نوشته ای که خوانده نشد

 

نوشته ای از ایرج زبردست که قرار بود امسال در یادروز حافظ در حافظیه آن را بخواند ، اما بنا به دلائلی این شاعر آن را نخواند :
...........................................

دست هایم را پاهایم را ساطورهای سراسیمه ی تاریک قطع کرده اند ، سکوت کردم / چشم هایم را شب های خاکستری مبهم زیر آوار یکریز کابوس دفن کردند ، سکوت کردم / شانه هایم را تازیانه های مسموم جویدند ، پوستم را بی رحمانه کندند و بردند ، سکوت کردم / قلبم اما هنوز دارد رو به آن چراغ های محبوس دور می تپد چراغ هایی مکرر در این هوای مه آلود ، در این حوالی بی باور .من بی دست ، من بی پا ، من بی چشم ، من بی پوست و خون آلود ، با زخم های همچنان و دشوار ، بارها در این شب های پر از هراسِ ظلمت ریز ، دنبال آن روز ، آن روز ِ با شکوه گشته ام ، نفس بامداد را نماز می گذارم: روزی که دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد / و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت / روزی که کمترین سرود بوسه است / و هر انسان برای انسان برادری است / روزی که دیگر درهای خانه هاشان را نمی بندند / و قفل افسانه ای است / و قلب برای زندگی بس است / . . . و من آن روز را انتظار می کشم .

*
من چراغ افتاده در محاق ، من زمزمه ی عقل برهنه ی کوروش ، من ایران هستم.

                                                                                 ایرج زبردست

                                                                        شیراز ۲۰ مهر ماه ۱۳۹۱

عطر حرف

نقاش فکرهای من

باز ، عجیب شده ام عجیب تر از باور ساده دیروز  و آن شب های زلال .باز او باز رویای نیلوفری صوبای خاطره ها .... باز هوای او هزار آسمان را در من هوایی کرده است . غرض چند سطر علاقه به آن نقاش ازلی دور بود که روی بوم فکر من هنوز نقش هستی و مستی می زند.

مقدمه کتاب شکل دیگر من / تازه ترین مجموعه رباعی ایرج زبردست

 

مقدمه کتاب شکل دیگر من / مجموعه رباعی ایرج زبردست



این مقدمه  ای است که ایرج زبردست در ابتدای کتاب تازه اش ( شکل دیگر من ) نوشته است ، حتا خود آقای ایرج زبردست فکر نمی کرد این مقدمه چاپ شود آن هم با دست خط خودشان.از یک طزف این مقدمه چاپ شد از طرفی دیگر بیست رباعی این شاعر را از کتاب حذف کردند بخوانید:



( همیشه فردایی هست ، فردایی که همیشه با گل های سرخ امید به دیدارش رفته ایم . فردایی شبیه تجسم مینیاتوری ازل ، با پیراهن آبی و گیسوانی که نسیم ، خاطره ی عطر آن را
هر صبح برای خاک و آب تعریف می کند . این کتاب شاید قسمتی از فردا باشد ، شاید هم قسمت دیگر کتاب دیگری است ، کتابی که به جای من خواب می بیند و به جای من بیدار می شود . این روزها (امروز ) کمی پیر شده است و کمتر به فردا فکر می کند ، این روزها از آسمان خاکستر و طلسم می بارد و هیچکس به لبهای خورشید ایمان ندارد ، این روزها باد ماه را می دزدد ، آسمان پشت سر زمین پنهان می شود . حتا کلمه ها دهان شاعر را می بندند تا سکوت ترس روی چهره ی وقت نریزد .گاهی تاریکی آنقدر روح آدم را می جود که قدم های مکرر روز هم راه به جایی نمی برد .باری جان متن و نبض حرف این است : تعداد زیادی از رباعیات من در این کتاب نیست ؟! راهی نیست ، راهی جز قدم زدن با زمان نیست .آنقدر باید با سکوت حرف زد تا دفتر ثانیه ها ورق بخورد . تنها صبر این کیمیاگر هستی خوب می داند : همیشه فردایی هست ، فردایی که در چشم های شاد پرستو هزار آسمان پر می زند و با بوسه و بهار به دیدار ما خواهد آمد )

ایرج زبردست / شیراز 27 بهمن 1390

یادداشت ایرج زبردست برای زلزله زدگان

28 اردیبهشت پاسداشت خیام

 
خیام سوالی بی جواب در حافظه ی بشریت

                                                                                              * ایرج زبردست
 
 
 
1
حالا که باید با دیروز و تماشای روزهای غایب حرف بزنم ، ابتداهای زیادی یکی یکی در چشم های خسته ی منوسیع می شوند ، ابتداهایی که روح خاطره ها و رویاهای آدمی درادامه های نیامده  هستند . یکی از این ابتداها که در زندگی من سر بر شانه ی عمر و راز گذاشته است ، آشنایی و نفس کشیدن دقیقه های من با ادبیات زلال فارسی است . آن روزها که با این ابتدا آشنا شدم سال شصت و هشت بود و شهریور پیراهنش را از تن در آورده بود ، تا پاییز با تاج طلایی اش در باغ های سر به مهر هستی قدم بریزد ، تا جویبار لحظه ها همچنان و برقرار رو به دریای نا پیدای عدم جاری باشد . روی کتیبه ی ابتدا ، شکل پانزده سالگی من حک شده  بود ، شکلی که ردپای واژه و سطر را  در تخیل روشن ازل  کاتب اسرارکرده است

2
آن ابتدا آنقدر دعای کلمات را در من دمید که نیلوفر وحی همه ی جان مرا باغ روشنایی و حرف کرد  . دستی دور همه ی کتاب ها را در من ورق می زد  و تمام شاعران  با هزارو یک شهرزاد روایت تک تک کلمات را در من قصه می کردند . ابتدا ، که چشم های من را دید لمس حس و بیکرانگی دریا و پرستو آنقدر مرا در آغوش کشید که یک باره سال 1374 مثل سکوتی برهنه مسیری شفاف از کشف و تکلم را در من ریخت . نمی دانم صادق هدایت را با خیام شناختم  یا خیام را با صادق هدایت ، فقط می دانم در آن سالهای حالا دور ، با ابتدا دنبال کتابی می گشتم که هنوز هم نام آن را نمی دانم

3
 هوای فلسفی چشمهای خیام سایه ی رنج دانایی را مثل ریزش کابوس ، هراس را دره دره به پاهایم زنجیر کرد .از خیام و عقل تاکستانی اش حرف زدن آن هم در این هوا و ثانیه  ها ی مسدود  قلم را  به سمت های خط زدن حقایق و سکوت سوق می دهد . اگر بخواهم خیام را  چون خوشه ی انگور بفشارم و در کوزه ی متن بریزم حرف هایی باید از راه برسند که آسمان  را هم به فکر فرو می برد . حرف هایی که در حلق زمان شراب می ریزند تا  انتهای خط فقط خیام بماند و سوال هایی که التهاب را در بشریت فریاد می زند . خیام  می داند ، خیام خوب می داند : انسان خوابی و خیالی و دمی است ، می داند انسان بازیچه ای است که میان ابتدا و انتهایی دروغین دست و پا می زند که خرافات چونان عادت در آن بیداد می کند . خیام  راهی را می بیند ، راهی  ملتهب با عابرانی منحنی که هر کدام مستطیلی بر دوش دارند و دهانشان پر از اما و چرا و کجاست ؟ خیام گوهران جان آدمی را تنها در لذت  دم غنیمتی او می داند وبس

4
فاصله ی نجومی  حکیم خیام با دیگر شاعران ایران و جهان بی تردید به اندیشه ی ناب و ارائه ی این تفکر در قالب کوتاهی چون رباعی  بر می گردد . خیام کوتاه و مختصر تمام کتاب هستی را  در یک رباعی می گنجاند . خیام  اینقدر که ازما ظلم دیده است از مردم ممالک دیگر ظلم ندیده است .انسانی که ما ایرانی ها در طول تاریخ هماره تهمت و افترا  را وصله ی اعتبار او کرده ایم . قدر ناشناس ترین انسان های روی زمین ماییم که با حصار تعصب کمند مذهب به سراغ این شاعر عالم سوز رفته ایم . شهرت او را در جهان مدیون فیتز جرالد  هستیم . با این همه ظلم که بر خیام روا داشته ایم باز او نایافتنی ترین شاعر روزگاران و جهان است .خیام به تنهایی فانوس  فلسفه بشریت را بر تارک روزگار آویخته است . خیام همیشه خیام است حتا اگر قبرش را هم با خاک یکسان کنند و بسوزانند نام او از حافظه ی روزگار محو نخواهد شد . خیام فانوسی شعله ور از  حیرت در دست دارد که تا ابدالدهر همه انسا نها چون شب پره گرد این چراغدان حیرت را نفس می کشند . بی گمان  تا این  دایره هست و زمان با چراغ عمر گرد آدمی می چرخد . خیام مثل سوالی بی جوابی است که پژواک آن از ازل تا به ابد شنیده خواهد شد  . بی شک خیام تنها نماینده بشریت در پای حصار زمان است که فریاد می زند : باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

 1391شیراز 26 اردیبهشت 
منبع چاپ : روزنامه شرق ۲۸ اردی بهشت
۱۳۹۱
(  لازم به ذکر است این مطلب با تحریف فراوان در روزنامه ی شرق چاپ گردیده است )
 

در پرستو شدن استاد جلال ذوالفنون

 

باز او ، باز مرگ

سلام فروردین ، سلام پرستو ، سلام شادی ثانیه های بی قرار من ، دلم می خواهد برای  او ، برای آن ضمیر ناز ، اسپند دود کنم تا چشمی در ادامه های همچنان ، سنگ به پای عمر نبندد . می بینی هوا پر از عطر ناگهان لذت است و شوق بوسیدن  آن ضمیر ، مرا دوباره رویا زده ی بستر  و حرف و مکث وقت کرده است . دیروز  را نگاه کن ، ببین زیر آن درخت عجیب و غریب ملکوتی ، زندگی دست در گردن مرگ چه عکس های فوری قشنگی گرفته است . عزیزم ، ای ضمیر قشنگ من ، حکایت همین است : باور کن انگشت مرگ گاه تنها آن ضمیری را نشان می دهد که مثل غیبت ، حضور دائم ـ نیست اما هست ـ را در ما فریاد می کشد . فریادی که گو ش های زمان را کر می کند . آه باز مرگ باز دهانی که زمان را مثل سیب سرخ در باغ ابتدا و خاطره دندان می زند . اینبار ضمیر او ، درست در یک قدمی تولد فروردین ، سیاه پوش تقدیر شده ست ، اینبار جان عریان خاک گرد آن درخت پر از ماه سماع کرد ، حالا جلال ذوالفنون کنار ملائکان سه تار می نوازد و  آتش در نیستان ازل می زند . یادش در همه ی دوستداران هنر جاری باد

ایرج زبردست

 شیراز / ۲۹ اسفند ۱۳۹۰

سیمین دانشور

  
        ایرج زبردست: سیمین دانشور رها بود و جان صادقی داشت
  
                       http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1556006

ایرج زبردست شاعر شیرازی ضمن اشاره به دلبستگیهای زنده‌یاد سیمین دانشور به زادگاهش شیراز و ابراز امیدواری نسبت به انتقال پیکرش به این شهر و ساخت مزارش در فضای حافظیه، او را نویسنده‌ای رها و دارای جانی صادق توصیف کرد.

خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب: این رباعی‌...
سرای جوان در یادداشتی که آن را در اختیار «مهر» قرار داده، ضمن تسلیت به مناسبت درگذشت سیمین دانشور، با اشاره به دلبستگی وی به زادگاهش شیراز، نوشته است: او همیشه نام سبز شیراز را عاشقانه بر لب داشت و تا نام شیراز را می‌شنید مثل پرستو در آغوش تابستان و خاطرات پر می‌زد.

متن یادداشت ایرج زبردست به شرح زیر است:

1) باز هم گفتگو از آن حرف چراغ به دست در کوچه‌های بن بست عمر، باز هم اتفاقی سرد که مثل رازی سر به مهر از راه می‌رسد و ما را یکی یکی از جمع عریان علاقه منها می‌کند، تا یکباره از هوا و بوسیدن لب‌های شیرین تماشا آنقدر دور می‌شویم که انگار بودن، سراب و رویایی بیش نبوده است. یکباره بی که بخواهیم سر بر شانه افسانه‌ها، چشم در چشم هفت هزار سالگان، خشتی روی خشت می‌نهیم تا کم کم دیوار عدم به شانه‌های بی‌غبار مرگ برسد و راز و دیروز، دو برادرند با اشاره‌های بی‌درنگ مکث، خیره به دقیقه‌های حیران آدمی.

باری دیروز حکایتی است، در مسیر مه‌آلود آن راز که فقط خاطره‌ها و رویاهای ما نشانی آن را می‌دانند؛ حکایتی در باد و بادابادهای دور که همیشه عطر ازلی آن پرستو را در من وسیع می‌کند، تا یکی باشد که همیشه چشم به راه همه جاده‌ها بماند. راستش من از چشم‌های آن پرستوی زیبا به کشف رازی رسیدم که تمامی محرمان آسمانی برات در دست، در شبی بارانی آن را برای من فاش کردند. باور کن آن پرستو همین چند روز پیش دو نسخه از آن مجله پر از سطر و حرف را به نشانی آن خیابان خسته که از شیراز و مسیر تابستان و آن خانه می‌گذرد، برای چشم‌های منتظر من و دیروز ارسال کرد.

خوب می‌دانم پرستو یک روز از راه خواهد آمد، با همان چمدان و همان لبخند و همان حرف‌های عاشقانه ازلی. نگاه کن، زمان دارد دفتری کهنه را آرام آرام ورق می‌زند و آن راز هم دارد ورق‌ها را یکی یکی امضا می کند. می‌بینی همه چیز نامرئی است جهان نامرئی است! زمان نامرئی است ! امضا نامرئی است! آن پرستو راست می‌گفت: عشق در دوری، بیشتر ما را به لمس علاقه راغب خواهد کرد. باید به آن پرستو، به آن راز سر به مهر ایمان آورد، تا چهره مسیحایی صبر قلب عاشق را آرام کند

2) شیراز راز عجیبی است، عجیب‌تر از حدسی که ما از دیروز به یاد داریم. گویی تکه‌ای از بهشت، ترانه‌خوان این خاک تابناک شده است، با مردمانی پر از تکلم - یکی بود یکی نبود - مردمانی که قلبشان اشاره دیگری به جادوی کلمه‌ها در بامداد وحی دارد. شیراز را عالم و آدم با دو پادشاهش حافظ و سعدی می‌شناسند، شاهانی که بر سریر عزت و فخر نشسته‌اند و تاجی از جنس ازل و گوهران بر سر دارند. شوریدگان خلوت نشین، حیرت دامنگیری این خاک را تعریف دوباره‌ای از عطر طوبا می‌دانند.

همین چند ساعت پیش بود که خبر را از بانوی غزل، مادر مهربان همه شاعران ایران شنیدم، سمیمین بهبهانی ابری بود و بغض با جانش نفس می کشید، با لحن تلخی گفت: دیشب تا حالا روزگارم سیاه شده، دوست چهل، پنجاه ساله‌ام را از دست دادم و بعد فیض شریفی تماس گرفت و سر بر شانه این خبر گذاشت.

3) سیمین دانشور نود سال با عشق و احترام میان ما زیست، شیرازی بود و همیشه نام سبز شیراز را عاشقانه بر لب داشت، سالها پیش شاید - هشت سال پیش - با او چندین بار تماس داشتم، تا نام شیراز را می‌شنید مثل پرستو در آغوش تابستان و خاطرات پر می‌زد، سراغ همه اهالی هنر و ادب شیراز را می‌پرسید. رها بود و جان صادقی داشت، هیچ گاه زیر سایه سنگین نام جلال آل‌احمد محو نشد و رو به آیینه همت و اقتدار خود، نقش داستانهایش را می‌کشید.

سیمین دانشور راوی «سووشون» بی‌شک از مفاخر شیرازی است که نامش در تاریخ ادب پارسی جاودان خواهد ماند. نمی‌دانم کجای این سرزمین تن پاک او را هم‌آغوش خاک خواهند کرد، اما به عنوان یک شیرازی دوست داشتم مزار او را در شیراز در فضای حافظیه، آئینه ارادت اهل ادب کنند. با تمام دل به اهالی هنر، کبوتر شدن این هنرمند بزرگ را تسلیت می‌گویم

شیراز / جمعه  ۱۹ اسفند ۱۳۹۰

یادداشتی برای دست های شاپور جورکش

 

یادداشتی برای دست های شاپور جورکش

                                                                          * ایرج زبردست

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/36842/64/

 کلمه نزد کسی بود. کسی که هزار و یک شهرزاد گرد آن، آینه در دست ورد وحی می‌خواندند تا شاید سطری ساده دقیقه‌های محدود مبهم را عریان روایتی از قصه‌های نایاب کند. هم‌آغوش با یکی بود یکی نبود: نگاه، زودتر از کاتب روی سطر پا می‌گذارد، سطر می‌دود، چشم می‌دود، کاتب می‌دود .

۱ کلمه نزد کسی بود. کسی که هزار و یک شهرزاد گرد آن، آینه در دست ورد وحی می‌خواندند تا شاید سطری ساده دقیقه‌های محدود مبهم را عریان روایتی از قصه‌های نایاب کند. هم‌آغوش با یکی بود یکی نبود: نگاه، زودتر از کاتب روی سطر پا می‌گذارد، سطر می‌دود، چشم می‌دود، کاتب می‌دود. و بعد، که بعدها از راه می‌رسند می‌فهمیم: کاتب از نفس که می‌افتد، حکایت کلمه و مخاطب تازه با آغاز، راه خواهد رفت. فکر چشم‌هایت را که بخوانی، خواهی دید: یکی بود یکی نبود، باز دراین پرانتز دهان باز کرده است: (دوباره دارد باران می‌آید. دوباره جهان خیس ملاقات آسمان با زمین است، حتی زمان بارانی بلند و کبودش را پوشیده است و دارد آرام‌آرام پشت‌سر باد قدم می‌زند. شهر ابری‌ست. کوه، پرنده، جنگل، رود ابری‌ست... همه‌چیز در ابر قدم می‌زند. جز آن دو سایه، آن دو سایه‌ی بی‌چتر در حوالی بیداری اشیا، که با دهان بی‌استراحت بحث، در مسیر لمس عبارت، به کشف سایه‌ای دیگر فکر می‌کنند)... فقط یکی بود یکی نبود (این دو خواهر قصه‌گو) راز آن دو سایه روشن ضمیر کامل را می‌دانند.


۲ نگاه کن چگونه فکر سرش را روی شانه‌ام گذاشته است و دارد یکریز از عطر پرزدن پرستو در تابستان و نشستن آسمان به زمین حرف می‌زند، نگاه کن همان دیروز ساده نایاب، چگونه دارد در چشم‌های کنجکاو آن دو سایه، پیاله پیاله صبح و تماشا می‌ریزد، بیا کمی قدم بزنیم، تا مسیرهای حرف و خاطره، تا آن نوشته مه‌آلود روی کتیبه مرداد: برگ بید و چند کلمه و گردن‌بندی که می‌خواستی نامم را به آن آویزان کنی، تا همیشه نگین خوشبخت آن باشم، تا اهریمنی نگاه در چشم‌هایت نریزد، اما فغان از اشتباهی که گاه دهان در آدم باز می‌کند و دره‌دره آرزوهایت را می‌بلعد. نگاه کن، یادت هنوز سر بر شانه منتظر من دارد: آن خانه بی‌دغدغه شاد و هوایی که تا بی‌خودی هزار مولانا جامه‌دران، لب‌هایت را بوسید تا ابدیتی در چشم‌های بی‌قرار شمس شود، تا من هزار مثنوی گریان و حیران، سیاهپوش جان شرحه‌شرحه خویش باشم. تا بدانم فلسفه فاصله این است: باید کسی باشد که دلتنگش باشیم. نگاه کن کمی دورتر از خواب همین واژه‌ها، درست رو به آن دو سایه، منوچهر آتشی و م. آزاد دارند با هم در خانه شاپور جورکش، چشم‌های نیما را روی بوم زمان نقاشی می‌کنند. آه، منوچهر آتشی و م. آزاد. . . . . هتل اطلس شیراز، خیابان باغ صفا و پله‌هایی که هنوز در انجماد خاطره‌ها، آن دو راوی را به یاد دارند. ولی ما چه زود امضای فراموشی خاک را باور کردیم. چه زود آن پرستو از روی شانه احساس پرید و تمام تابستان را با خود برد، تا من در حسرت دیداری با دوباره و محال، در بستر انتظار و رویا، روبه عقربه‌های پیر و چشم‌های خیام، چون سبزه امید بر دمیدن را آه بکشم.


