( شکل دیگر من )
مجموعه ی تازه رباعیات ایرج زبردست
تهران . نمایشگاه کتاب . انتشارات فصل پنجم . راهرو ۲۳ غرفه ی۲۳
ايرج زبردست ............ رباعی سرای معاصر
( شکل دیگر من )
مجموعه ی تازه رباعیات ایرج زبردست
تهران . نمایشگاه کتاب . انتشارات فصل پنجم . راهرو ۲۳ غرفه ی۲۳
خبرگزاری مهر :
ایرج زبردست با "شکل دیگر من" در نمایشگاه کتاب امسال حضور دارد
روی آدرس زیر کلیک کنید :
باز او ، باز مرگ
سلام فروردین ، سلام پرستو ، سلام شادی ثانیه های بی قرار من ، دلم می خواهد برای او ، برای آن ضمیر ناز ، اسپند دود کنم تا چشمی در ادامه های همچنان ، سنگ به پای عمر نبندد . می بینی هوا پر از عطر ناگهان لذت است و شوق بوسیدن آن ضمیر ، مرا دوباره رویا زده ی بستر و حرف و مکث وقت کرده است . دیروز را نگاه کن ، ببین زیر آن درخت عجیب و غریب ملکوتی ، زندگی دست در گردن مرگ چه عکس های فوری قشنگی گرفته است . عزیزم ، ای ضمیر قشنگ من ، حکایت همین است : باور کن انگشت مرگ گاه تنها آن ضمیری را نشان می دهد که مثل غیبت ، حضور دائم ـ نیست اما هست ـ را در ما فریاد می کشد . فریادی که گو ش های زمان را کر می کند . آه باز مرگ باز دهانی که زمان را مثل سیب سرخ در باغ ابتدا و خاطره دندان می زند . اینبار ضمیر او ، درست در یک قدمی تولد فروردین ، سیاه پوش تقدیر شده ست ، اینبار جان عریان خاک گرد آن درخت پر از ماه سماع کرد ، حالا جلال ذوالفنون کنار ملائکان سه تار می نوازد و آتش در نیستان ازل می زند . یادش در همه ی دوستداران هنر جاری باد
ایرج زبردست
شیراز / ۲۹ اسفند ۱۳۹۰
ایرج زبردست: سیمین دانشور رها بود و جان صادقی داشت
http://www.mehrnews.com/fa/
ایرج زبردست شاعر شیرازی ضمن اشاره به دلبستگیهای زندهیاد سیمین دانشور به زادگاهش شیراز و ابراز امیدواری نسبت به انتقال پیکرش به این شهر و ساخت مزارش در فضای حافظیه، او را نویسندهای رها و دارای جانی صادق توصیف کرد.
خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب: این رباعی...سرای جوان در یادداشتی که آن را در اختیار «مهر» قرار داده، ضمن تسلیت به مناسبت درگذشت سیمین دانشور، با اشاره به دلبستگی وی به زادگاهش شیراز، نوشته است: او همیشه نام سبز شیراز را عاشقانه بر لب داشت و تا نام شیراز را میشنید مثل پرستو در آغوش تابستان و خاطرات پر میزد.
متن یادداشت ایرج زبردست به شرح زیر است:
1) باز هم گفتگو از آن حرف چراغ به دست در کوچههای بن بست عمر، باز هم اتفاقی سرد که مثل رازی سر به مهر از راه میرسد و ما را یکی یکی از جمع عریان علاقه منها میکند، تا یکباره از هوا و بوسیدن لبهای شیرین تماشا آنقدر دور میشویم که انگار بودن، سراب و رویایی بیش نبوده است. یکباره بی که بخواهیم سر بر شانه افسانهها، چشم در چشم هفت هزار سالگان، خشتی روی خشت مینهیم تا کم کم دیوار عدم به شانههای بیغبار مرگ برسد و راز و دیروز، دو برادرند با اشارههای بیدرنگ مکث، خیره به دقیقههای حیران آدمی.
باری دیروز حکایتی است، در مسیر مهآلود آن راز که فقط خاطرهها و رویاهای ما نشانی آن را میدانند؛ حکایتی در باد و بادابادهای دور که همیشه عطر ازلی آن پرستو را در من وسیع میکند، تا یکی باشد که همیشه چشم به راه همه جادهها بماند. راستش من از چشمهای آن پرستوی زیبا به کشف رازی رسیدم که تمامی محرمان آسمانی برات در دست، در شبی بارانی آن را برای من فاش کردند. باور کن آن پرستو همین چند روز پیش دو نسخه از آن مجله پر از سطر و حرف را به نشانی آن خیابان خسته که از شیراز و مسیر تابستان و آن خانه میگذرد، برای چشمهای منتظر من و دیروز ارسال کرد.
