نامه ای به اوما
درست یک دقیقه مانده به صبح ،یکباره جهان از کنار دیــروز
گذشت و آن طومار کاهی و کمی دسـت خط تو را ، در جعبه
چوبی معطری دور از چشم موریانه هـــــای روزمـره ســمج
گذاشتم.
نمی دانم شاید هزار ســـال بعد عابـری آن را پــــیدا کند و بـه
هزار سکه به کسی بفروشد و آن کس هم آن را قـاب بگـیرد
و به دیوار اتاقش بچسباند.شاید هم همین فردا باران آمـــد و
ابری خاکستری آن را آتش زد.
آه اوما ،کاش میدانستی در کوچه های تـاریخ،هیچکس جز باد
آواره ای قدم نمی زند.
؟ /اسفند / ۱۳86
ساعت : ؟ بامداد
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۲:۲۵ ب.ظ توسط امید
|