۳ یکباره باد می‌آید، یکباره وقت ورق می‌خورد و ساحری با گیسوانی سپید و دستانی آبی از کتاب بیرون می‌پرد، ساحری بی‌هراس و آرام که با چکمه روشن فکر، روی تن دیروز راه رفته است، تا به ثانیه‌های نیامده، زودتر از این شب پاهای دیرفهم، صبح بخیر بگوید. تا برای دورترین اشاره‌های لال تاریک، دست تکان بدهد. . . .  نگاه کن، آن طرف، درست در آغوش بکر عمر، چشم‌ها دارند در باد ورق می‌خورند و گونه‌های متفاوت آب برداشتن از رودخانه، گفت‌وگوی آن دو سایه را گرم کرده است.


۴ شاپور جورکش، راوی بوطیقای شعر نو خوب می‌داند: آن دو سایه، همان (دیدن و شنیدن) برادران ازلی زبان هستند، که لب‌های هر کلمه‌ای را در بستر حرف می‌بوسند، تا جهان باردار زیبایی و رویاهای همچنان و ناگهان شود. قاصد هوش سبز فهمیده است: آن دو سایه، از سایه‌ای دیگر حرف می‌زنند که حجم هر پیدایی را به وسعتی ناپیدا تبدیل می‌کند. سایه‌ای که کیمیاگری را از بی‌زمانی خویش، یاد گرفته است. سایه‌ای ایستاده بر درگاه بی‌انتهای بامداد، با صورت عریان فروغ، در مسیر امید و خوانش‌های نیامده. سایه‌ای که در گوش فریاد، فریاد می‌زند: در یکجا صدای ما زاییده می‌شود، در یکجا که یکجا نیست، آن یکجا همه‌جاست، و همه‌جا یکجاست. سایه‌ای که در جان همه ما، همراه با آن دو سایه ازلی، اقامتی ابدی کرده است. سایه‌ای که درست روبه مسیرهای ترک خورده تاریک، با فانوس کلمه سپیدپوش ایستاده است، تا آیندگان عزادار گذشته خویش نباشند.

منبع : روزنامه ی فرهیختگان ۹ اسفند ۱۳۹۰

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/36842/64/

 

عطر حرف

 
دور خلاصه ای ست وسیع ،آن گاه که تنهایی وسیع می شود تا خدا سر بر شانه ی آدمی بگذارد ، تا هیچ عریان شود و در آغوش دور ، لمس حس را تقسیم کند ......این روزها با دور در تاریکی دورتری اقامت دارم ، این روزها حتی ياد مادر مردادی پیر ، در من راه نمی رود . حتا از دوستان در حوالی یکرنگی روزها و خاطره خبری مرا در جستجو نمی ریزد. دور مرا از همه دور کرده است تا تنها به تو نزدیک باشم ، ای دورترین
                                                                                     شيراز ۲۷ بهمن ۱۳۹۰

یادداشتی برای سید علی صالحی در روزنامه شرق

 

                          کلمه ای چله نشین در خانقاه گفتار

                                                                                    *ايرج زبردست

می خواهم امشب مثل تعبیر تازه ی اشیاء که در سطر های تو بوسه از طعم صبح می گیر
ند ، لهجه ی تمام متن ها را برای آن شهرزاد کنجکاو تعریف کنم . راستش همین چند روز پیش، درست در حوالی قرائت خاموشی بامداد ، هزار سال تمام ،کتابی را ورق زدم که هزار سال دیگر باید آن را ورق می زدم . در کتاب چند آفتاب و چند ماه ، نردبام تابیدن را هم زمان در چشم ها می ریختند و همه ی سایه ها یکی یکی از آن بالا می رفتند . زمین مثل سکه ای در جیب جای می شد و دریا برای دست های ترک خورده ی بیابان آب می برد . باران می بارید و آسمان زیر چترعصر ، دنبال آسمانی دیگر می گشت . همه چیز ، حتی اشیاء زبان گفتگوی خویش را عریان اعتراف کرده بودند . ستاره ها گُل در دست روی زمین قدم می ریختند و هر خانه ای بی چراغ مثل روز روشن بود . همه نور می نوشیدند و هیچ کس سایه نداشت . کتاب پُر بود از کلمه و هر کلمه کتاب در دست به سمت کلمه ای دیگر قدم می زد ، هر کلمه به جستجوی آن لغت هر کلمه ای را می بوسید . یکباره باد از راه دوری آمد ، بر شانه هایش همان لغت بود که هر کلمه انتظارش را کتاب کرده بود . کلمه ها یکی یکی آرام آرام گِرد آن لغت پیر حلقه زدند . باد گوشه ای نشسته بود و آب روی چهره ی خاک دست می کشید . گرمای حرف ، هر کلمه را عریان سکوت کرده بود . کلمه ها رو به آن لغت پیر یکی یکی پیر می شدند و کتاب هایشان را به دست باد می دادند، باد هم آن کتاب ها را برای آب و خاک می خواند . حالا دیگر هر کلمه لغتی پیر شده بود که در آغوش چند نقطه و چند علامت سوال دراز کشیده بودند . هر کلمه گیسوی ازل را شانه می کرد و خدا در جانِ شاعر عاشقانه عریان می شد .شاید ندانید ، شاید هم بدانید: که با سطرهای بالا چه شهرزاد بی توصیفی در من نفس کشیده است تا به این نقطه ی سپید راوی رسیده ام . شهرزادی که سید علی صالحی را بهتر از کلمه و لمس ازل می شناسد ، و می داند این راوی ضمیر نوش ، هیچ ثروتی جز کلمه های چله نشین در خانقاه ساده ی گفتار ندارد ، و زیر درخت هزار نام طوبا لذت شعر را با ملائکان کاتب تقسیم می کند . صدایش شانه ی دریا و کوه را بوسیده است و منظور لالایی ماه را در شب کودکان بی نان می داند . می دانم خوب می دانم ، همه ی اهالی باران او را صمیمانه تر از دریا دوست دارند و مثل خورشید ، طعم روشن روز را از چشم هایش چشیده اند .اعتراف می کنم : من در این حوالی بی صبح ، از تاریکی و شکل ملتهب هراس می ترسم ، اما خوب می دانم انتهای همین سطرها سید علی صالحی با چراغ ایستاده است تا مرا به خانه ام ببرد .

          ( منبع : ویژه نامه بزرگداشت سید علی صالحی در روزنامه شرق 20 بهمن 1390)

عطر حرف

راز
راحت، درست مثل گذاشتن سر بر شانه های آرام مرگ،مثل دور شدن آن راوی که با من و تابستان در اطاق مرداد از همه ی رویاهای دور عکس گرفت تا راز، هجوم سکوت را در من طلسم بریزد. باور کن حتی کلمه ها هم نمی دانند شهرزاد درون من کیست. هر کس می خواهد یاوه در دهان بریزد و از حرف و کوه بالا برود ، دیگر فرقی به حال این چشم براه رویا زده ی دلتنگ ندارد. بگذار زخم خنجر دوست پیراهن اعتماد مرا به دستهای بهت بدهد.... حافظ قرار واژه را در من وسیع کرده است :  یک روز تو برمی گردی با همان چشمهای عجیب سرشار....و  من راز آن کتیبه و ان خانه را برایت  قصه خواهم شد.
ایرج زبردست

26 دی 1390

نامه ای به عمران صلاحی


نامه ای به عمران صلاحی
 
 از انجمن شاعران مرده چه خبر؟!
 
*ایرج زبردست
 
سلام عمران عزیز ، سلام زیباترین خاطره . امید که حالت خوب باشد و ملالی با چشمهایت هم قدم نباشد ، امید کنار ثانیه های سرشار و بی دغدغه ی آن دیار دور دلنشین ، کنار درخت های مینیاتوری تاک ، روی چمن روشن صبح ، با خیام و حافظ نشسته باشی . راستش را بخواهی مسبب سطر شدن این نامه ی کوتاه ، فیض شریفی عزیز است که دیروز با همسر مهربانش به دفتر کار من آمده بودند و تماشای حرف و نبض وقت بدجور ما را به دیروز و آن روزهای سالم ساده کشاند .عمران جان ، یادت که هست : فیض شریفی کتاب ترانه های پر تشویش را که چاپ کرد به او  گفتی : این کتاب می تواند منبع مهمی برای همه ی رباعی پژوهان باشد . یادت که هست : در شیراز ، پایت سخت درد می کرد ، دست روی شانه ی من گذاشتی و چند قدم بعد با لبخند  گفتی : عجب رباعی محکمی هستی . یادت که هست : ویژه نامه ات را که خانم سعیده آبشناسان در مجله ی وزین گوهران چاپ کرده بود ، مجله ی گوهران را عاشقانه بوسیدم  خندیدی و گفتی : عکس من را بوسیدی یا عکس ملانصرالدین را ، هر دو خندیدم و جهان آرام آرام از کنار ما رد می شد . می دانم خوب می دانم ، تو همه چیز را به یاد داری ، ما هستیم  که ساکن فراموشخانه ی بی معرفتی شده ایم.
حالا آن خانه در من وسیع شده است .حالا آن پرستو چنان دارد  در هوای دوری  و خاطره  پر می زند ، که فکر می کنم هزار سال از 20 مرداد و آن تماشا و لذت ازلی گذشته است .عمران نازنین ، این دایره ، منظورم این زمین چرخان و سردرگم  بی محتواست ، جایی که تو شصت سال تمام در آن تبعید بودی . این روزها این دایره ، پر از نقطه های عفونت زای مسموم شده است . این روزها پشت  هر لبخندی خیانتی شمشیر به دست ایستاده است . شک ندارم آنجا دارد به تو خوش می گذرد و هر روز راس ساعت یک ثانیه مانده به زمان های نیامده ، درست در دل بی زمانی ، انجمن شعری با حضورخیام و حافظ  و سعدی ، نیما و اخوان و شاملو برپا کرده ای . در انجمن شعر تو ، چه تماشایی دارد پچ پچ نیما در گوش حافظ  و لبخند اخوان به خیام
اگر زندگی چهره از چهره ام بر دارد و این قدر نفس نفس مرا نبوسد ، به زودی زود ، زودتر از سماع این عقربه های سرگردان ، جامه دران  پیش تو خواهم آمد  و آن قدر برایت رباعی خواهم خواند که مجبور شوی مرا به خیام معرفی کنی . باور کن این روزها عجیب دلتنگ تو و آن پرستوی سفر کرده هستم . این روزها به جز من ، همه ی کلمه ها  نیز ، سخت  به دنبال لبخند تو می گردند
عمران دوست همیشه مهربان ، ای صمیمی تر از خواب بی تعبیر عشق ، دلتنگی من و این سطرهای بی تاب  را به بزرگواری خودت ببخش ، عجله داشتم و تند تند  دست  سطرها و نوشتن را گرفتم . زیاده عرضی نیست ، مثل گل یاس می بویمت ، سلام مرا به  پریان دل به آب داده ی بالدار و آن ساقی شکر لب ازلی  ، و همه ی شاعران به خصوص به سهراب سپهری نازنین برسان . روی ماهت را می بوسم
 
شیراز 8 / 9 /1390

.......................................

