تبليغاتX
باران که بیاید همه عاشق هستند

باران که بیاید همه عاشق هستند

ايرج زبردست ............ رباعی سرای معاصر

 

( شکل دیگر من )

 مجموعه ی تازه رباعیات ایرج زبردست

تهران . نمایشگاه کتاب . انتشارات فصل پنجم . راهرو ۲۳ غرفه ی۲۳

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط من  | 

 

                                                     خبرگزاری مهر : 

ایرج زبردست با "شکل دیگر من" در نمایشگاه کتاب امسال حضور دارد

روی آدرس زیر کلیک کنید :

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1583922    

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط من  | 

 

باز او ، باز مرگ

سلام فروردین ، سلام پرستو ، سلام شادی ثانیه های بی قرار من ، دلم می خواهد برای  او ، برای آن ضمیر ناز ، اسپند دود کنم تا چشمی در ادامه های همچنان ، سنگ به پای عمر نبندد . می بینی هوا پر از عطر ناگهان لذت است و شوق بوسیدن  آن ضمیر ، مرا دوباره رویا زده ی بستر  و حرف و مکث وقت کرده است . دیروز  را نگاه کن ، ببین زیر آن درخت عجیب و غریب ملکوتی ، زندگی دست در گردن مرگ چه عکس های فوری قشنگی گرفته است . عزیزم ، ای ضمیر قشنگ من ، حکایت همین است : باور کن انگشت مرگ گاه تنها آن ضمیری را نشان می دهد که مثل غیبت ، حضور دائم ـ نیست اما هست ـ را در ما فریاد می کشد . فریادی که گو ش های زمان را کر می کند . آه باز مرگ باز دهانی که زمان را مثل سیب سرخ در باغ ابتدا و خاطره دندان می زند . اینبار ضمیر او ، درست در یک قدمی تولد فروردین ، سیاه پوش تقدیر شده ست ، اینبار جان عریان خاک گرد آن درخت پر از ماه سماع کرد ، حالا جلال ذوالفنون کنار ملائکان سه تار می نوازد و  آتش در نیستان ازل می زند . یادش در همه ی دوستداران هنر جاری باد

ایرج زبردست

 شیراز / ۲۹ اسفند ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط من  | 

  
        ایرج زبردست: سیمین دانشور رها بود و جان صادقی داشت
  
                       http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1556006

ایرج زبردست شاعر شیرازی ضمن اشاره به دلبستگیهای زنده‌یاد سیمین دانشور به زادگاهش شیراز و ابراز امیدواری نسبت به انتقال پیکرش به این شهر و ساخت مزارش در فضای حافظیه، او را نویسنده‌ای رها و دارای جانی صادق توصیف کرد.

خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب: این رباعی‌...
سرای جوان در یادداشتی که آن را در اختیار «مهر» قرار داده، ضمن تسلیت به مناسبت درگذشت سیمین دانشور، با اشاره به دلبستگی وی به زادگاهش شیراز، نوشته است: او همیشه نام سبز شیراز را عاشقانه بر لب داشت و تا نام شیراز را می‌شنید مثل پرستو در آغوش تابستان و خاطرات پر می‌زد.

متن یادداشت ایرج زبردست به شرح زیر است:

1) باز هم گفتگو از آن حرف چراغ به دست در کوچه‌های بن بست عمر، باز هم اتفاقی سرد که مثل رازی سر به مهر از راه می‌رسد و ما را یکی یکی از جمع عریان علاقه منها می‌کند، تا یکباره از هوا و بوسیدن لب‌های شیرین تماشا آنقدر دور می‌شویم که انگار بودن، سراب و رویایی بیش نبوده است. یکباره بی که بخواهیم سر بر شانه افسانه‌ها، چشم در چشم هفت هزار سالگان، خشتی روی خشت می‌نهیم تا کم کم دیوار عدم به شانه‌های بی‌غبار مرگ برسد و راز و دیروز، دو برادرند با اشاره‌های بی‌درنگ مکث، خیره به دقیقه‌های حیران آدمی.

باری دیروز حکایتی است، در مسیر مه‌آلود آن راز که فقط خاطره‌ها و رویاهای ما نشانی آن را می‌دانند؛ حکایتی در باد و بادابادهای دور که همیشه عطر ازلی آن پرستو را در من وسیع می‌کند، تا یکی باشد که همیشه چشم به راه همه جاده‌ها بماند. راستش من از چشم‌های آن پرستوی زیبا به کشف رازی رسیدم که تمامی محرمان آسمانی برات در دست، در شبی بارانی آن را برای من فاش کردند. باور کن آن پرستو همین چند روز پیش دو نسخه از آن مجله پر از سطر و حرف را به نشانی آن خیابان خسته که از شیراز و مسیر تابستان و آن خانه می‌گذرد، برای چشم‌های منتظر من و دیروز ارسال کرد.

خوب می‌دانم پرستو یک روز از راه خواهد آمد، با همان چمدان و همان لبخند و همان حرف‌های عاشقانه ازلی. نگاه کن، زمان دارد دفتری کهنه را آرام آرام ورق می‌زند و آن راز هم دارد ورق‌ها را یکی یکی امضا می کند. می‌بینی همه چیز نامرئی است جهان نامرئی است! زمان نامرئی است ! امضا نامرئی است! آن پرستو راست می‌گفت: عشق در دوری، بیشتر ما را به لمس علاقه راغب خواهد کرد. باید به آن پرستو، به آن راز سر به مهر ایمان آورد، تا چهره مسیحایی صبر قلب عاشق را آرام کند

2) شیراز راز عجیبی است، عجیب‌تر از حدسی که ما از دیروز به یاد داریم. گویی تکه‌ای از بهشت، ترانه‌خوان این خاک تابناک شده است، با مردمانی پر از تکلم - یکی بود یکی نبود - مردمانی که قلبشان اشاره دیگری به جادوی کلمه‌ها در بامداد وحی دارد. شیراز را عالم و آدم با دو پادشاهش حافظ و سعدی می‌شناسند، شاهانی که بر سریر عزت و فخر نشسته‌اند و تاجی از جنس ازل و گوهران بر سر دارند. شوریدگان خلوت نشین، حیرت دامنگیری این خاک را تعریف دوباره‌ای از عطر طوبا می‌دانند.

