درست یک دقیقه مانده به صبح ،یکباره جهان از کنار دیــروز

گذشت و آن طومار کاهی و کمی دسـت خط تو را ، در جعبه

چوبی معطری دور از چشم موریانه هـــــای روزمـره ســمج

گذاشتم.

نمی دانم شاید هزار ســـال بعد عابـری آن را پــــیدا کند و بـه

هزار سکه به کسی بفروشد و آن کس هم آن را قـاب بگـیرد

و به دیوار اتاقش بچسباند.شاید هم همین فردا باران آمـــد و

ابری خاکستری آن را آتش زد.

آه اوما ،کاش میدانستی در کوچه های تـاریخ،هیچکس جز باد

آواره ای قدم نمی زند.

 

؟ /اسفند / ۱۳86

ساعت : ؟ بامداد