خوب میدانم پرستو یک روز از راه خواهد آمد، با همان چمدان و همان لبخند و همان حرفهای عاشقانه ازلی. نگاه کن، زمان دارد دفتری کهنه را آرام آرام ورق میزند و آن راز هم دارد ورقها را یکی یکی امضا می کند. میبینی همه چیز نامرئی است جهان نامرئی است! زمان نامرئی است ! امضا نامرئی است! آن پرستو راست میگفت: عشق در دوری، بیشتر ما را به لمس علاقه راغب خواهد کرد. باید به آن پرستو، به آن راز سر به مهر ایمان آورد، تا چهره مسیحایی صبر قلب عاشق را آرام کند
2) شیراز راز عجیبی است، عجیبتر از حدسی که ما از دیروز به یاد داریم. گویی تکهای از بهشت، ترانهخوان این خاک تابناک شده است، با مردمانی پر از تکلم - یکی بود یکی نبود - مردمانی که قلبشان اشاره دیگری به جادوی کلمهها در بامداد وحی دارد. شیراز را عالم و آدم با دو پادشاهش حافظ و سعدی میشناسند، شاهانی که بر سریر عزت و فخر نشستهاند و تاجی از جنس ازل و گوهران بر سر دارند. شوریدگان خلوت نشین، حیرت دامنگیری این خاک را تعریف دوبارهای از عطر طوبا میدانند.
همین چند ساعت پیش بود که خبر را از بانوی غزل، مادر مهربان همه شاعران ایران شنیدم، سمیمین بهبهانی ابری بود و بغض با جانش نفس می کشید، با لحن تلخی گفت: دیشب تا حالا روزگارم سیاه شده، دوست چهل، پنجاه سالهام را از دست دادم و بعد فیض شریفی تماس گرفت و سر بر شانه این خبر گذاشت.
3) سیمین دانشور نود سال با عشق و احترام میان ما زیست، شیرازی بود و همیشه نام سبز شیراز را عاشقانه بر لب داشت، سالها پیش شاید - هشت سال پیش - با او چندین بار تماس داشتم، تا نام شیراز را میشنید مثل پرستو در آغوش تابستان و خاطرات پر میزد، سراغ همه اهالی هنر و ادب شیراز را میپرسید. رها بود و جان صادقی داشت، هیچ گاه زیر سایه سنگین نام جلال آلاحمد محو نشد و رو به آیینه همت و اقتدار خود، نقش داستانهایش را میکشید.
سیمین دانشور راوی «سووشون» بیشک از مفاخر شیرازی است که نامش در تاریخ ادب پارسی جاودان خواهد ماند. نمیدانم کجای این سرزمین تن پاک او را همآغوش خاک خواهند کرد، اما به عنوان یک شیرازی دوست داشتم مزار او را در شیراز در فضای حافظیه، آئینه ارادت اهل ادب کنند. با تمام دل به اهالی هنر، کبوتر شدن این هنرمند بزرگ را تسلیت میگویم
شیراز / جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۹۰
یادداشتی برای دست های شاپور جورکش
* ایرج زبردست
http://www.farheekhtegan.ir/content/view/36842/64/
کلمه نزد کسی بود. کسی که هزار و یک شهرزاد گرد آن، آینه در دست ورد وحی میخواندند تا شاید سطری ساده دقیقههای محدود مبهم را عریان روایتی از قصههای نایاب کند. همآغوش با یکی بود یکی نبود: نگاه، زودتر از کاتب روی سطر پا میگذارد، سطر میدود، چشم میدود، کاتب میدود .
۱ کلمه نزد کسی بود. کسی که هزار و یک شهرزاد گرد آن، آینه در دست ورد وحی میخواندند تا شاید سطری ساده دقیقههای محدود مبهم را عریان روایتی از قصههای نایاب کند. همآغوش با یکی بود یکی نبود: نگاه، زودتر از کاتب روی سطر پا میگذارد، سطر میدود، چشم میدود، کاتب میدود. و بعد، که بعدها از راه میرسند میفهمیم: کاتب از نفس که میافتد، حکایت کلمه و مخاطب تازه با آغاز، راه خواهد رفت. فکر چشمهایت را که بخوانی، خواهی دید: یکی بود یکی نبود، باز دراین پرانتز دهان باز کرده است: (دوباره دارد باران میآید. دوباره جهان خیس ملاقات آسمان با زمین است، حتی زمان بارانی بلند و کبودش را پوشیده است و دارد آرامآرام پشتسر باد قدم میزند. شهر ابریست. کوه، پرنده، جنگل، رود ابریست... همهچیز در ابر قدم میزند. جز آن دو سایه، آن دو سایهی بیچتر در حوالی بیداری اشیا، که با دهان بیاستراحت بحث، در مسیر لمس عبارت، به کشف سایهای دیگر فکر میکنند)... فقط یکی بود یکی نبود (این دو خواهر قصهگو) راز آن دو سایه روشن ضمیر کامل را میدانند.