همین چند ساعت پیش بود که خبر را از بانوی غزل، مادر مهربان همه شاعران ایران شنیدم، سمیمین بهبهانی ابری بود و بغض با جانش نفس می کشید، با لحن تلخی گفت: دیشب تا حالا روزگارم سیاه شده، دوست چهل، پنجاه ساله‌ام را از دست دادم و بعد فیض شریفی تماس گرفت و سر بر شانه این خبر گذاشت.

3) سیمین دانشور نود سال با عشق و احترام میان ما زیست، شیرازی بود و همیشه نام سبز شیراز را عاشقانه بر لب داشت، سالها پیش شاید - هشت سال پیش - با او چندین بار تماس داشتم، تا نام شیراز را می‌شنید مثل پرستو در آغوش تابستان و خاطرات پر می‌زد، سراغ همه اهالی هنر و ادب شیراز را می‌پرسید. رها بود و جان صادقی داشت، هیچ گاه زیر سایه سنگین نام جلال آل‌احمد محو نشد و رو به آیینه همت و اقتدار خود، نقش داستانهایش را می‌کشید.

سیمین دانشور راوی «سووشون» بی‌شک از مفاخر شیرازی است که نامش در تاریخ ادب پارسی جاودان خواهد ماند. نمی‌دانم کجای این سرزمین تن پاک او را هم‌آغوش خاک خواهند کرد، اما به عنوان یک شیرازی دوست داشتم مزار او را در شیراز در فضای حافظیه، آئینه ارادت اهل ادب کنند. با تمام دل به اهالی هنر، کبوتر شدن این هنرمند بزرگ را تسلیت می‌گویم

شیراز / جمعه  ۱۹ اسفند ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط من  | 

 

یادداشتی برای دست های شاپور جورکش

                                                                          * ایرج زبردست

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/36842/64/

 کلمه نزد کسی بود. کسی که هزار و یک شهرزاد گرد آن، آینه در دست ورد وحی می‌خواندند تا شاید سطری ساده دقیقه‌های محدود مبهم را عریان روایتی از قصه‌های نایاب کند. هم‌آغوش با یکی بود یکی نبود: نگاه، زودتر از کاتب روی سطر پا می‌گذارد، سطر می‌دود، چشم می‌دود، کاتب می‌دود .

۱ کلمه نزد کسی بود. کسی که هزار و یک شهرزاد گرد آن، آینه در دست ورد وحی می‌خواندند تا شاید سطری ساده دقیقه‌های محدود مبهم را عریان روایتی از قصه‌های نایاب کند. هم‌آغوش با یکی بود یکی نبود: نگاه، زودتر از کاتب روی سطر پا می‌گذارد، سطر می‌دود، چشم می‌دود، کاتب می‌دود. و بعد، که بعدها از راه می‌رسند می‌فهمیم: کاتب از نفس که می‌افتد، حکایت کلمه و مخاطب تازه با آغاز، راه خواهد رفت. فکر چشم‌هایت را که بخوانی، خواهی دید: یکی بود یکی نبود، باز دراین پرانتز دهان باز کرده است: (دوباره دارد باران می‌آید. دوباره جهان خیس ملاقات آسمان با زمین است، حتی زمان بارانی بلند و کبودش را پوشیده است و دارد آرام‌آرام پشت‌سر باد قدم می‌زند. شهر ابری‌ست. کوه، پرنده، جنگل، رود ابری‌ست... همه‌چیز در ابر قدم می‌زند. جز آن دو سایه، آن دو سایه‌ی بی‌چتر در حوالی بیداری اشیا، که با دهان بی‌استراحت بحث، در مسیر لمس عبارت، به کشف سایه‌ای دیگر فکر می‌کنند)... فقط یکی بود یکی نبود (این دو خواهر قصه‌گو) راز آن دو سایه روشن ضمیر کامل را می‌دانند.


۲ نگاه کن چگونه فکر سرش را روی شانه‌ام گذاشته است و دارد یکریز از عطر پرزدن پرستو در تابستان و نشستن آسمان به زمین حرف می‌زند، نگاه کن همان دیروز ساده نایاب، چگونه دارد در چشم‌های کنجکاو آن دو سایه، پیاله پیاله صبح و تماشا می‌ریزد، بیا کمی قدم بزنیم، تا مسیرهای حرف و خاطره، تا آن نوشته مه‌آلود روی کتیبه مرداد: برگ بید و چند کلمه و گردن‌بندی که می‌خواستی نامم را به آن آویزان کنی، تا همیشه نگین خوشبخت آن باشم، تا اهریمنی نگاه در چشم‌هایت نریزد، اما فغان از اشتباهی که گاه دهان در آدم باز می‌کند و دره‌دره آرزوهایت را می‌بلعد. نگاه کن، یادت هنوز سر بر شانه منتظر من دارد: آن خانه بی‌دغدغه شاد و هوایی که تا بی‌خودی هزار مولانا جامه‌دران، لب‌هایت را بوسید تا ابدیتی در چشم‌های بی‌قرار شمس شود، تا من هزار مثنوی گریان و حیران، سیاهپوش جان شرحه‌شرحه خویش باشم. تا بدانم فلسفه فاصله این است: باید کسی باشد که دلتنگش باشیم. نگاه کن کمی دورتر از خواب همین واژه‌ها، درست رو به آن دو سایه، منوچهر آتشی و م. آزاد دارند با هم در خانه شاپور جورکش، چشم‌های نیما را روی بوم زمان نقاشی می‌کنند. آه، منوچهر آتشی و م. آزاد. . . . . هتل اطلس شیراز، خیابان باغ صفا و پله‌هایی که هنوز در انجماد خاطره‌ها، آن دو راوی را به یاد دارند. ولی ما چه زود امضای فراموشی خاک را باور کردیم. چه زود آن پرستو از روی شانه احساس پرید و تمام تابستان را با خود برد، تا من در حسرت دیداری با دوباره و محال، در بستر انتظار و رویا، روبه عقربه‌های پیر و چشم‌های خیام، چون سبزه امید بر دمیدن را آه بکشم.