منبع : روزنامه فرهیختگان چهار شنبه 30 آذر ماه 1390/ صفحات 8 و 9 ویژه نامه ی عمران صلاحی /

به کوشش پوریا سوری

يادداشتي براي پرستو شدن غلامرضا بروسان

 

شاعر یک نفس که می خندد ، باید هزار نفس گریه کند
 
..................................................
یادداشتی برای شدن پرستو ، شدن غلامرضا بروسان
 ...................................
 ايرج زبردست
.................................
 
شاید کسی باور نکند شروع زمستان از خرداد را ، پر زدن آن پرستو را ، که یکباره آسمان را با خود می برد تا آن دهان بی استراحت ناگهان ،  گوهران جان آدمی را در مسیر عدم  نفس بکشد ، تا ما بی ستاره و ماه  به طلسم سرنوشت خویش بیشتر ایمان بیاوریم . من غلامرضا بروسان عزیز را ندیده بودم ، اما شعرهایمان گاهی اوقات در کنار هم سلام را نفس می کشید ، یادم هست  اولین بار با نام  پاک او را  در مجله شعر گوهران با مدیریت  خانم  سعیده آبشناسان آشنا شدم . غلامرضا بروسان ، شاعری که می گویند خانه اش را با کلمه ها در چشمهای همسرش ساخته بود ، با دو دریچه کوچک در مسیر سادگی و رویا . باری چشمهای من در آغوش خاطره با او قدم نزده است ، اما باور کنید این روزها عجیب احساس می کنم عقربه های ساعتم پیر شده اند ، احساس می کنم آسمان خاکستری است و دارد برف سیاه می بارد . مرگ احمد شاملو ، منوچهر آتشی ، حمید مصدق ، فریدون مشیری ، شاپور بنیاد ، عمران صلاحی ، م . آزاد و...... آه  چقدر من با مرگ زندگی کرده ام  . چه تقدیر کبودی ، آب دارد از سر دوستان یکی یکی می گذرد ولی ما  هنوز در خواب غفلت  سر بر بالش   بی تفاوتی  گذاشته ایم . شاعری را سراغ ندارم که در این روزگار سربی تلخ ، لبهای رفاه و آرامش و لبخند را بوسیده باشد .شاعر یک نفس که می خندد  باید هزار نفس گریه کند . شاعر در این سرزمین یعنی مردن تدریجی . یعنی فریادی که ما آن را در گورستان سکوت دفن می کنیم . دل خوشی شاعر کلمه و رویا و دفتری است که گاهی مرگ به جای شاعر در آن می نویسد .احساس می کنم  کسی  در من گریبانم را گرفته است ، کسی شبیه  به اعتراف . کسی شبیه  به بغض ، کسی که با او رو به همین سطرها و همه اهالی شعر فریاد می زنم : لعنت بر مرده پرستی مان باد
شیراز /22 /آذر/ 1390

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1482761

منوچهر آتشی و عطر پرستوی خرداد / روزنامه فرهیختگان

 
 
منوچهر آتشی و عطر پرستوی خرداد
 
*ایرج زبردست

 
پرستو آمده بود و عصری آرام از بلند ترین بام های شهر زیر باران با سایه های خاکستری پوش قدم می زد . پرستو در فاصله های ابر و آسمان ، در بسترطبیعت راز آب های جهان را تازه یافته بود .هوا عجیب سرد بود ، عجیب باد دست روی صورت ثانیه ها می کشید .شهر خیس خیس شده بود . تنها خاطره ی گرم خرداد و تولد زیباترین تجلی آن روح عریان با خیابان های  ابری آرام حرف می زد . یکباره چیزی شبیه بخار با چند شاخه گل و چند دوستت دارم از دهانم بیرون پرید و مرا تا انتهای خانه ای در آغوش گرمای حرف و سیگار و لبخند برد . خانه ای که در آن همه ی خاطره ها یکباره آمدند و سر بر شانه ی من و رویا و آرزو گذاشتند . چقدر زود آن خانه عطر مسموم فاصله را استشمام کرد . چقدر زود جهان مثل یک سکه کوچک شد و در قلک ترک خورده ی خاطره افتاد . چقدر زود آن شش سال در یک ماه تابستانی خلاصه شد و زندگی چمدان به دست از کنار اشک های من رد شد . حالا خوب می دانم : خانه ات سرد است ، خوب می دانم حالا باید خورشیدی در پاکت بگذارم و برایت پست کنم ، توهم بیا ستاره کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن ، باور کن این روزها بسیاربسیار تاریکم . آن پرستو مدام دارد در هوای علاقه و جانم  پر می زند ، مدام دارد از معماری خیال پریشان من عکس می گیرد ، کاش آن مسافر بی دلیل سفر می دانست در کوچه های احساس ، چشمهایم دارند از انتظار  تبخیر می شوند . کاش می دانست یکروز همه ی ببرهای مغرور را  رو به چشمهایش قربانی خواهم کرد . کاش همه ی خاطره ها بر می گشتند و کنار منوچهر آتشی و  م.آزاد و من و شاپور جورکش جمع می شدند . جایی سطر شده بودم ، جایی کنار پلک خسته ی دیروز : نه ....نه.... نمی توانم این سر گیجه ی تلخ را تاب بیاورم ، نه....نه.... باورش استخوانم را کارد می کارد و بی قراری سمجی ساعتم را ابری می کند . انگار ابتدای همین سطرها بود : تهران دفتر مجله ی کارنامه ، نگار اسکندرفر ، بحث یدالله رویایی و نبض حیات حجم و انتهای بی ابتدای کلمه ها ، صدای منوچهر آتشی می لرزید اما لبخند جنوبی اش مینیاتور زیبایی و مهر بود ، مقدمه ی کتاب باران که بیاید همه عاشق هستند را در من خاطره کرد . صدایش دست مرا به ابر داد . ابری که  با صاعقه تا صبح تنم را تازیانه ریخت . پرستو پر زده بود و من عجیب تنها شده بودم . یکباره اتفاق به ساعتش نگاه کرد و دست همه ی سطرها را گرفت و رفت . افسوس دیگر منوچهر آتشی ، شاعرحوالی دریا ، لب های آفتابی صبح را نمی بوسد. 
                                           
تاریخ نگارش : 26 آبان 1390
 
منبع : روزنامه فرهیختگان / شماره ۷۰۵ / ویژه نامه منوچهر آتشی /۲۹ آبان ۱۳۹۰
 

عطر حرف

 
پذيراي وقت هاي نيامده كه باشي،جهان روبرويت با حكايت عرفان مي نشيند و يك سلام ساده تو را تا عبور از كنار منظره هاي بي خويشي مي كشاند.صدا سايه اي مي شود كنار نام آرام ضميري كه صبح ، مرا در آغوش سطر ها مي بوسيد.
ديشب دو قدم مانده به تمام ابرها ، اين تصنيف ، در من هواي غرق شدن در وداع را فرياد مي زد.چشم كه باز كردم،صبح و كسي مهربان تر از
برگ در بوسه هاي باران،كنارم بود.
كسي شبيه دور......كسي شبيه او......

شهرام ناظری

بی او شدم تا او شدم

شهرام ناظری اولین بار این آهنگ را در شیراز در تالار احسان اجرا کرد ، با صلابت و شور و شعفی که روح شمس را در جان آدمی به سماع وا می داشت ، بلخ در  ناظری رقص می کرد و هیاهوی بهت همه را فرا گرفته بود ،.........چقدر زود تقدیر بیداری مرا تا سرزمین خواب های بی تعبیر برد ، چقدر زود برف آمد و پیر شدم ، و چقدر دیر فهمیدم او یعنی زیباترین نقاشی خدا........ هیچکس نمی داند چه دوزخی مرا به تاوان این هجران زنجیر کرد ، هیچکس نمی داند .......حتما این صدای روشن را  مثل شمعی به تاریکخانه ی درون ببرید....... باری  بی او شدم تا او شدم

http://www.izles.org/master-shahram-nazeri-s-performance-with-armenian-philharmonic-orchestra-45.html

ترک پارسی دوست

                  محمد بهمن بیگی آن ترک پارسی دوست

خاطره های آدمی مثل پنجره هایی روشن در انتهای کوچه ی ساده ی دیروز هستند. کوچه هایی که در ابتدایش گاهی مکث می کنیم تا به انتهای عبور نزدیک شویم......من همیشه  به دنبال یافتن بوسه ای در کوچه های دیروز  دنیا را گشته ام.....مثلا الان که  خواب سرگرم نگاه کردن است ، من  به فکر باز کردن دری به سمت دیروزهستم.......

........................

۶ اردیبهشت ۱۳۸۱  و صبح تازه ی جمعه و کوه و چشمه . و آدمهای تا خورده ای که سایه هاشان نیز با آنها قهر بودند.....حالا دیگر باور دارم  که دیروز در من یک طرفه سرعت گرفته است و درخت های رویای مرا هیچ امیدی به آن ابر  بی خیال نیست . بی او با مبادا و هر چه باداباد سر می کنم.....مثل سه تار شکسته ای که بی قرار دست های کسی است  که می داند اما تکیه به دیوار نمی دانم زده است

.....................

دیدار و گفتگو با اسطوره ی معنا جناب استاد محمد بهمن بیگی از خاطره ها و افتخارات من است که در دی ماه  ۱۳۸۴ در منزلش آیینه ی روح کوچک  مرا تا تماشای  تازه ای  از عظمت بشر برد......ترکی که زبان پارسی را از زبان مادری اش بیشتر دوست داشت و چادر سفید صلح را با خیمه ی جاودان  کلمه برافراشت تا چادرهای سیاه جهل ضرب در هیچ شوند.......سکینه کیانی گل باغچه ی عمرش ،دیواری که بهمن بیگی به آن تکیه زده بود ، خوب می داند دیگر آفتابی چون او بر جان و روح  ایل نخواهد تابید.

......................