۲ نگاه کن چگونه فکر سرش را روی شانهام گذاشته است و دارد یکریز از عطر پرزدن پرستو در تابستان و نشستن آسمان به زمین حرف میزند، نگاه کن همان دیروز ساده نایاب، چگونه دارد در چشمهای کنجکاو آن دو سایه، پیاله پیاله صبح و تماشا میریزد، بیا کمی قدم بزنیم، تا مسیرهای حرف و خاطره، تا آن نوشته مهآلود روی کتیبه مرداد: برگ بید و چند کلمه و گردنبندی که میخواستی نامم را به آن آویزان کنی، تا همیشه نگین خوشبخت آن باشم، تا اهریمنی نگاه در چشمهایت نریزد، اما فغان از اشتباهی که گاه دهان در آدم باز میکند و درهدره آرزوهایت را میبلعد. نگاه کن، یادت هنوز سر بر شانه منتظر من دارد: آن خانه بیدغدغه شاد و هوایی که تا بیخودی هزار مولانا جامهدران، لبهایت را بوسید تا ابدیتی در چشمهای بیقرار شمس شود، تا من هزار مثنوی گریان و حیران، سیاهپوش جان شرحهشرحه خویش باشم. تا بدانم فلسفه فاصله این است: باید کسی باشد که دلتنگش باشیم. نگاه کن کمی دورتر از خواب همین واژهها، درست رو به آن دو سایه، منوچهر آتشی و م. آزاد دارند با هم در خانه شاپور جورکش، چشمهای نیما را روی بوم زمان نقاشی میکنند. آه، منوچهر آتشی و م. آزاد. . . . . هتل اطلس شیراز، خیابان باغ صفا و پلههایی که هنوز در انجماد خاطرهها، آن دو راوی را به یاد دارند. ولی ما چه زود امضای فراموشی خاک را باور کردیم. چه زود آن پرستو از روی شانه احساس پرید و تمام تابستان را با خود برد، تا من در حسرت دیداری با دوباره و محال، در بستر انتظار و رویا، روبه عقربههای پیر و چشمهای خیام، چون سبزه امید بر دمیدن را آه بکشم.
۳ یکباره باد میآید، یکباره وقت ورق میخورد و ساحری با گیسوانی سپید و دستانی آبی از کتاب بیرون میپرد، ساحری بیهراس و آرام که با چکمه روشن فکر، روی تن دیروز راه رفته است، تا به ثانیههای نیامده، زودتر از این شب پاهای دیرفهم، صبح بخیر بگوید. تا برای دورترین اشارههای لال تاریک، دست تکان بدهد. . . . نگاه کن، آن طرف، درست در آغوش بکر عمر، چشمها دارند در باد ورق میخورند و گونههای متفاوت آب برداشتن از رودخانه، گفتوگوی آن دو سایه را گرم کرده است.
۴ شاپور جورکش، راوی بوطیقای شعر نو خوب میداند: آن دو سایه، همان (دیدن و شنیدن) برادران ازلی زبان هستند، که لبهای هر کلمهای را در بستر حرف میبوسند، تا جهان باردار زیبایی و رویاهای همچنان و ناگهان شود. قاصد هوش سبز فهمیده است: آن دو سایه، از سایهای دیگر حرف میزنند که حجم هر پیدایی را به وسعتی ناپیدا تبدیل میکند. سایهای که کیمیاگری را از بیزمانی خویش، یاد گرفته است. سایهای ایستاده بر درگاه بیانتهای بامداد، با صورت عریان فروغ، در مسیر امید و خوانشهای نیامده. سایهای که در گوش فریاد، فریاد میزند: در یکجا صدای ما زاییده میشود، در یکجا که یکجا نیست، آن یکجا همهجاست، و همهجا یکجاست. سایهای که در جان همه ما، همراه با آن دو سایه ازلی، اقامتی ابدی کرده است. سایهای که درست روبه مسیرهای ترک خورده تاریک، با فانوس کلمه سپیدپوش ایستاده است، تا آیندگان عزادار گذشته خویش نباشند.
