سه رباعی از ایرج زبردست
در روزنامه فرهیختگان ۱۷ دی ۱۳۹۰
جهت دیدن رباعی ها به ادرس زیر مراجعه شود
ايرج زبردست ............ رباعی سرای معاصر
سه رباعی از ایرج زبردست
در روزنامه فرهیختگان ۱۷ دی ۱۳۹۰
جهت دیدن رباعی ها به ادرس زیر مراجعه شود
( به او که تا انتهای وقت رویا نویس چشمهایش هستم )
در ساعت من ،حکایتی ناپیداست
در ساعت من، قطره هزاران دریاست
این عقربه ها که گرد هم می چرخند
انگار یکی شمس، یکی مولاناست
این رباعی در روزنامه ی فرهیختگان
در مجله ی تخصصی شعر گوهران
در روزنامه ی خبر جنوب ویژه نامه ی رباعیات ایرج زبردست و .....
چاپ و منتشر گردیده است
کشتند چراغ عالم افروزی را
دادند به ما غم جگرسوزی را
صد بوسه به دست ابن ملجم می زد
می دید اگر علی چنین روزی را
گوشه ای از شعر خوانی در شب شعر دانشگاه علوم پزشکی
( شیراز اسفند ماه ۱۳۸۸ )
تقدیم به ایران . و همه ی ایرانیان پاک سرشت
تا در گل تقدیر دمید آن دم را
بی واژه نوشت قصه ی عالم را
ایران وطنم ، روز ازل بی تردید
از خاک تو می ساخت خدا آدم را
روی آدرس زیر کلیک کنید :
آیدا در آتش
رویینه تنی در نوشت سرنوشت را. شایسته آفرینه ای که نعشش را آسمان نماز گزارد در سپید صبحی جاری . مرگ شاملو یعنی آیدا در آتش. این رباعی تلخواره سرودیست در سوگ اتفاق دانا ، شاعر آیینه و بوسه بامداد بي غروب شعر احمد شاملو . ما که سپید نزیستیم دریا گریستیم ،حالا آیدا چه میکشد با این همه او بودن ، او نبودن:
شب حادثه را اشارتی مبهم کرد
از قاعده ی جهان ، زمان را کم کرد
ای باور بی کرانه ، ای قوی سپید
پرواز تو ، پشت آسمان را خم کرد
شیراز / زمستان ۱۳۷۹
شب بود ، شبی فراتر از باور بود
در سینه تنگ من دلی دیگر بود
آنشب که ازل قدم به چشم تو گذاشت
یک جام شراب دست پیغمبر بود
شیراز / آذرماه ۱۳۸۸
این رباعی برای چهلمین روز ندا آقا سلطان ، کبوتری که روی پیشانی
آبی آسمان نوشت : ایران ـ آزادی
از کوچه تاریخ صدا می آید
گلبانگ خدا خدا خدا می آید
فریاد بلند سبز آزادی ما
از حنجره سرخ ندا می آید
تاریخ سرایش
۸ مرداد ۱۳۸۸
این رباعی ، برای این روزها ، این روزهای عجیب و کبود .......
و مردمی که در چشمهایشان ابرهای خاکستری تجمع کرده اند
شک ، پنجره ای بروی دنیا وا کرد
شک ، آن لغت غریب را معنا کرد
شک ، خیر ه به زندگی ، حقیقت را هم
بین همه ی دروغ ها ، پیدا کرد
ایرج زبردست
شیراز - ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
کشتند ، چراغ عالم افروزی را
دادند به ما غم جگرسوزی را
صد بوسه به دست ابن ملجم می زد
می دید اگر علی ، چنین روزی را
شيراز / فروردين ۱۳۸۸
يكباره جهان سر به گريبان گم شد
هر ثانيه در هجوم عصيان گم شد
يكباره دهان آفرينش وا ماند
ابليس اناالحق زد و انسان گم شد
نقل از مجله نقد و بررسي
كتاب تهران / شماره ۲۴
صفحه ادبيات / به انتخاب
دكتر مرتضي كاخي
آمیخت شبی سپید با لبخندش
آتش به سجود آمد و شد پابندش
عصیانی ایمانم و می گویم فاش :
زرتشت پدر بود و علی فرزندش
تاریخ سرایش / شیراز
مهرماه ۱۳۷۹
ای کــــــاش حدیث کوچ باور می شد
دیواره هر قفس پــــر از در می شد
من مانده ام و خـــیال پروازی سبز
ای کـــاش دلم شبی کبوتر می شد
نقل از مجله جو ا نا ن ا مروز
۱۳۷۵
بر دوش نگاه ، نعش دیدار شدم
سر تا به قدم ، زخمی آوار شدم
تا خواست نفس نقش عدم را بکشد
من خواب تو را دیدم و بیدار شدم
تاريخ سرايش / ۱۳۷۸
چون عبارتي سر به زير از مصاحبت ابرها آمد و ساعتي با شنل آبي اش همه جا را خيس از حكايتي تازه كرد.باري امروز تكامل عاطفه ي جهان بود. امروز درويشي ساده و بي ريا آمد و روي گليم خاك نشست.امروز خدا نبض خيس قلبش را با ما قسمت كرد.امروز مسافري با کفش روشن ستاره قدم برچشم هاي زمين گذاشت. امروز آسمان مهربان تر از خواب دریا شده بود.