۳ یکباره باد می‌آید، یکباره وقت ورق می‌خورد و ساحری با گیسوانی سپید و دستانی آبی از کتاب بیرون می‌پرد، ساحری بی‌هراس و آرام که با چکمه روشن فکر، روی تن دیروز راه رفته است، تا به ثانیه‌های نیامده، زودتر از این شب پاهای دیرفهم، صبح بخیر بگوید. تا برای دورترین اشاره‌های لال تاریک، دست تکان بدهد. . . .  نگاه کن، آن طرف، درست در آغوش بکر عمر، چشم‌ها دارند در باد ورق می‌خورند و گونه‌های متفاوت آب برداشتن از رودخانه، گفت‌وگوی آن دو سایه را گرم کرده است.


۴ شاپور جورکش، راوی بوطیقای شعر نو خوب می‌داند: آن دو سایه، همان (دیدن و شنیدن) برادران ازلی زبان هستند، که لب‌های هر کلمه‌ای را در بستر حرف می‌بوسند، تا جهان باردار زیبایی و رویاهای همچنان و ناگهان شود. قاصد هوش سبز فهمیده است: آن دو سایه، از سایه‌ای دیگر حرف می‌زنند که حجم هر پیدایی را به وسعتی ناپیدا تبدیل می‌کند. سایه‌ای که کیمیاگری را از بی‌زمانی خویش، یاد گرفته است. سایه‌ای ایستاده بر درگاه بی‌انتهای بامداد، با صورت عریان فروغ، در مسیر امید و خوانش‌های نیامده. سایه‌ای که در گوش فریاد، فریاد می‌زند: در یکجا صدای ما زاییده می‌شود، در یکجا که یکجا نیست، آن یکجا همه‌جاست، و همه‌جا یکجاست. سایه‌ای که در جان همه ما، همراه با آن دو سایه ازلی، اقامتی ابدی کرده است. سایه‌ای که درست روبه مسیرهای ترک خورده تاریک، با فانوس کلمه سپیدپوش ایستاده است، تا آیندگان عزادار گذشته خویش نباشند.

منبع : روزنامه ی فرهیختگان ۹ اسفند ۱۳۹۰

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/36842/64/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط من  | 

 
دور خلاصه ای ست وسیع ،آن گاه که تنهایی وسیع می شود تا خدا سر بر شانه ی آدمی بگذارد ، تا هیچ عریان شود و در آغوش دور ، لمس حس را تقسیم کند ......این روزها با دور در تاریکی دورتری اقامت دارم ، این روزها حتی ياد مادر مردادی پیر ، در من راه نمی رود . حتا از دوستان در حوالی یکرنگی روزها و خاطره خبری مرا در جستجو نمی ریزد. دور مرا از همه دور کرده است تا تنها به تو نزدیک باشم ، ای دورترین
                                                                                     شيراز ۲۷ بهمن ۱۳۹۰
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط من  | 

 

                          کلمه ای چله نشین در خانقاه گفتار

                                                                                    *ايرج زبردست

می خواهم امشب مثل تعبیر تازه ی اشیاء که در سطر های تو بوسه از طعم صبح می گیر
ند ، لهجه ی تمام متن ها را برای آن شهرزاد کنجکاو تعریف کنم . راستش همین چند روز پیش، درست در حوالی قرائت خاموشی بامداد ، هزار سال تمام ،کتابی را ورق زدم که هزار سال دیگر باید آن را ورق می زدم . در کتاب چند آفتاب و چند ماه ، نردبام تابیدن را هم زمان در چشم ها می ریختند و همه ی سایه ها یکی یکی از آن بالا می رفتند . زمین مثل سکه ای در جیب جای می شد و دریا برای دست های ترک خورده ی بیابان آب می برد . باران می بارید و آسمان زیر چترعصر ، دنبال آسمانی دیگر می گشت . همه چیز ، حتی اشیاء زبان گفتگوی خویش را عریان اعتراف کرده بودند . ستاره ها گُل در دست روی زمین قدم می ریختند و هر خانه ای بی چراغ مثل روز روشن بود . همه نور می نوشیدند و هیچ کس سایه نداشت . کتاب پُر بود از کلمه و هر کلمه کتاب در دست به سمت کلمه ای دیگر قدم می زد ، هر کلمه به جستجوی آن لغت هر کلمه ای را می بوسید . یکباره باد از راه دوری آمد ، بر شانه هایش همان لغت بود که هر کلمه انتظارش را کتاب کرده بود . کلمه ها یکی یکی آرام آرام گِرد آن لغت پیر حلقه زدند . باد گوشه ای نشسته بود و آب روی چهره ی خاک دست می کشید . گرمای حرف ، هر کلمه را عریان سکوت کرده بود . کلمه ها رو به آن لغت پیر یکی یکی پیر می شدند و کتاب هایشان را به دست باد می دادند، باد هم آن کتاب ها را برای آب و خاک می خواند . حالا دیگر هر کلمه لغتی پیر شده بود که در آغوش چند نقطه و چند علامت سوال دراز کشیده بودند . هر کلمه گیسوی ازل را شانه می کرد و خدا در جانِ شاعر عاشقانه عریان می شد .شاید ندانید ، شاید هم بدانید: که با سطرهای بالا چه شهرزاد بی توصیفی در من نفس کشیده است تا به این نقطه ی سپید راوی رسیده ام . شهرزادی که سید علی صالحی را بهتر از کلمه و لمس ازل می شناسد ، و می داند این راوی ضمیر نوش ، هیچ ثروتی جز کلمه های چله نشین در خانقاه ساده ی گفتار ندارد ، و زیر درخت هزار نام طوبا لذت شعر را با ملائکان کاتب تقسیم می کند . صدایش شانه ی دریا و کوه را بوسیده است و منظور لالایی ماه را در شب کودکان بی نان می داند . می دانم خوب می دانم ، همه ی اهالی باران او را صمیمانه تر از دریا دوست دارند و مثل خورشید ، طعم روشن روز را از چشم هایش چشیده اند .اعتراف می کنم : من در این حوالی بی صبح ، از تاریکی و شکل ملتهب هراس می ترسم ، اما خوب می دانم انتهای همین سطرها سید علی صالحی با چراغ ایستاده است تا مرا به خانه ام ببرد .