داشتم میان روزنامه های کهنه ی دیروز سیر میکردم که یک نقاشی از همان ابتدای ماه ، چشمهایم را آبستن آشتی با خاطره  ها کرد......( لک لکی در دریاچه ای با منقاری نیمه باز.....ـ) و دست خطی از استاد بهمن بیگی که شبهای  خام و جوان مرا با چراغی پیر به دیدار آمده بود.....نامه ی کوتاه استاد محمد بهمن بیگی عطر نگاه سعدی را  در جان من بوستانی از ارادت کرد:

                               دوست عزیز

                              آقای ایرج زبر دست

                        به استعداد شما پی برده ام.

            حیف است که این استعداد دچار انحراف شود .

                      حضرات در کمین امثال شما هستند.

                     فهمیده یا نفهمیده قصد آن را دارند که راه صحیح را

              از دست بدهید.مراقب باشید .در کتاب های خود در کتاب

                  به اجاقت قسم در مقاله ای به نام زبان فارسی و

                     آموزش عشایر و تغییر خط و آموزش عشایر مطالبی نگاشته ام .

                                      بخوانید.

                                                               ارادتمند محمد بهمن بیگی

                                                                       ۵ دی ماه ۱۳۸۴

باری ، همین آسمانی که بالای سر من است  ادامه ی آسمانی ست  که بالای سر  اوست. و  او ضمیر مفردی است که تمام خاطره ها را در خویش جمع می کند تا من و همه ی کلمه ها عجیب دوستش داشته باشند

خانه ام ابری ست

 

صورت ازلی بخت این روزها در قرار ملاقات با من کوتاهی میکند و افتادن اتفاقی مسموم ، دقیقه های سرد یکریزی را برایم به ارمغان آورده است . تنها از او ، و همه ی ضمیرهای مخاطب یک پنجره دعا می خواهم . دعایی به رنگ آواز گنجشک های روشن  صبح ، دعایی که ساعت استجابت را کوک کند ...... ایمان دارم  آسمان  بعضی شبها با کیسه ای پر از ستار ه ،  پا روی زمین می گذارد و  در گلدان تاریک نا امیدی گل نور می کارد .

........................

این روزها ، در من ، من بی سقف ، ابری رازدار  دارد  می بارد

........................

رد این سطر ها را بگیرید اما  نپرسید چرا خانه ام ابری ست

شهرزاد فروردینی

 

شهرزاد فروردینی و آستان خالی دنیا


شاید حق با شهرزاد فروردین باشد که درنگ در آن لحظه ها را کمتر از بیست و چهار ساعت می داند، شاید  هم ، راه تابش آن همه پگاه تکلم را ، گم کرده است ، شاید هم من به انتهای جاده ی واقعیت نمیرسم ....یادم هست : آن گاه که شب گیسویش را شانه می کرد  و  خورشید آرام آرام در آیینه ی صبح لیلا می شد ، مجنون تر از من کسی سلام به آن گل سرخ  نمی کرد . دیروز  با لب های ساده اش گواه  این سطرهاست ، آن شب ها ساعت من عقربه نداشت و  زمان با سرعت ، هراس گریزان و نفس گیری داشت.......یک ثانیه تنها یک ثانیه ، باور کنید در یک ثانیه  ، طول و عرض جهان را طی کردم  و دست هایم پر شد از  گستره ی عطر  و زیبایی نایاب ماه ، ماهی دور ، ماهی زیبا ، زیباترین ناتمامی که حرف تمام قصه هایم شد .

ده سال ،آری ده سال ، رو به احضار رویایش نشسته ام و  هیچ  سیب دیگری سرگردان  كشفم نمیکند.....دیگر  هیچ خورشیدی حجم سپید یخ زده ی این حرف ها را آب نمی کند......

 ( آستان خالی دنیا و این صبح تبدار دوست داشتن ؟ )

باری عزیز ، تنها یک ثانیه طول کشید که سیمرغ های تازه آمدند و جانم را از آتش چشمهای نیشابوری  عطار افروختند و رفتند.......حالا که مولوی گیسو پریش ، در من سماع می کند و شمس روی دریاچه ی اشک هایم راه می رود ، سر در  کدام سمت بچرخانم که چشم های او صدا در من نریزد.......نه......نه......کاملا حق با اوست :  زائری در خویش کعبه ای ساخته  و دارد رو به خودش اذان می گوید و نماز  می خواند . از دور بوسه بر رخ مهتاب می زند  و  هزار فایز  ، پری خوان دشت سرگشتگی ست . سایه ای که دوست دارد نسیم باشد و  هر شب  سیب  نقر ه ای ماه را  بو کند .....دیوانه ای که در یک روز  ابری سرد ، روزی که  دی ماه ، بارانی بلندش را پوشیده بود ، به دنیا آمده است و  عقلش را  کبوتران کلمه ، خیس اعتراف کرده اند.

( سایه ام هر شب با دهانی ناپیدا بر حجمی پیدا سجده می کند........)

بگذار در ازدحام  این همه سایه ، این همه هجوم بی تفاوت ، رو به او ، رو به آن رویای بی توقف ، مثل رود  جاری باشم ، بگذار  تا آخرین پلک زدن ، کنار اجاق سرد جهان ، سرگرم  هوش همان یک ثانیه  ، از زمان سبقت بگیرم . بگذار بعد از عبور  ، خاکم نیز دعاگوی آن یک ثانیه باشد.

ندارم دستت از دامن ، بجز در خاک و  آن دم هم

چو بر خاکم روان گردی ، بگیرد دامنت گردم

تکلم دور زیبایی

 تکلم دور زیبایی

همه ی این برداشت ها را کات کن  و نقطه بگذار و بیا ابتدای  همین سطر ، در  بین  دو پرانتز  کمی توقف کن و هر جا که ـ اشتباه ـ دهان باز کرد ، پرانتز را ببند. ( چشم بستر خیس ابر  و رعدهای بی محابا شود ، اگر  جز دعای نسیم و خنکای شاد صبح ، تماشای دیگری ، مرا غرق در آرزوی او کرده باشد........  زمین  بي آسمان  و  خورشید خاموش تر از خاکستر ، اگر زبانی از نفرین و  وردی از طلسم ، جان تشنه ام را به آب های مسموم  و  این فکرهای کبود کشانده باشد....... این سطرهای بی ادامه ، زاییده ی حیرتی ست از نبض پیامی  عجیب ......پیامی که هفتاد  و دو ساعت ، با قلم موی بهت ، روی بوم  چهر ه ام  عنکبوت تیره ی مکث را ، نقاشی کرد....... باور کن عزیز ، هیچ کدام از این برداشت ها  در کهکشان  فکر من ، ستاره و جایی نداشتند  و  ندارند ، حالا چگونه  این تصور دست در گیسوی عقل زیبای  او کشید ، حکایت دیگری است که  مرا تا نم نم نمیدانم و نازایی ابرهای دور برده است ، آنسان که ستار ه ها را شبیه علامت سوال و ماه را شبیه علامت تعجب می بینم.

 قضاوت ، نه با من ، نه با  او  ، نه با این کلمه های آرام ساده پوش ، قضاوت با زمان ، که پشت میز  کهنه ی تاریخ نشسته است و دارد قهو ه ی تلخ حکم  را می نوشد ، تا پرنده ی خسته ی خواب  از او  دور شود و بهتر پرونده ی دیروز  و  روزهای نیامده  را  ورق بزند.

من تبعیدی حقیقتی به نام رویای او  هستم .........در من  کسی  رو به  زمان فریاد میزند : حقیقت اگر نجنبد ، دروغ جهان را فرا خواهد گرفت......... آن وقت عشق  خط می خورد و  آدمی سطل زباله ای می شود  از تکرار و هیاهوی پر تنش فریب و  رنگ ........آن وقت از بوی گند زمین  ، آسمان بینی اش را میگیرد و با تمام ستاره ها به جایی دیگر ، در انتهایی که به گل های سرخ ختم می شود ، کوچ خواهد کرد. )

باد حقیقت دارد ، کوه ، سبزه ، درخت ، آن سایه های منحنی ، باران  ، همه چیز  حقیقت دارد ، حتا همین سطرها  که دارند چشمهایت را عاشقانه می بوسند  ، حتا این رویا زدگی بی تعریف هم حقیقت دارد .

 جهان خالی از احساس ، دوزخ سربی عقل است . سرزمینی است که  خدا را در آن گردن میزنند.

باید مثل  سهراب  ، باران  و  طراوت یکریز  عشق را دوست داشت ، باید عاشق بود و مثل ماهی دچار بی کرانگی دریا شد ، باید مثل جاده بیدار ماند تا بیاید. باید.....

 دور از این پرانتز  ، کمی جلوتر بیا ، می خواهم  جانم  را در جانت زمزمه کنم : آری ، دوستت دارم  ای آبی آرام ، ای تکلم دور زیبایی ، ای نبض حیات کلمه ، ای باش ، ای کاش .

رويا زدگي بي تعريف

                       رويا زدگي بي تعريف

چه  حرفی از من در چشم هایت آویخت که این سان آسمان ، بی خورشید سلام ، به این خاکی بي ستاره  نگاه کرد ؟ اینقدر تند جهان را سرعت نگیر ، باور کن زودتر از آنچه فکر کنیم به انتها می رسیم و باز ابتدایی دیگر  با ما هم قدم خواهد شد.........باز  هم با گچ سپيد سطر ، روی تخت سیاه تکرار می نویسم : جز همان  اتفاق  ، که شمع در اتاق فکر روشن کرده است ، هیچ رویای تاز ه ای را همآغوش عقربه هاي ساعت  نخواهم کرد . اين سماجت نيست ، اين نوعي تبديل شدن ديروز  به فرداست ، فردايي كه مست ، دست در گردن ديروز  انداخته است ، تا در عابران آمده و نا آمده ، رشد كند. رشد کردن من در همان مکث ، در همان دیروز نجیب شكل گرفت. قانون طبیعت مرا مجاب کرد که در همان نقطه بایستم و جهان را به سمت های عجیب و نامكشوف کلمه  و زیبایی بكشانم. راستش  ـ باور ـ کنارم نمی نشیند که این سطرها را کتابت شده باشی؟ آخر تمام جواب ها را می توان در متن های آبی رو به دریا ، همان نامه های گوشه گیر پيدا كرد.......من دچار يك نوع رويا زدگي بي تعريفي هستم  و اين زيباترين ثروتي است كه خدا  در من آيينه كرده است ، آيينه اي كه هر گاه  رو به آن زمزمه مي شوم ، جاي خود يك  شاخه گل سرخ مي بينم و چند علامت سوال ، و درختي كه  هنوز  حکایت يكي بود ، يكي نبود را  روایت  مي كند.......شايد خيلي ها اين رفتار  را عادي ، و به قول آن دهان : نرمال ندانند، اما  همين رويا زدگي ، مرا تبديل به  سرزميني وسیعی كرده است كه تمام ساكنانش شبيه يك نفرند، يك نفر كه در همه قدم مي زند  و  مثل صبح شاخه ای از نور به لب دارد و صدای پای  اتفاق را می فهمد. من بايد بر خلاف جريان رودخانه ي  طبيعت شنا كنم تا راه ديگري رو به دريا باز شود . باور كن گاهي منطق ، تنها تماشاگر رفتار احساس است  و هيچ كاري از عقل ، اين قاطع ـ هر چه گفت ـ  ساخته نيست. درست است كه منطق پويايي يك   شخص كامل را زبان مي شود  تا  راه ، ما را به چاه نكشاند و سر درگم  بغض های خیره به ندامت نشويم ، اما..... :

      حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است / كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد 

اگر  تاریکم  و  می دانی ـ اشتباه ـ دهان در من باز كرده است ، در کاسه ی ـ هر وقت ـ كمي نور بياور ، تا  سايه ام را بيابم . سايه اي كه سالهاست به جاي من فكر مي كند. سايه اي كه ده سال پيش به دنبال   او چون باد به پای همه ی جاده ها پیچید ، اما  هنوز  به خانه اش در کوچه ی بن بست صبر ، برنگشته است.