..................................
امروز شيراز پــــلك تر باران را بوسيد.
................................
اين رباعي براي من مثل باران پر از طراوت تكرار است.اين رباعـــــــي را بـــــراي اوما سروده ام.او كه مي داند باران هميشه مرا تا سمت های نایاب خاطر ه اش جاری خواهد کرد:
شـــــب، ساعت ابري مرا داد به تو
افتاد نگاه خسته ي باد به تو
:باران زد و خيس شد تن خاطره ها
باران زد و باز يادم افتاد به تو
تاريخ نوشت ۱۰ آ بان ۱۳۸۷
ساعت ۱۵
تاريخ سرايش رباعي ۱۳۸۶
در خانه صدای دیگری خواهد بود
من با خبر از هر خبری خواهد بود
من رو به در ایستاده ، من مي داند
در باز شود ، باز دري خواهد بود
تاريخ سرايش ۱۳۸۲
من:فلسفه ی خاکم و هستم تا نیست
یعنی که رسیده ام به هستی با نیست!!!
:در من تب تکرار ازل پیچیده ست
جایی برسم که هیچ هم آنجا نیست
تاریخ سرایش ۱۳۸۱
گفتند کلام تابناکم کفر است
اندیشه ی اشراقی تاکم کفر است
:اینسان که طواف می کنم میکده را
گر کعبه نسازند ز خاکم کفر است
تاریخ سرایش ۱۳۷۷
عمرم که نفس به جستجو می ریزد
از چشم دو عالم آرزو می ریزد
پیغمبر عاشقان دلسوخته ام
گر آه کشم کعبه فرو می ریزد
تاریخ سرایش / ۱۳۷۵
در بازی عشق زندگی باخت مرا
جز درد، کسی دریغ،نشناخت مرا
هر در كه زدم سنگ جوابم دادند
اين شهر به یــــاد كوفه انداخت مرا
تاريخ سرايش / ۱۳۷۶
مــــن: قامت مرگ را کفن می خواهم
با حادثه جنگ تن به تن می خواهم
با دست شراب کعبه را باید شست
این ست حماسه ای که من می خواهم
شب برکه ی ماه
شب سکوتی شنواست
شب خیره به هر چه هست
شب خیره به ماست
شب در من و....
من در شب و.....
شب می داند:
هر جا که منم هزار و یک غار حراست
نقل از کتاب حیات د و باره د یروز
به کوشش بها د ین خرمشاهی و محمد اجاقی
نشر قطره ۱۳۸۶
هفتاد و یکمین سنگ قبر
به یدالله رو یا یی
تن ، من ، من تن : تنی تنان خواهد شد
هر سمت نهان من دهان خواهد شد :
هر جا که زبان منزل خاک شوم
آنجـــا همه جای این جهان خواهد شد
از هر طرفی باد...وَ.....
از هر طرفی شب، لکنت فریاد.....وَ....
از هر طرفی سنگینی بی ثانیه ای با سرسام
روی تنم افتاد...وَ....
*
....از هر طرفی......
برگرفته از کتاب یاد نامه ی استاد بها د ین خرمشا هی/
علی د هباشی/جلد دوم/ نشر قطره ۱۳۸۷/ تاریخ
سرا یش رباعی فرورد ین ۱۳۸۴
درویــــش همیشه بی نیاز، آینه است
صدقای سرود* شهرراز ،آینه است
با سنگ دلان سنگ در دست بگو
آییــنه اگر شکست باز ، آینه اسـت
*صدقای سرود به معنای ترانه ی پاکی و راستی،نام
دیگر نیما یوشیج است.این رباعی به نیما و گل اندامش
سیروس طاهباز تقدیم شده است.
می خواهم با پرنده
اینجا ، آنجا
با کوه ، درخت ، چشمه
با دریا ، با پروانه ، هوا ، نور
و...و...
دوست شوم
می خواهم با بهار باشم :
تنها
آهای خبر خبر خبر
:امشب در میدان بزرگ شهر
مردی دیگر بر دار کشیده می شود
..................
امشب ماه ابری
تن وقت سرخ
: .....آهای خبر .....