          ( منبع : ویژه نامه بزرگداشت سید علی صالحی در روزنامه شرق 20 بهمن 1390)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط من  | 

راز
راحت، درست مثل گذاشتن سر بر شانه های آرام مرگ،مثل دور شدن آن راوی که با من و تابستان در اطاق مرداد از همه ی رویاهای دور عکس گرفت تا راز، هجوم سکوت را در من طلسم بریزد. باور کن حتی کلمه ها هم نمی دانند شهرزاد درون من کیست. هر کس می خواهد یاوه در دهان بریزد و از حرف و کوه بالا برود ، دیگر فرقی به حال این چشم براه رویا زده ی دلتنگ ندارد. بگذار زخم خنجر دوست پیراهن اعتماد مرا به دستهای بهت بدهد.... حافظ قرار واژه را در من وسیع کرده است :  یک روز تو برمی گردی با همان چشمهای عجیب سرشار....و  من راز آن کتیبه و ان خانه را برایت  قصه خواهم شد.
ایرج زبردست

26 دی 1390

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط من  | 


باران «آن» در رباعیات ایرج زبردست


                                                                            *اسماعیل عسلی

اگر برانگیزانندگی و تأثیرگذاری را که نتیجه فهم درست شاعر از عادت­ شکنی و آشنازدایی است به عنوان عنصر سبک­ آفرین و عامل ماندگاری شعر بدانیم و نگاهمان به آشنازدایی، عمق ­بخشی به هنجارهای ادبی و نه مقابله با آنها باشد و بنا نداشته باشیم که هنجارشکنی را به یکی از دو وجه قالب یا محتوا محدود کنیم و به موازات آن قادر به درک ارتباط بین انسان و طبیعت باشیم، در هنگامه سرایش حس درونی خود به آفرینشی دست زده­ ایم که به تولد یک شعر می­ انجامد. شعر خوب، بالغ و پا به راه به دنیا می­ آید و همین که شنیده یا خوانده شد به راه می­افتد؛ سینه به سینه، دهان به دهان و زبان به زبان بی­ اعتنا به مرزهای قراردادی و جغرافیایی برای شنیده شدن به حرکت درمی ­آید و در اوج تأثیرگذاری هنرهای دیگر را نیز به خدمت خود درمی­ آورد و در لباس هنرهای دیگر جلوه­ گری آغاز می­ کند. نقشی بر دیواری، مجسمه­ ای در گوشه­ ای، خطی بر صحیفه­ ای و آوازی از حنجره­ ای و آهنگی که از دل سازی به اشاره زخمه­ ای بیرون می ­آید. برخورداری شعر از چنین ویژگی در گرو سنخیّت آن با زمان و مکانی است که شاعر را در حصار گرفته و در عین حال که رنگ و بویی از زمان و مکان دارد، از گذار در افق­های دوردست نیز ناتوان نیست. چرا که اگر بنا باشد شاعر چیزی غیر از آنچه که همگان می­ بینند را نبیند و توصیف نکند از مرتبه لفّاظی و بازی با کلمات فراتر نرفته است. شاعری که سودای ماندگاری در سر دارد باید در عین پایبندی نسبی به معیارهایی که ما را برای رسیدن به تعریف شعر یاری می­دهند، به دنبال «آن» باشد.به جرأت می­ توان گفت که «آن» شاخصه برجستگی یک شاعر و متمایزکننده او از سایر شاعران است. «آن» همان لطیفه ی نهانی است که از نگاه حافظ مشخصه­ ی عشق است و از منظری دیگر می­ تواند مشخصه­ ی شعر نیز باشد. دلنشینی سخنی که با هر زبانی هم که گفته شود باز نامکرر می­ نماید به «آن» بازمی­گردد.«آن» نه وزن و ردیف و قافیه و تخیّل و آرایه و هنجارگریزی و قالب و محتوا و نه جدای از آنهاست. «آن» مهری است که هر شاعر ماندگار و صاحب سبکی فراتر از تخلّص به پای شعرش می­ زند. همان گونه که حافظ در توصیف عشق گفته است: لطیفه­ ای است نهانی که عشق از آن خیزد/ که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است . برای یک شعر ماندگار نیز باید به دنبال «آن» یا لطیفه­ ای نهانی باشیم. این لطیفه نهانی را گاه می­ توان در کم و کیف تلفیق و درهم­آمیزی برخی از شاخصه­ ها و معیارهای مدرسه­ ای شعر جستجو کرد و در بحث محتوا نیز، نوع نگاه شاعر  به هستی، انسان و طبیعت است که چنین تلفیقی را رقم می­زند.