اين را مي پذیرم ،در سمت های  زندگي ، تا قدم در تجربه  ريختم : باختن ، جانم را آتش كشيد ، اما  هر گاه  نسيم كلمه ، تکه ای  از روياي او  را  آورد ، لذت  برنده بودن ، چشمهاي  من و جهان را خيس ابرهای شوق كرد .

حالا دارد باران می آید ، حالا ديگر  بايد برگردم ، کمی  از آن نقطه دور شده ام......شايد هنگام  برگشتن تا آن نقطه ، روياي تازه اي بيابم ، شايد كسي چند علامت سوال به من داد و منطقي شدم ، شايد ـ اشتباه ـ دست از سرم برداشت و  قانون طبيعت  اين كلمه هاي تب آلود راشفا داد.

                   خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش / بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر 

یک نامه ی آرام

 

                         یک نامه ی آرام

 ده سال آری ده سال است رو به دیروز نشسته ام و ثانیه ای بی خبر از یادت شبی را به صبح و صبحی را به شب دعوت نکرده ام . اسمش را می گذارم باران و  طراوت تکرار یک رویا.....  رویایی که آنقدر در من وسیع  شده است که کهکشان  هم ذره  های حیرت  را در چشمهایش می بیند . در آن روزها از نگاه تو زمزمه ای  از هیچ خبری نبوده است...... اما چشمهای من چیز دیگری می گویند .....

( :یکی بود یکی نبود،  زیر گنبد کبود ،  زیر درخت کنار رود  ، حرف من حرف تو بود ، چشم من  به جای چشم تو چه گریه ها می کرد  ، لب من جای لبای تو  چه خنده ها می کرد ، دست من به جای دست تو  چه نامه ها نوشت  ، چه روزایی چه شبایی ، چه خدای با صفایی..... یه روزی بی خبر از بود و نبود ، باد اومد کنار رود ،  دستت رو گرفت و برد.....  برد و برد  و برد و برد......دور دور دور شدی...... بعد از اون درخت و رود ،  یکی بود یکی نبود ،  رود خشکید و درخت تشنه  مووند  ..... اما اون به خاطر تو زنده مووند، آخر هم به خاطر تو میوه داد )

(....هی ......شاعر......هی....... شاعر.....کم کم  دارد انتها به سراغت می آید ، داری مثل دره در خویش سرازیر می شوی.......باید بعد از ده سال  رويايت را خط بزنی و دنبال رویایی تازه باشی، رویایی که  دیگر باد آن را نبرد ، رویایی که  سخت دوستت داشته باشد ، رویایی که دور نباشد ، رویایی که نزدیک باشد و  دست در موهای کلمه ها و سطرها بکشد. اهالي كلمه مي دانند  و آن كاتب آغازهاي دور ، شاعر یعنی کودکی که هرگز بزرگ نمی شود . کودکی با چشمهای تابستانی که در زمستان به دنیا آمده است و عطر فروردینی آن گل سرخ  را دوست دارد ........کودکی که  مثل نسیم با برگ  و خواب پاییزی درخت ها حرف می زند . هی .....شاعر  ، تو بهتر از همه می دانی : تا کودک نباشی به ملکوت، به خدا نمیرسی. هی...... شاعر ......هی ......شاعر......)

 باری ده سال است  عشق بازی با جهان را ، با کلمه ها را ، از تو  برای چشمهایم شهرزاد شده ام. ده سال است همه  چیز تغییر کرده است ، چشمه ، کوه ، باد ،خاک ، حتا آن درخت و  آن سایه هاي منحني در سه شنبه ، همه پیراهن شان را عوض کرده اند ، اما عجیب است هیچ تغییری در من دست تکان نداده است ، تنها کمی برف باریده و موهایم با  حدس آیینه  یکی شده است......ده سال گذشته و آن ( او )ی من خیلی تغییر کرده است . به تعبير خودش : دیگر وجود ندارد....

  باید اینبار جدی دست عقل را بگیرم و احساس را خط بزنم ، باید دستی در موهای سپید آیینه بکشم و رو به  فکر  قدم بزنم ........ اما نمی دانم بی این رویا چگونه زندگی در من باز نفس  خواهد کشید ، نمی دانم چه طراوتی را جایگزین آن کنم ، نه....نه....نه....نه...حتا نمی توانم یک لحظه  رو به این  فکر  بنشینم.......آخر كلمه ها عجيب او را دوست دارند ، حتا بيشتر از من كه چشمهايم از فلسفه ي  كلمه تبديل به دو علامت ؟ شده اند.

بگذریم  عزیز ، یک نصیحت.....نه..... هر چه میخواهی اسمش را بگذار ، تو  بیا دیگر به شاعرت فکر نکن! تو  بیا دیگر سراغ مرا از کلمه ها نگیر ! تو  بیا جدی به این قضیه فکر کن ! ........ببين مي شود تا انتهاي ديروز رفت و  بي غربت حرفهاي دريايي چشم  برگشت ؟

بگذار شاعري در اتوبان کلمه ها یک طرفه رانندگی کند . بگذار همه  بدانند چقدر ـ اشتباه ـ با چشمهاي تاريكش  از من عکس  گرفته است  ......اما باور کن  یک روز همین ـ اشتباه ـ دنیای بعد از مرا برایت تعریفي  از راويان اتفاق خواهد شد . بي شك  آن روز همه ی درخت ها تشنه اند و  خواب ابری را می بینند که باد آن را با خود برده است. آن روز همه ی درخت ها به تو خواهند گفت : یادش بخیر ، او  از روح  اشيا مي گفت  و  خواب صحرايي  ،كه خارهايش تشنگي را عبادتي ابدي مي دانستند، او ثروتش کلمه بود و رویایی که  مثل فطرت روستا بوي كاهگل و باران می داد.

فقط  كمي صميمي تراز  آفتاب به اين سطرها فكر كن ........ تو  باید در  وقت ، در سمت های من جاری می شدي.....ايمان بياور ، تو ، همین تو  ، مرا با چراغ احساس به کلمه ها معرفی کرد.....تو  آري همين تو ، برايم در شهر كلمه ها خانه خريد ، خانه اي كه قفل و كليدش هنوز  در دست هاي سالم  ديروز است ، و این کار در این دنیای بي تفاوت عجيب  کار بزرگی است ، آنقدر بزرگ که گاهي آسمان گرد خانه ام  با چراغ  صبح دنبال من راه مي رود تا نامه ي ماه و سوسوي ستاره هاي صبور را برايش بخوانم ..... ده سال در  تب و تاب  ثانيه هاي سربي ، آن شب ها را  رو  به  آن ديدار  ابتدا ، راوی شدم ..... باور كن دلخوشی عقربه هاي ساعت من ، همين سطر ها و نشستن در زير  همان تك درختي است كه به جاري بودن  آن رود  مدام  ايمان دارد ........بگذریم ....... ده سال گذشته است و ده سال دیگر در راه است.......

منشور کوروش

 
  ديدم خدا در تخت جمشيد قدم ميزند و جهان لبخندِ روشن ِزرتشت را قاب گرفته است...... ديدم كسي با درفش ِروشن ِصبح ، از كوهِ سياهِ شب بالا مي رود و رو به خورشید نماز می خواند...... ديدم كوروش بر بام ِ جهان ، رو به تاریخ ، با صداي بلند منشورش را ميخواند....... ديدم دست هر كسي يك شاخه گل سرخ است و  عشق جغرافياي همه ي قلبهاست ، ديدم نام ِهمه ي كشور ها ايران است
 
 

سه تار او ......

 

راستش نمی خواستم این عکس در وبلاگ قدم بزند،اما انگار اتفاق ها نمي توانند پشت حصار راز پنهان شوند،اتفاق هايي ساده ، اتفاق هايي پاك ،اين اتفاق ها دست به دست هم مي دهند و نقشه مي كشند تا من بنويسم ، ملائكان كلمه اين اتفاق هاي نجيب و صادق را خوب مي شناسند ، اتفاق هايي كه مي افتند تا من برخيزم.....راستش ديشب خواب ديدم  باز زير آن درخت نشسته اي ، يك گل سرخ به دست داري  و مثل شاخه نبات  زيبايي ات هزار حافظ  را  آيينه به دست حيرت كرده است .حافظ داشت  برايت غزل مي خواند  اما تو فقط آن گل سرخ را بو مي كردي،خواب ديدم اين سطر ها دست هايم را گرفته اند و دارند تا متني تازه مرا مي كشانند ، سطرهاي معترف ،سطرهاي  ناگهان ، سطرهايي رها  ....... همین خواب دیشب  باعث شد  باز  شهرزاد شوم  و  اينگونه به تعبير  هزار و یک شبی دیگر بروم: روزي كه آسمان روسري آبي اش را سر كرده بود و تابستان بادبزن خورشيد را به دست داشت، گل صد برگ موسيقي استاد جلال ذوالفنون قدم به خانه ام گذاشت ،خانه اي  كه پنجره اش را باد برده است و دري دارد كه رو به سه شنبه هاي دور باز مي شود ...... درست گوشه اي از اتاق  زير سايه ي كتابها ، استاد ذوالفنون انگشتهايش را روي رگهاي سه تار ريخت و من هم با خواب نيشابوري خيام تا دكلمه و بيداري روشن  رباعي رفتم.......اما سازي كه در دست هاي استاد ذوالفنون با چشم شما راه مي رود : سه تاري ست كه سالها پيش براي آن اتفاق خريده بودم .اما يكباره باد آمد و  فاصله و ابري شدن جاده ها نگذاشت  تا زيبايي صورتم را به تماشاي بهشت و ماه  ببرد. تقدير دست هايش را گرفت و  تا انتهاي هزار انتهاي ديگر برد ....... باري سه تار را استاد ذوالفنون كوك كرد و  كمي  هم با آن نواخت.....يكباره عجيب پير شدم .......يكباره ديروز  از راه رسيد و با چكمه ي اشك روي پلك هايم قدم زد.

