نوشته ای که خوانده نشد
نوشته ای از ایرج زبردست که قرار بود امسال در یادروز حافظ در حافظیه آن را بخواند ، اما بنا به دلائلی این شاعر آن را نخواند :
..............................
دست هایم را پاهایم را ساطورهای سراسیمه ی تاریک قطع کرده اند ، سکوت کردم / چشم هایم را شب های خاکستری مبهم زیر آوار یکریز کابوس دفن کردند ، سکوت کردم / شانه هایم را تازیانه های مسموم جویدند ، پوستم را بی رحمانه کندند و بردند ، سکوت کردم / قلبم اما هنوز دارد رو به آن چراغ های محبوس دور می تپد چراغ هایی مکرر در این هوای مه آلود ، در این حوالی بی باور .من بی دست ، من بی پا ، من بی چشم ، من بی پوست و خون آلود ، با زخم های همچنان و دشوار ، بارها در این شب های پر از هراسِ ظلمت ریز ، دنبال آن روز ، آن روز ِ با شکوه گشته ام ، نفس بامداد را نماز می گذارم: روزی که دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد / و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت / روزی که کمترین سرود بوسه است / و هر انسان برای انسان برادری است / روزی که دیگر درهای خانه هاشان را نمی بندند / و قفل افسانه ای است / و قلب برای زندگی بس است / . . . و من آن روز را انتظار می کشم .
*
من چراغ افتاده در محاق ، من زمزمه ی عقل برهنه ی کوروش ، من ایران هستم.
ایرج زبردست
شیراز ۲۰ مهر ماه ۱۳۹۱