شاید نتوان در جلسات نقد و بررسی یک شعر آن گونه که باید به ماهیت این لطیفه نهانی نزدیک شد اما نشانه­ های آن را می­ توان در اقبال همگانی از شعر یک شاعر جستجو کرد.«آن» عامل «قبول خاطر»ی است که حافظ از آن سخن می­گوید.  «قبول خاطر و لطف سخن، خدادادست» متفق­ القول بودن اغلب شاعران و صاحب­نظران بر دلنشینی اشعار یک شاعر و متمایز بودن آثار او از معاصرینش ما را از وجود «آن» «لطیفه نهانی» در شعر او آگاه می­ کند. اگر چه برخی از شاعران برای این که خود را در تیررس داوری­ هایی از این دست قرار دهند، متعمدانه به هنجارگریزی­ های شگفت­ انگیز دست می­ زنند اما چون از وجود آن «لطیفه نهانی» در اشعارشان خبری نیست به همان سرعتی که اوج گرفته­ اند فرود می­آیند.اینکه ایرج زبردست، رباعی ­سرای معاصر، توانسته است منتقدان ادبی و برخی از شاخص­ ترین پرچم داران سبک­ها و شیوه­ های گوناگون سرایش شعر را به نقطه نظرات مشترکی پیرامون شعر خود نزدیک کند و بعضی را برانگیزد که علی­رغم پیشین ه­ای که در مخالفت صریح با قالب­های کهن دارند به تأثیرگذاری و تازگی شعر او در قالب رباعی معترف باشند، برای ماندگاری او کافی است. کسانی نظیر: یدالله رؤیایی، محمد حقوقی، علی باباچاهی و...ضمن این که باید اذعان داشت استوانه­ هایی چون استاد بهاءالدین خرمشاهی و دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی که جایگاهی تثبیت شده در ارزیابی و داوری دارند، مهر تأیید خود را زیر هر شعر و نوشته ­ای نمی­ زنند و مقبولیت رباعیات ایرج زبردست در نگاه شخصیت­ هایی از این دست، نشان دیگری از وجود همان لطیفه نهانی است که مورد اشاره قرار گرفت.رباعیات ایرج زبردست چندلایه ­ای است و یکدست نبودن خوانندگان آثارش که به افزایش تیراژ و تجدید چاپ آثارش منجر گردیده نیز به همین ویژگی بازمی­ گردد. وجود رگه­ هایی از نگاه عرفانی حاصل از مکاشفات درونی شاعر طعم شطحی جسورانه را که از ضمیر ناخودآگاهش تراوش می­ کند در ذائقه خواننده بر جای می­ گذارد بدون اینکه او را در پیچ و خم اصطلاحات دیریاب عرفانی که بوی فضل­ فروشی از آن به مشام می­ رسد بر جای بگذارد. برخی از مصراع­ ها در رباعیات زبردست از فرط سادگی به زبان محاوره نزدیک می­ شود و در عین حال در اوج زیبایی است و خواننده گاه تصور می­ کند که این شعر را قبلاً در مخیّله خود سروده است.نمونه­ ها:آنقدر ندیدمت که دیدن داری/ ما آمدنی به رنگ رفتن داریم/ باران که بیاید همه عاشق هستند. رباعیات ایرج زبردست در عین شاعرانه بودن، خیال­ انگیزی و آمیختگی با اغراق، باورپذیری بالایی نیز دارد گویی که شاعر آن را حس کرده است، ردیف کردن زنجیره­ هایی از پرسش­ های بی­ پاسخ که به رها شدن خواننده در سیاه­ چاله­ های بی­ انتها می­ انجامد رباعیات ایرج زبردست را فیلسوفانه جلوه می­ دهد، اگر چه شاعر به دنبال پاسخ گویی از چنین منظری به پرسش­ هایی که مطرح می­ کند نیست.احساس گم گشتگی دلپذیری که به خواننده دست می­ دهد از هیجانی سرچشمه می­ گیرد که شاعر در کندوکاوهای تحیّرآمیز خود به هر یک از مصراع­  هایش تزریق کرده است.ایرج زبردست با درک فقر وجود برخی واژه­ ها با معانی خاص در شعر معاصرین خود، رباعیات خود را به کلکسیونی از واژه­ه ایی از این دست که خودش برای آنها معنایی تازه تدارک دیده، تبدیل کرده است.من، تو، او، باران، رفتن، عشق . و سخن آخر بهره­ گیری از قالب رباعی برای کوتاه گویی به موازات ژرف­ نگری که نیاز عصر کنونی ماست به عنوان تنها قالب به کار گرفته شده توسط این شاعر ناخواسته رباعی را با نام او عجین کرده است.رباعیات ایرج زبردست دربرگیرنده همه این ویژگی هاست به اضافه «آن» ویژگی که نمی­توان از اعماق شعرش استخراج کرد و به کسی نشان داد، «آن» همان است که رباعیات ماندگار ایرج زبردست را شنیدنی کرده است.