یادداشتی برای استاد محمد رضا شجریان

 

 میخانه ای به نام ربنا

 دست نفست ستاره‌ها را چيده است

شب با دف ماه تا سحر رقصيده است

 همچون سحـر از عطر اذان سرشاري

 انگار لـب تـو را خدا بوسيــده است 

دوست دارم جهان را درخت را كوه را آب را. دوست دارم كوچه‌باغي را كه صداي روشن شاعري سبز را تا فهم روشن خدا مي‌برد. و نسيمي را كه هر روز به دشت سلام مي‌كند و زودتر از خورشيد روي تازه‌ صبح را مي‌بوسد. دوست دارم ستاره‌ها را ماه را. شب را و صميميت نور را. و زبان گوياي اشيا را كه مي‌گويند: سكوت نام خداست، سكوت سرشار از ناگفته‌هاست. و پرنده‌ها و آسمان را. دوست دارم خواب را بيداري را صبح را و عصري كه خورشيد مثل سيب در آن غروب مي‌كند.دوست دارم فروغ را سهراب را اميد را. و صدايي را كه بوي خدا مي‌دهد و مثل اذان، عطر خوش ازل را در آغوش دارد؛ صدايي سرشار از طراوت بهار و صداقت شكفتن. صدايي كه خورشيد و درخت‌ها هم آن را مي‌شنوند و از آن لذت مي‌برند و آسمان حيرت‌زده هر شب با ستاره‌هايش تا صبح گوش به آن مي‌خواباند. صدايي عجيب، عجيب‌تر از اتفاقي كه به آن عشق مي‌گويند و چشم‌هاي تشنه‌ زندگي از آن‌ تر است.دوستت دارم‌ اي دور‌اي نزديك، ‌اي كلمه‌ قشنگ كه تمام كاتبان عالم آرزوي كتابتت را دارند. باور كن حافظ ديوانش را تنها براي تو امضا كرده است و آن را با شوق در طاقچه‌ بلند تاريخ نهاده است. مولانا نيز با صداي روشن تو ني را به ناله‌هاي عشق دعوت كرد. و مثنوي را چون دعايي به زلف تو آويخت تا هزار قونيه گردت سماع كنند.دوستت دارم. گواهم همين سطرهاي بالاست كه ذره‌ذره مرا به اعتراف نشسته‌اند. مستان مي‌دانند. در تو ميخانه‌اي‌ست كه آدمي را گريز از آن نيست و تا جامي از آن نزني، خدا را حس نمي‌كني. ميخانه‌اي به‌نام ربنا كه فلك را هم به رقص وا مي‌دارد.

...............................................

بي‌گمان مولوي اگر تو را مي‌ديد دامن شمس را رها مي‌كرد.

عطر حرف

 

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

تهی از معنا ، با سایه ای که در کوچه های ورم کرده ی شهر قدم میزند ، سالهاست شب را تا صحبت مه و ترس کشانده است . هر گاه به ساعت خاکستری اش نگاه میکند ، سطح پر میشود از تاریکی . و عبور گم میشود در سنگلاخ های تردید . دهان ها را بو میکند و می نوشان بی زمان را با چشم و دهان بسته تا دخمه های بی روزن ، تا شام نای مسعود سعد میبرد ، تا نمناکی خاک و جانهایی که مسیح بر آنها زار میگرید. باید با اعتراف نشست و به چشمهای حقیقتی نگاه کرد که هزار قفل بر دهان دارد . باری تا تعقیب  گسترده ی کابوس در چهره ی بی آرامش محتسب راوی ست ، دیگر جایی برای نفس کشیدن کلمه در حوالی سطر و رباعی های من در کتاب نمیماند . همان رباعیاتی که چون میوه های ممنوعه از درخت ابتدا ، از درخت ازل به خاک افتاده اند . رباعیاتی که آب از چشم شطح نوشیده اند و پیراهنشان بوی شیخ روزبهان و حلاج میدهد . بهتر از حکایت روشن آب میدانم  یکروز طغیان وقت دست تاریخ را خواهد گرفت و مردم با چراغ صبح غبار از چهره ی دخمه نشینان صبور شب خواهند زدود . آنروز هر رباعی طناب  داری ست بر گردن محتسب ،  باری محتسب ، همان سایه ی دشنه در دست ، که میداند خورشید با نفرین خفاش ها هیچگاه رو سیاه نخواهد شد . به زودی  همه ی مردم جای گلدسته های مسجد دو جام شراب خواهند دید و موذن با بانگ حی علی الشراب در میخانه ی  صبح را  رو به خورشید باز  خواهد کرد. 

                                                                                                              ایرج زبردست

                                                                                               شیراز  / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

                                                                                                            ساعت ۲ بامداد

عطر حرف

 

                                 خواب دیدم

                          زندگی با عصای مرگ قدم میزد

                           خواب دیدم

                          چارلی چاپلین  میگریست و میگفت :

                           سعی کردم بفهمند

                            اما خندیدند

یک نامه  آرام

  خدای من گاهی زیباترین هدیه اش را در آغوشت میگذارد و گاهی مثل یک تکه کاغذ در انتهای یک کیک چینی روی صندلی سطر مینشیند و راوی نویسنده ای میشود که آنطرف دنیا ثانیه ای عقربه های ساعتش بی رویای تو نمیچرخد. و گاهی با سهراب در باغ فلسفه و عرفان  ریحان میچیند .......این روزها زمین پیراهن سبزش را به تن کرده است و عطر فروردینی آن گل سرخ دارد باز جهان را در معنای صمیمی  تولدش ترجمه میکند ........ باور کن ساعت ده دقیقه به همین چند ساعت پیش بود که باز آن عکس چشمهایم را قاب گرفت........ باز با آن عکس حرف زدم........چشمهایت را که بوسیدم عکس  خیس  شد از بغض ابرهایی که هنوز بعد از سالها جای تازیانه های رعد بر شانه هایشان مانده است .........همیشه وقتی دلم میگیرد ، با آن عکس حرف میزنم . و خدا  آرام آرام می آید و شانه هایم را میبوسد. و در گوشم حرفهایی میزند که جانم را تا درک قاصدکهای روشن صبر و حرف میبرد.........قاصدکهایی که راوی رویاهای غریب من هستند و جهان را پر از اوقات عشق میخواهند. و همین رویاست که گاهی مرا جای خدا روی صندلی سطر مینشاند و گاهی کاری میکند که  با سهراب ریحان بچینم. برایت فال حافظ بگیرم. و  هر روز ، مثل خورشید پشت  تریبون کوه ، با نام  تو شعر بلند روز  را برای جهان  زمزمه  کنم.......باید رو به ایمان سجده کنی و از نردبام باور بالا بروی   که  من تبعید به سرزمینی هستم  که حتی خدایش شبیه توست ، حتی درختهایش زبان مرا میفهمند . سنگهایش نفس میکشند و دعا میکنند. سرزمینی که   آن را  در شبی دور با هم  ساختیم........

.........................................

کاش آنروزها یکی از  آن  تابلوها  را  برای اتاق  تاریک  این روزها  برداشته بودم   . کاش عید با یکی از این  تابلوها در من عطر آگین میشد.کاش سطری از تو دفتر جانم را به آتش میکشید.

........................................

.........دیر یا زود صدای آبی ایمان در تو  رودخانه ای بی انتها  میسازد ، رودخانه ای که ماهیانش هر روز  سر از آب بیرون می آورند و نام زیبای تو را  زمزمه میکنند  ..... دیر یا زود خواهی فهمید من جز رویای تو شادی دیگری ندارم.........

عطر حرف


ديگر ايمان آورده ام، همين فاصله ي  تاريك عجيب ،  يكروز  تو را تا نزديكي همين حوالي خواهد كشاند. مي آيي با گلداني  كه تمام يك صبح آبي را با يك گل سرخ  قسمت  كرده است. دیگر ایمان آورده ام  خدا انتهاي اين تاريكي با چراغ  ايستاده ، تا كاسه صبر مرا بنوشد.

                                                                                                            15/ بهمن/ 1388

عطر حرف

با این همه سایه های ترک خورده  و دیوارهای فرو ریخته حق داری بی چراغ بیایی و فانوس ارتباط  را در آستین شب پنهان کنی. این روزها دقیقه های مسموم  و  چشمهای بستری شده  تمام حرفشان کشف خوابها و رویاهای محرمانه من است.خوابهایی که پروانه های امیدار مرا در باغ بیداری از وقت خوش پریدن سرشار کرده است. و رویاهایی که کلاغهای خسته ، در  رستگاری راز سر به مهرش، به حیرت و غیبت نشسته اند.............هنوز طعم تازه همان اولین روز را میدهم، روزی که نه سایه ای بود  و نه دقیقه های مسمومی  که با چشمهای بستری شده در کوچه های عفونت قدم میزنند. و نه کلاغ هایی که در چشمهایشان تصویر هزار گور کن و سنگ قبر  پیداست...........هر روز که میگذرد بیشتر به آن روز دیر و دور نزدیک میشوم .باور کن برایم  دیگر فرقی نمیکند میخواهد کلاغ هسایه ام باشد و گوش به دیوار بخواباند، میخواهد سایه ای با دشنه جانم  را در دیس دو رنگی تقدیم سرنوشت  کند.من هیچ راهی جز آمدن تو  و ادامه  این سطرها  ندارم .........همه کلمه ها سراغ تو را از من میگیرند.........تازه فهمیده ام  چرا برنمیگردی، اما باید قبول کنی  گاهی اوقات  سوسوی چشمهایت باید به دستهای تاریکم بتابد تا چراغ این سطرها روشن بماند. آخر من از تیرگی و بی تو بودن در  شهر کلمه ها و این سایه های داس بدست میترسم........داشتم  با فکر  حرف میزدم  اگر جواب نامه هایم را  نگاه میکردی چه   باغهای سبز و شادابی از زیبایی سرشارم میکرد.بی تردید  هزار مایاکوفسکی و لی لی،  در من جهان را چراغانی  میکرد.....بعد از تو جمع و فرد را خط زدم تا حضوری جز رویای تو  در این سطرها نباشد.......برایت نامه ها ی محرمانه زیادی نوشته ام که نمیدانم  آنها را بر بال کدام قاصدک ببندم تا  چشمهایت را  عطرآگین دلتنگی ام کند.