برگرفته از کتاب حیات دوباره ی دیروز
به کوشش بها ءدین خرمشاهی / محمد اجاقی
نشر قطره /تهران ۱۳۸۶
من هوش الفبای جهان،من داناست
در من خرد هزار و یک مولاناست
من بی همه
من با همه
من شکل همه
من آن لغتم که هر لغت را معناست
یک رباعی تازه
این رباعی هیاهوی سلوک چشم های ساده ای ست که زبان باد و آب را
می فهمد و هر شب لبریز ماه،عصـــاره ی آفاق را می نوشــــــــد.برای او
که حجم معطر بوم های دنیاست:
دیدم همه شکلها رها از خویش اند
خاموش تکلمند و می اندیش اند
دیدم که سماع می کند باد به دشت
دیدم همه ی درخت ها درویش اند
نقل از مجله ی اد بی آ ناهید شماره ۲
خرداد ۱۳۸۷
یک رباعی تازه
دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست
سهم من و تو:شکستگی،دلتنگی ست
ای دل،قدم خیال بر می داری
برگـــرد،که خانه ی خدا هم ســـنگی ست
نقل از مجله ی آ نا هید شماره ۲
خرداد ۱۳۸۷
یک رباعی تازه
...و انتهای ابری عصری ، با جام های کوچک باران که بر زمین می ریخت. آسـمان
اندازه ی دوستت دارم های من می بارید و تو شبیه وسوسه ای تشنه با آن شنل
کـبود به عطر چشمهای خیره ام فکر می کردی. بعد از آن اوقات عـریان عجیب
حالا گیاهی خوشبخت شده ام که راه ملکوت را در تاریـکی خــاک جستجو
میکند.ایــــــن رباعی با هزاران بوسه به لبهای ساده ی دیروز :
شب، ساعت ابری مرا داد به تو
افتاد نگاه خسته ی باد به تو
باران زد و خیس شد تن خاطر ه ها
باران زد و باز یادم افتاد به تو
نقل از مجله ی اد بی آ ناهید شماره ی ۲
خرداد ۱۳۸۷
با ساعت من که نیستی
فکر مرا تا عقربه های تلخ
تا حادثه ها
تا عصر هزار جمعه
تا ..... خواهد برد
.................
: ای ثانیه
با تو
من کجا؟
فکر کجا ؟
او رنگ تازه حرف را بر بوم شبهای من ریخت. احساس من چه در رباعی چه در نامـــه ها
آب از چشمهای رویایی او می نوشد.چشمهایی که بی شک خضر هم آنها را دوست
دارد.این رباعــی تصویری از ابداعات من است و آن را خیلی دوست دارم. با تمام
دل تقـدیم به او که ..........

فهمید دهان من دهانی دگر است
:در مرگ ضمیر هفتمی شعله ور است !؟
فهمید که قفل بی کلیدی در ماست
فهمید همیشه یک نفر پشت در است
اینجا که دقیقه مرد...آنجایی و بعد...؟
تبدیل به تعریف معمایی و بعد...؟
...با شکل دگر...
....جای دگر...
....بار دگر....
می آید و می آیم و می آیی و بعد..؟
مثل تن سنگ سخت باشم شاید
یک جغد سیاه بخت باشم شاید
حالا که دهان عقلم و انسانم
صد سال دگر درخت باشم شاید
به اوما و عطر آن شبهای ماه
بــاغ از تو، ادامه ی بهــارش با من
آوای زلال صد هزارش با من
شبهای قشنگ دوستت دارم را
یکبار بگو هزار بارش با من
داریم هماره خنجر شک در مشت
هان بی خبران، بی خبری ما را کشت
تا چند به گرد فرقه ها چرخیدن
زرتشت علی بود ، علی هم زرتشت
برگرفته از کتاب ایرج زبردست خیامی دیگر
نشر روشن مهر / به کوشش مریم روشن
۱۳۸۳
کی چشم من از تو ؟
کی جهان از باران ؟
کی ماه
در ایستگاه هر شب
عریان سرمی زند از پنجره ؟
کی می آیی
ای طرح لبان وقت
ای این
ای آن ؟
آنسوی جهان: دهانی از همهمه نیست
از ریزش تدریجی تن واهمه نیست
آنسو نه زمان نه سمت....
اینجا که منم :
شکل دگری هست که شکل همه نیست
حالا از با تو می نویسم
حالا هر قدر که خواستی بمان
حالا با این سایه و.....
این اتاق و ....
.................
شاعر :
حالا باید به تو فکر کرد
از حالا تا.....
فریاد کشید برگ :
ای داد
ای داد
ای داد
دوباره باد می آید باد.
اینبار تن وقت نلرزید ،
اینبار :
افتاد : نیفتاد
نیفتاد : افتاد

ای کعبه ، منم صدای دلسوخته ها
آتش به دلی چو من ، ندیده است خدا
این پرده که گرد توست ، می دانی چیست ؟
دود دل من طواف کرده است تو را
ای مــــــــــثل غرور ساده ی آینه فاش
کـــــاری نکنی شکستگی آید و کــاش
دیـــــــدار تو بــا آینـــــه حــــــــرفی دارد
هم با همه باش و هم جدا از همه باش
تب ، یک تب ناگهان ، شکستم می داد
چون شمع ، سری شعله پرستم می داد
می سوختم آنچنان که آتش تا صبح
فریاد زنان ، آب به دستم می داد
روح سحری ، ناز دمیدن داری
مثل غزلی تازه ، شنیدن داری
ای قصه ی روزهای من بودم و تو
آنقدر ندیدمت که دیدن داری
باید به تماشای ندیدن برسی
بی بال به آغوش پریدن برسی
چون پل که پر از عبور یاد من و توست
بگذر ز خودت تا به رسیدن برسی