منبع : روزنامه ی عصر مردم . شماره 4375 .صفحه 16

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط من  | 

 سه رباعی از ایرج زبردست

در روزنامه فرهیختگان  ۱۷ دی ۱۳۹۰

جهت دیدن رباعی ها به ادرس زیر مراجعه شود

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/34998/40/#JOSC_TOP

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط من  | 

 
شک نیست که خاستگاه باور هستند
  
در قدرت و بیداد برابر هستند
 
مائیم که در بند توهم هستیم
 
ابلیس و خدا هر دو برادر هستند


رباعی از : ایرج زبردست / چاپ در روزنامه ی ملت ما
یکشنبه 11/10/1390
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط من  | 

 شرار شطح در آسمان رباعیات ایرج زبردست

نوشته خانم یلدا آزرمی

روزنامه ملت ما ۱۱/۱۰ /۱۳۹۰ صفحه ۱۱

جهت خواندن مطلب به آدرس زیر مراجعه شود

http://www.mellatonline.net/index.php/mellatdailypdf/category/17--11---354

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط من  | 


نامه ای به عمران صلاحی
 
 از انجمن شاعران مرده چه خبر؟!
 
*ایرج زبردست
 
سلام عمران عزیز ، سلام زیباترین خاطره . امید که حالت خوب باشد و ملالی با چشمهایت هم قدم نباشد ، امید کنار ثانیه های سرشار و بی دغدغه ی آن دیار دور دلنشین ، کنار درخت های مینیاتوری تاک ، روی چمن روشن صبح ، با خیام و حافظ نشسته باشی . راستش را بخواهی مسبب سطر شدن این نامه ی کوتاه ، فیض شریفی عزیز است که دیروز با همسر مهربانش به دفتر کار من آمده بودند و تماشای حرف و نبض وقت بدجور ما را به دیروز و آن روزهای سالم ساده کشاند .عمران جان ، یادت که هست : فیض شریفی کتاب ترانه های پر تشویش را که چاپ کرد به او  گفتی : این کتاب می تواند منبع مهمی برای همه ی رباعی پژوهان باشد . یادت که هست : در شیراز ، پایت سخت درد می کرد ، دست روی شانه ی من گذاشتی و چند قدم بعد با لبخند  گفتی : عجب رباعی محکمی هستی . یادت که هست : ویژه نامه ات را که خانم سعیده آبشناسان در مجله ی وزین گوهران چاپ کرده بود ، مجله ی گوهران را عاشقانه بوسیدم  خندیدی و گفتی : عکس من را بوسیدی یا عکس ملانصرالدین را ، هر دو خندیدم و جهان آرام آرام از کنار ما رد می شد . می دانم خوب می دانم ، تو همه چیز را به یاد داری ، ما هستیم  که ساکن فراموشخانه ی بی معرفتی شده ایم.
حالا آن خانه در من وسیع شده است .حالا آن پرستو چنان دارد  در هوای دوری  و خاطره  پر می زند ، که فکر می کنم هزار سال از 20 مرداد و آن تماشا و لذت ازلی گذشته است .عمران نازنین ، این دایره ، منظورم این زمین چرخان و سردرگم  بی محتواست ، جایی که تو شصت سال تمام در آن تبعید بودی . این روزها این دایره ، پر از نقطه های عفونت زای مسموم شده است . این روزها پشت  هر لبخندی خیانتی شمشیر به دست ایستاده است . شک ندارم آنجا دارد به تو خوش می گذرد و هر روز راس ساعت یک ثانیه مانده به زمان های نیامده ، درست در دل بی زمانی ، انجمن شعری با حضورخیام و حافظ  و سعدی ، نیما و اخوان و شاملو برپا کرده ای . در انجمن شعر تو ، چه تماشایی دارد پچ پچ نیما در گوش حافظ  و لبخند اخوان به خیام
اگر زندگی چهره از چهره ام بر دارد و این قدر نفس نفس مرا نبوسد ، به زودی زود ، زودتر از سماع این عقربه های سرگردان ، جامه دران  پیش تو خواهم آمد  و آن قدر برایت رباعی خواهم خواند که مجبور شوی مرا به خیام معرفی کنی . باور کن این روزها عجیب دلتنگ تو و آن پرستوی سفر کرده هستم . این روزها به جز من ، همه ی کلمه ها  نیز ، سخت  به دنبال لبخند تو می گردند
عمران دوست همیشه مهربان ، ای صمیمی تر از خواب بی تعبیر عشق ، دلتنگی من و این سطرهای بی تاب  را به بزرگواری خودت ببخش ، عجله داشتم و تند تند  دست  سطرها و نوشتن را گرفتم . زیاده عرضی نیست ، مثل گل یاس می بویمت ، سلام مرا به  پریان دل به آب داده ی بالدار و آن ساقی شکر لب ازلی  ، و همه ی شاعران به خصوص به سهراب سپهری نازنین برسان . روی ماهت را می بوسم
 
شیراز 8 / 9 /1390

.......................................

منبع : روزنامه فرهیختگان چهار شنبه 30 آذر ماه 1390/ صفحات 8 و 9 ویژه نامه ی عمران صلاحی /

به کوشش پوریا سوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط من  | 

 

شاعر یک نفس که می خندد ، باید هزار نفس گریه کند
 
..................................................
یادداشتی برای شدن پرستو ، شدن غلامرضا بروسان
 ...................................
 ايرج زبردست
.................................
 
شاید کسی باور نکند شروع زمستان از خرداد را ، پر زدن آن پرستو را ، که یکباره آسمان را با خود می برد تا آن دهان بی استراحت ناگهان ،  گوهران جان آدمی را در مسیر عدم  نفس بکشد ، تا ما بی ستاره و ماه  به طلسم سرنوشت خویش بیشتر ایمان بیاوریم . من غلامرضا بروسان عزیز را ندیده بودم ، اما شعرهایمان گاهی اوقات در کنار هم سلام را نفس می کشید ، یادم هست  اولین بار با نام  پاک او را  در مجله شعر گوهران با مدیریت  خانم  سعیده آبشناسان آشنا شدم . غلامرضا بروسان ، شاعری که می گویند خانه اش را با کلمه ها در چشمهای همسرش ساخته بود ، با دو دریچه کوچک در مسیر سادگی و رویا . باری چشمهای من در آغوش خاطره با او قدم نزده است ، اما باور کنید این روزها عجیب احساس می کنم عقربه های ساعتم پیر شده اند ، احساس می کنم آسمان خاکستری است و دارد برف سیاه می بارد . مرگ احمد شاملو ، منوچهر آتشی ، حمید مصدق ، فریدون مشیری ، شاپور بنیاد ، عمران صلاحی ، م . آزاد و...... آه  چقدر من با مرگ زندگی کرده ام  . چه تقدیر کبودی ، آب دارد از سر دوستان یکی یکی می گذرد ولی ما  هنوز در خواب غفلت  سر بر بالش   بی تفاوتی  گذاشته ایم . شاعری را سراغ ندارم که در این روزگار سربی تلخ ، لبهای رفاه و آرامش و لبخند را بوسیده باشد .شاعر یک نفس که می خندد  باید هزار نفس گریه کند . شاعر در این سرزمین یعنی مردن تدریجی . یعنی فریادی که ما آن را در گورستان سکوت دفن می کنیم . دل خوشی شاعر کلمه و رویا و دفتری است که گاهی مرگ به جای شاعر در آن می نویسد .احساس می کنم  کسی  در من گریبانم را گرفته است ، کسی شبیه  به اعتراف . کسی شبیه  به بغض ، کسی که با او رو به همین سطرها و همه اهالی شعر فریاد می زنم : لعنت بر مرده پرستی مان باد
شیراز /22 /آذر/ 1390

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1482761

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط من  | 

 
 
