|
ايرج زبردست
|
اوما ، بالاخره این چند روز ِ کبود هم راهی می شود و باز من
می مانم و تو ، با کمی رودخانه و ُپل وسایه و درختان ِ حرف .
باران که بیاید همه عاشق هستند

نشر رو شن مهر / چاپ چهارم ۱۳۸۴
نامه های عاشقانه

انتشارات رخشید / چاپ اول : زمستان ۱۳۸۵
در خواب ، چراغ تا سحر دستم بود
در خواب ، کلید ِ هرچه در ، دستم بود
زیبا تر از این خواب ، ندیدم خوابی
بیدار شدم دست ِ تو در دستم بود
تن تن تن خیس نور، این من یا اوست؟
:اینجا همه چیز چشم و هر چشم کسی ست
اینجا نفس پرنده ها هم یا هوست
زرتشت بیا که با تو اُمید آید
شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود
کعبه به طوافِ تخت جمشید آید
ترسم که ز خیل حق کنارش بزنند
صد زخم به یازده تبارش بزنند
آن معجزه ای که انتظارش جاریست
ترسم که بیاید و بدارش بزنند
ما خلوتِ رخوت زده ی مردابیم
تصویر سرابِ تشنگی در آبیم
عالم کفنی به وسعتِ بی خبری ست
ای خواب ، تو بیداری و ما در خوابیم
رودیم ولی هم نفس ُمردابیم
سیلی خور این زمانه ی کج تابیم
تاریخ به زیر آب فریاد کشید
کوروش تو به پا خیز که ما در خوابیم
چون جاده به زخم رفتن آراست مرا
یک سینه تپش نفس نفس کاست مرا
این بود تمام ماجرای من و او
می خواستمش ولی نمی خواست مرا
خاموش به کوی روشن ماه برو
تا خلوت عارفان آگاه برو
حیران تماشای رسیدن ها باش
بی چشم ببین و بی قدم راه برو
حیات دوباره ی دیروز
رباعی های ایرج زبردست

به کوشش : بهاء الدین خرمشاهی - محمد اجاقی
انتشارات قطره - ۱۳۸۶
آئینه ی باورم مرا خنجر زد
آن نیمه ی دیگرم مرا خنجر زد
تاریخ ٬ هزار دیده هابیل گریست
وقتی که برادرم مرا خنجر زد
در سنگ تب جامه دریدن هم هست
در کوه پر و بال پریدن هم هست
رازیست میان جاده و مرد سفر
در هر نرسیدنی رسیدن هم هست
امروز دگر چشم حقیقت بین نیست
در شهر قلندری جنون آیین نیست
تا کی به سکوت دل سپردن ٬ تا کی
مردم به خدا دین محمد این نیست
یک عُمر به هَر بَهانه زخمم می زد
با خنجر و تازیانه زخمم می زد
یک سو غم ِدوست بود و یک سو غم ِنان
با تیغ ِدو دَم زمانه زخمم می زد
َصد بار به سنگ ِکینه بستند َمرا
از خویش غریبانه گسستند َمرا
گفتند هَمیشه بی ریا باید زیست
آئینه شدم ، باز شکستند َمرا
می دانی و ...
می دانم و ...
اوهم لابد می داند و ...
( فِکر می کند ما با خود :
این دایره عاقبت هَوایش اَبریست
اَز بارش مُستطیل پُر خواهد شد )
در عشق اگر عذاب ِ ُدنیا بکشی
با اشک به دیده طرح ِدریا بکشی
تا خلوت ِمن هزار غربت باقیست
تنها نشدی که درد ِ تنها بکشی
مَن عشق ِ حِماسه آفرین می خواهم
منصورم و شور ِآتشین می خواهم
لب بَر لب ِمرگ و َرقص بَر چوبه ی دار
آرامش ِخویش را چنین می خواهم