http://www.farheekhtegan.ir/content/view/36842/64/
کلمه ای چله نشین در خانقاه گفتار
*ايرج زبردست
می خواهم امشب مثل تعبیر تازه ی اشیاء که در سطر های تو بوسه از طعم صبح می گیرند ، لهجه ی تمام متن ها را برای آن شهرزاد کنجکاو تعریف کنم . راستش همین چند روز پیش، درست در حوالی قرائت خاموشی بامداد ، هزار سال تمام ،کتابی را ورق زدم که هزار سال دیگر باید آن را ورق می زدم . در کتاب چند آفتاب و چند ماه ، نردبام تابیدن را هم زمان در چشم ها می ریختند و همه ی سایه ها یکی یکی از آن بالا می رفتند . زمین مثل سکه ای در جیب جای می شد و دریا برای دست های ترک خورده ی بیابان آب می برد . باران می بارید و آسمان زیر چترعصر ، دنبال آسمانی دیگر می گشت . همه چیز ، حتی اشیاء زبان گفتگوی خویش را عریان اعتراف کرده بودند . ستاره ها گُل در دست روی زمین قدم می ریختند و هر خانه ای بی چراغ مثل روز روشن بود . همه نور می نوشیدند و هیچ کس سایه نداشت . کتاب پُر بود از کلمه و هر کلمه کتاب در دست به سمت کلمه ای دیگر قدم می زد ، هر کلمه به جستجوی آن لغت هر کلمه ای را می بوسید . یکباره باد از راه دوری آمد ، بر شانه هایش همان لغت بود که هر کلمه انتظارش را کتاب کرده بود . کلمه ها یکی یکی آرام آرام گِرد آن لغت پیر حلقه زدند . باد گوشه ای نشسته بود و آب روی چهره ی خاک دست می کشید . گرمای حرف ، هر کلمه را عریان سکوت کرده بود . کلمه ها رو به آن لغت پیر یکی یکی پیر می شدند و کتاب هایشان را به دست باد می دادند، باد هم آن کتاب ها را برای آب و خاک می خواند . حالا دیگر هر کلمه لغتی پیر شده بود که در آغوش چند نقطه و چند علامت سوال دراز کشیده بودند . هر کلمه گیسوی ازل را شانه می کرد و خدا در جانِ شاعر عاشقانه عریان می شد .شاید ندانید ، شاید هم بدانید: که با سطرهای بالا چه شهرزاد بی توصیفی در من نفس کشیده است تا به این نقطه ی سپید راوی رسیده ام . شهرزادی که سید علی صالحی را بهتر از کلمه و لمس ازل می شناسد ، و می داند این راوی ضمیر نوش ، هیچ ثروتی جز کلمه های چله نشین در خانقاه ساده ی گفتار ندارد ، و زیر درخت هزار نام طوبا لذت شعر را با ملائکان کاتب تقسیم می کند . صدایش شانه ی دریا و کوه را بوسیده است و منظور لالایی ماه را در شب کودکان بی نان می داند . می دانم خوب می دانم ، همه ی اهالی باران او را صمیمانه تر از دریا دوست دارند و مثل خورشید ، طعم روشن روز را از چشم هایش چشیده اند .اعتراف می کنم : من در این حوالی بی صبح ، از تاریکی و شکل ملتهب هراس می ترسم ، اما خوب می دانم انتهای همین سطرها سید علی صالحی با چراغ ایستاده است تا مرا به خانه ام ببرد .
( منبع : ویژه نامه بزرگداشت سید علی صالحی در روزنامه شرق 20 بهمن 1390)
سه رباعی از ایرج زبردست
در روزنامه فرهیختگان ۱۷ دی ۱۳۹۰
جهت دیدن رباعی ها به ادرس زیر مراجعه شود
شرار شطح در آسمان رباعیات ایرج زبردست
نوشته خانم یلدا آزرمی
روزنامه ملت ما ۱۱/۱۰ /۱۳۹۰ صفحه ۱۱
جهت خواندن مطلب به آدرس زیر مراجعه شود
http://www.mellatonline.net/index.php/mellatdailypdf/category/17--11---354
.......................................
منبع : روزنامه فرهیختگان چهار شنبه 30 آذر ماه 1390/ صفحات 8 و 9 ویژه نامه ی عمران صلاحی /
به کوشش پوریا سوری
خرداد زمستانی
( به ایرج زبردست عزیزم )
زمستان
اینبار
از گرمترین روز خرداد
... آغاز شد
این را دیوانه یی
با اشک می گفت
و زنی
که عمری به دنبال گرمای دستی بود
سخت میگریست
من اما
هنوز چشم های خیسم را به ابرها میفروشم
و
آه میکشم ار این خرداد زمستانی
عباس سرافراز