منوچهر آتشی و عطر پرستوی خرداد
 
*ایرج زبردست

 
پرستو آمده بود و عصری آرام از بلند ترین بام های شهر زیر باران با سایه های خاکستری پوش قدم می زد . پرستو در فاصله های ابر و آسمان ، در بسترطبیعت راز آب های جهان را تازه یافته بود .هوا عجیب سرد بود ، عجیب باد دست روی صورت ثانیه ها می کشید .شهر خیس خیس شده بود . تنها خاطره ی گرم خرداد و تولد زیباترین تجلی آن روح عریان با خیابان های  ابری آرام حرف می زد . یکباره چیزی شبیه بخار با چند شاخه گل و چند دوستت دارم از دهانم بیرون پرید و مرا تا انتهای خانه ای در آغوش گرمای حرف و سیگار و لبخند برد . خانه ای که در آن همه ی خاطره ها یکباره آمدند و سر بر شانه ی من و رویا و آرزو گذاشتند . چقدر زود آن خانه عطر مسموم فاصله را استشمام کرد . چقدر زود جهان مثل یک سکه کوچک شد و در قلک ترک خورده ی خاطره افتاد . چقدر زود آن شش سال در یک ماه تابستانی خلاصه شد و زندگی چمدان به دست از کنار اشک های من رد شد . حالا خوب می دانم : خانه ات سرد است ، خوب می دانم حالا باید خورشیدی در پاکت بگذارم و برایت پست کنم ، توهم بیا ستاره کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن ، باور کن این روزها بسیاربسیار تاریکم . آن پرستو مدام دارد در هوای علاقه و جانم  پر می زند ، مدام دارد از معماری خیال پریشان من عکس می گیرد ، کاش آن مسافر بی دلیل سفر می دانست در کوچه های احساس ، چشمهایم دارند از انتظار  تبخیر می شوند . کاش می دانست یکروز همه ی ببرهای مغرور را  رو به چشمهایش قربانی خواهم کرد . کاش همه ی خاطره ها بر می گشتند و کنار منوچهر آتشی و  م.آزاد و من و شاپور جورکش جمع می شدند . جایی سطر شده بودم ، جایی کنار پلک خسته ی دیروز : نه ....نه.... نمی توانم این سر گیجه ی تلخ را تاب بیاورم ، نه....نه.... باورش استخوانم را کارد می کارد و بی قراری سمجی ساعتم را ابری می کند . انگار ابتدای همین سطرها بود : تهران دفتر مجله ی کارنامه ، نگار اسکندرفر ، بحث یدالله رویایی و نبض حیات حجم و انتهای بی ابتدای کلمه ها ، صدای منوچهر آتشی می لرزید اما لبخند جنوبی اش مینیاتور زیبایی و مهر بود ، مقدمه ی کتاب باران که بیاید همه عاشق هستند را در من خاطره کرد . صدایش دست مرا به ابر داد . ابری که  با صاعقه تا صبح تنم را تازیانه ریخت . پرستو پر زده بود و من عجیب تنها شده بودم . یکباره اتفاق به ساعتش نگاه کرد و دست همه ی سطرها را گرفت و رفت . افسوس دیگر منوچهر آتشی ، شاعرحوالی دریا ، لب های آفتابی صبح را نمی بوسد. 
                                           
تاریخ نگارش : 26 آبان 1390
 
منبع : روزنامه فرهیختگان / شماره ۷۰۵ / ویژه نامه منوچهر آتشی /۲۹ آبان ۱۳۹۰
 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط من  | 

 
            ایرج زبردست ، چارانه سرایی  زبردست
 
 ................................................
دکتر میرجلال الدین کزازی
 ................................................
 
در کالبدها و پیکره های سخن پارسی هرآینه ، نغزترین و کوتاه ترین چارانه (= رباعی) است از این روی سرودن آن نیزهچنان کاری است نغز و باریک . زیرا پیام و اندرونه هر سروده ، به ناچار ، می باید با پیکره آن بسازد و آن را ببرازد و < بترازد > . بر این پایه سخنوران باریک بین و ژرف اندیش و گزیده گوی که بر توسن تیز تاز اندیشه لگام بر می توانند زد و پندار هرزه پوی دامنگستر را در فرمان می توانند آورد ، چارانه را چونان پیکره پیام نغز و نازک خویش بر می گزینند و به کار می گیرند . هنر شگرف چارانه سرای آن است که او به کاری دشوار در آفرینش ادبی دست می یازد که دستیازی بدان در توان هر سراینده نیست . بر پایه دستانی دلاویز و نیک روشنگر و بازنمای ، چارانه سرای  هنگامی در کار باریک و دشوار خویش پیروز و کامگار خواهد بود که بتواند دریای از معنی و اندیشه را در کوزه ای خرد و تنگ از واژگان بریزد و بگنجاند ، چندی ( =کمیت ) را تا مرز فرجامین آن بکاهد ، بی آن که کمترین گزند و آسیبی به چونی ( = کیفیت ) برساند . چارانه در سخن پارسی به ریزنگار ( = مینیاتور ) می ماند ، در نگارگری ایرانی . از آن است که ایرج زبردست را  چونان چارانه سرایی توانمند و زبردست می باید ستود و هنر او را ارج نهاد . اگر فراخ و فراگیر به سروده های ناب او بنگریم زبردستی و نغز کاری وی را در سه ویژگی بنیادین باز می توانیم نمود
یک - چارانه سرایی : آنچه از ایرج زبردست سخنوری دیگرسان ساخته است آن است که او چارانه سراست و افزون بر آن جز چارانه نیز نمی سراید . از آنجاست که نام او با چارانه چنان پیوند گرفته است که یکی از این دو دیگری را فرایاد می آورد
دو - نو آیینی اندیشه و آزمون شاعرانه و پیراستگی پندار : یکی از برجسته ترین ویژگی ها در چارانه های ایرج زبردست نگاره ها و انگاره های نغز و نو پدید و بی پیشینه اوست . کمابیش در هر چارانه او خواننده سخن سنج با نگاره ای نو و نابیوسان ( = غیر منتظره )  روباروست . گاه  از آهی توفان خیز و جهان آشوب که در شب جدایی از یار بر می کشد ، خاکستر ماه را می پریشد و بر زمین می ریزد . گاه در خلوت رخوت زده مرداب  به تصویر سراب تشنگی در آب می ماند و پوشیده در کفنی به وسعت بی خبری بر خواب بانگ می زند که : ای خواب تو بیداری و ما در خوابیم . گاه ایرج زبردست با رندان جهان هم کیش است و خیام ترانه های پر تشویش ، در آن هنگام که به چشمان یار می اندیشد سرمست می انگارد که  باده مرد افکن ناب از آسمان فرو می بارد . گاه آنچنان در تب می سوزد  و شمع وار سری شعله پرست دارد که آتش تا پگاهان فریادزنان آب به دستش می دهد. 
سه - سومین ویژگی ستوده و ساختاری در چارانه های بس زبردستانه ایرج زبردست که آنها را بر زبان ها در افکنده است فرجام فرمند و بنیادین آنهاست . در چارانه لخت چهارمین کارکردی بنیادین دارد و همان است که سرنوشت چارانه را بر می نهد و رقم می زند . سه لخت نخستین زمینه را فراهم می آورند  تا لخت چهارمین به شیوه ای شگرف و شکوهمند و در پیوندی تنگ و ناگزیر و نیک فرو تنیده با آن سه لخت پدیدار شود . راستی را در چارانه های ایرج زبردست این لخت را پیوندی چنان نهادین و ساختاری و انداموار با سه لخت دیگر هست که نمی توان جایگزین و ریختی دیگر برای آن پنداشت . کامگاری و بختیاری این سخنور زبردست را که هر چارانه او بهارانه ای است سخن پارسی را ، از درگاه دادار دادگر آرزو دارم. 
 
منبع چاپ : روزنامه اعتماد ۱۸ آبان ۱۳۹۰
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط من  | 

 
 
این رباعی به عظمت جاودان کلمه دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی که می داند عاشقانه دوستش دارم
 
 
هر سمت صدای عابرانی خسته است
 
: این راه به راه دیگری پیوسته است!!؟؟
 
: این راه نمی رسد به مقصد هرگز
 
این راه  تمام  راه ها  را بسته است

ایرج زبردست / شیراز ۲۳مهرماه ۱۳۹۰
 
 تاریخ چاپ رباعی :  روزنامه فرهیختگان ۱۴ آبان ۱۳۹۰
 
ویژه نامه استاد شفیعی کدکنی
 
به کوشش پوریا سوری
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط من  | 

 
 
                     روایت جاودان خراسان
 
  یادداشتی کوتاه برای عظمت کلمه ، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
 
>>>>>>>>>>>>>>
                                               ایرج زبردست
 
تا تهران ، تا 26 آذر ماه 1386 ، تا خانه ی هنرمندان ، تا آن عصر ابري سرد ، تا شعر خوانی شبهای چشمه و گوهران،  تا آن باران یکریز و چهار راه خیس گفتگو ، تا چشم های بی کران آن ضمیر ، تا دل بی قرار من و اقرارهای رو به اشتیاق ، تا آمدن کامل پرستو بر بام شوق ، تا نشستن آسمان بر زمین ،  تا آن خانه ی پر از حرف های آرام  و شاد ، تا تنفس اتفاقی روشن که سر بر شانه ی علاقه در آغوش رویا خوابش برد . تا.....تا.....تا این رباعی  ساده ی عریان 
 :
شب ، ساعت ابری مرا داد به تو
افتاد نگاه خسته ی باد به تو
باران زد و خیس شد تن خاطره ها
باران زد و باز یادم افتاد به تو
 
تا آن بامداد عجیب که موریانه ها آمدند و نیمی از تن خسته ی مادر را خوردند . تا فاصله ای که چمدان عاقبت را به دستت داد ، تا فیض شریفی و مرتضی کاخی ، تا این روزهای سربی تاریک که دیگر ازاعتماد به خویش هم می ترسم
 
*****
 
حالا که تمام جاده ها از راه رسیده اند ، حالا که از دور آمده ای ، به اين حوالي نزديك  خوب نگاه کن : ببين آن طرف درست یک قدم مانده به خیابان پروانه و گندم ، کسی جامه دران دارد می آید ، با عطر چشمهای عطار و راز هزار سیمرغ ، کسی آشنا به بیداری آسمان که هر روز ساعت بایزید را کوک می کند .عابری آبی پوش که جاده ی ابریشم از کف دست های او می گذرد . شاعری که هر شب ماه از صدایش می بارد و همه ی ستاره ها پیشانی اش را می بوسند . مثل مولانا پیراهنی از جنس آفتاب و صبح بر تن دارد و مثل حافظ  فال همه ی کلمه ها را گرفته است . متنی آمده از ازل که امروز و فردای کامل اعتبار ماست
 
*******
 این رباعی به روایت جاودان خراسان دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی که خورشید نیز از کنار او چراغ در دست میگذرد
:
هر سمت صدای عابرانی خسته است
: این راه به راه دیگری پیوسته است ؟؟
.....................
: این راه نمی رسد به مقصد هرگز
این راه  تمام  راه ها  را بسته است

شیراز ۲۳مهرماه ۱۳۹۰
 
منبع : روزنامه فرهیختگان ۱۴ آبان ۱۳۹۰
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط من  | 

خرداد زمستانی

( به ایرج زبردست عزیزم )

زمستان
اینبار
از گرمترین روز خرداد
...
آغاز شد

این را دیوانه یی
با اشک می گفت

و زنی

که عمری به دنبال گرمای دستی بود
سخت میگریست

من اما

هنوز چشم های خیسم را به ابرها میفروشم
و
آه میکشم ار این خرداد زمستانی

عباس سرافراز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط من  | 

 
سه رباعی
 
ایرج زبردست (زاده ۱۲دی ماه ۱۳۵۳ شیراز) شاعر و رباعی سرای معاصر ایرانی است.
 شاعری که با نگرشی نو و متفاوت اندیشی خاص به قالب دیرینه رباعی جانی تازه بخشیده
 است. بعضی از اهالی ادب ایرج زبردست را اتفاقی نادر و بزرگ در تاریخ رباعی سرایی ایران
 می دانند. خنده های خیس ( نایاب ) /یک سبد آیینه (نایاب)/ باران که بیاید همه عاشق
 هستند (چاپ هفتم) / نامه های من به اوما (چاپ دوم)/حیات دوباره رباعی/ به کوشش
 استاد بهادین خرمشاهی و محمد اجاقی (چاپ دوم) و..... از جمله آثار چاپ شده این
شاعر می باشد.
 
1
 
شب توبه و صبحدم گناه دگري
گشتيم و نيافتيم راه دگري
از چاه به جاي آنكه بيرون آييم
كنديم درون چاه ، چاه دگري
 
 
2
 
بي خويش درون خويش كرديم سفر
از خويش نداشتيم يك لحظه خبر
نزديك تر از سايه به من بود كسي ؟
او راه دگر گرفت و من راه دگر
 
3
 
عالم ز وجود مبهمي مي ترسد
هر دم ز شبيخون غمي مي ترسد
ابليس همان روز ازل مي دانست
يك روز خدا از آدمي مي ترسد
 
منبع : مجله ی تجربه شماره ۴ شهریور ۱۳۹۰
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط من  |