.....................................

 تو یکروز  کنار نام کوچک من ،جهان را به خوانشی تازه از عشق دعوت خواهی کرد.باور کن زیبایی تو و این نامه ها نبض نسلی  خواهد شد که با چراغ به دنبال تاریخ خواهند دوید تا کشف تو را  نفس بکشند.

.................................

 میترسم آنقدر نیایی که  خاک چشمهایم را ببندد و دیگر لمس رویایت را هم از دست بدهم .

عطر حرف

 

کسی باور نمیکند اگر بگویم خواب مسجدی را دیدم که در آن عنکبوت قرآن میخواند و کلاغی پیر اذان میگفت. یا آدمهایی را دیدم که بی سر در زیر باران راه میرفتند اما سایه هاشان سر داشت.کسی باور نمیکند اگر بگویم چند نسل قبل از پدرم من به دنیا آمده ام.

........................

خواب دیدم از درخت، از سنگ ،از رود، از باد حکایت تو را میشنوم . خواب دیدم عجیب از تو دورم عجیب به تو نزدیکم .خواب دیدم تو شبیه مادرم بودی، مادری که من پیش از تولد او بدنیا آمده بودم.

..............................

خوابهایم را در کف دست معبری گذاشتم.معبری که جای چشمهایش دو علامت سوال داشت و گیسوانش را برف شانه زده بود.آرام تر از صبح  به خطهای کف دستم نگاه کرد و گفت :چه جاده مبهم مه آلودی، چه فرصت اندکی، چه شب بی چراغی. اما به زودی صبح ازشانه های تو طلوع خواهد کرد و یک پیاله پر از ستاره از دستهای روشن او خواهی گرفت.

..........................

خواب دیدم باد مرا برده بود ،اما  کسی بدنبال من میگشت ،کسی که نامش معنای ماه میدهد و شب، ستاره چین رویا و طراوت اوست.کسی که میداند زرتشت در نیچه راه میرفت تا بگوید: خواب مسئله  کوچکی نیست و بخاطر آن یکروز باید بیدار بود.

.................................

خواب دیدم بیدار هستم

به ياد منوچهر آتشي

 

         شاعری که سیگارش را سرنوشت روشن کرده بود

نه....نه...نمیشود این سرگیجه تلخ را تاب آورد.باورش استخوانم را کارد می کارد و بی قراری سمجی تنم را ابری میکند.اصلا نمیتوانم کنار فکر بنشینم و دست سطرهای سربی را بگیرم.انگار ابتدای همین دیروز بود : بندر عباس - با محمد علی بهمنی و ابوتراب خسروی ، و اولين ديداري كه چشمهايم را تا آتش محبت چشمهايش برد.انگار همين ديروز بود : تهران - دفتر مجله كارنامه ،حرف دلتنگي ها و سنگ قبرهایي كه مرگ آنها را نخوانده ورق زده بود. ارديبهشت بود و شيراز : هتل اطلس ،م.آزاد ،شاپور جوركش ، و شاعري كه سيگارش را سرنوشت روشن كرده بود.

.................................

آسمان بي ابر ميباريد و اتفاق با پيراهن خاكستري قدم ميزد......خيابان مثل سطري سياه ، رو به عابران، متن عبوري خيس را  زیر  باران ميخواند.

.....................................

باري ،منوچهر آتشي رنگين كمان ساده اي بود كه لحن همه رودها را ميفهميد و به دريا ايمان داشت.شاعري كه زير تابوتش را كلمه ها گرفته بودند.گلي كه در گلدان خاك بيصدا تبديل به خواب شد.

                                                                                                 شيراز ۳۰ آبان ۱۳۸۴

                                                                                                 بازنگري ۱ آبان ۱۳۸۸

عطر حرف

 

چند روزی آنجا اوقاتم را لبریز از غربت کرده بود.چند روزی دور از شیراز شهر جادویی کلمات بودم.شهری که هر جا میروم مثل رویای شیرین آن شبهای سلیس  با من است........تهران  شبیه دختری است  با روسری  سیاه.شهر جالبی که تنها جسمش نفس میکشد  و روح آن در تابوت سایه های گیج مدفون شده  است.اینبار نه برای نشست ادبی ، نه برای کار خاصی رفته بودم.فقط دیدار دوستان بزرگوار شاعرم  و کمی تفریح، چشمهایم را نبض آرامش کرده بود............و عجیب اینجا بود تا به  تهران رسیدم آسمان آغوشش را باز کرد و  باز باران  از قاب خاطره هایم عکس گرفت. باران  دوست داشتنی ترین واژه دنیا. واژه ای که مرا همیشه بیاد او می اندازد : آه باران، باران پنجره را شست / از دل من چه کسی نقش تو را خواهد شست.....سفر  زیبایی بود ، سفری بارانی و دل انگیز.سفری که به من آموخت هیچ اتفاقی، اتفاقی نمی افتد.

عطر حرف

 

مثل خط های کف دستش همه جاده ها را میشناخت و انتهای هر مسیری را ابتدای مسیر دیگری میدانست.مسیری در باد و هرچه باداباد. چشمهایش نمیدید اما به یک فانوس روشن فکر میکرد فانوسی که بادها نیز در خاموش کردن آن به جادو نشسته اند.

.................................

.......................................

 هر روز آرام آرام در ازدحام ابر و انتظار میسوخت و  رو به خویش میگفت:

 تا او نیاید به خدا ایمان نخواهم آورد.

عطر حرف

 

باید یادم باشد که  انسان دشواری وظیفه است و زمان سایه ای که بی دروغ تو را تا انتهای ابتدایی دیگر میکشاند.و میدانم که بعد از این حضور، کسی جز من باز با همه حرف میزند و جهان را تعریفی دوباره خواهد کرد.باید بدانم در این حضور که سایه به سایه با  سمت و وقت  قدم میزند چگونه با چشم بشنوم و  چگونه با گوش ببینم.باید تا عقربه های ساعتم را باد نبرده است از کسی بنویسم که حضور زمان را تنها برای او  و با او دوست دارم و درک هستی بی او برایم تهی از لذت و معناست.کسی که نبودنش نیز قسمت اعظم بودن من است.باید بدانم مرگ قبله ای ست که زندگی  عاشقانه رو به آن نماز میخواند. و  باید بدانم که مرگ هم یکروز شبیه او با پیراهنی سپید با  چند شاخه گل به سراغم خواهد آمد.

...............................

باری او تعریف همه ضمیرهاست . و من وظیفه کتابت او را در یک شب خیس از حرف از دست صاحب  سطر و  عرش  گرفته ام. و من دشواری این وظیفه را تا انتهای  جهان بر دوش خواهم  کشید. هر چند میدانم کمانداران مانع و سنگ پرانی های بی شماری قدمهایم را از زخم پر خواهند کرد، اما  انتهای این راه  کسی است که رویایش مرا عجیب دیوانه کرده است.رویایی که عاجزانه به آن ایمان دارم.

..........................................

باید یادم باشد همه زندگی من در عطر یک گل سرخ خلاصه میشود.گل سرخی که بادها نیز حیرت زده،کنار او توقف میکنند.گل سرخی که نگاه کردن به او  کعبه  را به یاد می آورد.گل سرخی که نامش اوما است.

عطر حرف

 

چند روزی به خاطر کارهای زیادی که با من هم نگاه و هم اتاق شده بود. وبلاگم را به دست خواهر زاده  خوبم ، امید سپرده بودم. او هم تا توانست در وبلاگ عکسهای مرا گذاشت و رباعیات شاعران دیگر را.

......................

من این روزها عجیب سر در گریبان ، فرو برده ام و تنهایی عجیب تری را دارم تجربه میکنم. این روزها حرفهایم،نوشته هایم بدجور دارند روی سرم داد میکشند.حرفها و نوشته هایی که باید تنها به  یک نفر بگویم .یک نفر  که شبیه هیچکس نیست و هیچکس شبیه او نیست .حرفهایی که در وبلاگ و سطر و متن نمیتوانند نفس بکشند . منتظرم ، منتظر  آن دستهایی که دوست دارم  بنویسند و  باغچه زرد  جانم  را  سبز  از طراوت  و  شکفتن کنند. منتظر هستم ، منتظر میمانم.

عطر حرف

این روزها هوا ابری ست و هر شب صفتی ، تکه ای از خورشید را از دیوار آسمان میدزدد و در پای تاریکی میاندازد ، تا اینسان درونش از ظلمات و نديدن لبريز گردد. این روزها جای باران ، سرب میبارد و آدمها با چترهای فلزی در خیابان راه میروند.

.......................................

نمیدانم از کجا و چگونه در آغوش حرف بنشینم و  در اتاق کلمه ها  قدم بزنم.راستش بعضی از عزیزان به سایت و وبلاگ های دیگران میروند و به نام من پیغام میگذارند. پیام هایی عجیب و غریب که روح مرا به صلیب حیرت و تعجب میخکوب میکند. حالا چگونه این کار را ، و با چه وجداني انجام میدهند خدا میداند و بس. 

.................................................

نه از آن دسته شاعرانی بوده و هستم که به نهاد و گروهی وابسته ، يا باج داده باشم . و نه  عادت دارم به  وبلاگ ها  سر بزنم  و  پیغام بگذارم. یا بنویسم :به روزم ، یا لینکتان کردم ، لینکم کنید. از ین جور   عادات و مباحث اینترنتی که  سخت از آن گریزانم و به ندرت ،آن هم در مواقع ضروری ، تن به آن میدهم.خلوتی دارم به رنگ ابدیت و اتاقی که بوی سیب و ازل و ماه  میدهد.حالا این اشخاص چه قصد و غرضی دارند و چه در سرشان نفس میکشد،خدای دانا آگاهست.

 هر که جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

..........................................

بیایید مهربان باشیم آنقدر مهربان ، که دری بسته نبینیم و همسایه ها با گل به یکدیگر سلام کنند.آنقدر مهربان ،که به قول بامداد بی زوال ،قفل افسانه  و  شب در دورترين نقطه جهان چادر زده باشد.مهربان باشیم ، آنسان  که  آب و سنگ  هم برایمان دعا کنند . دعا کنند انسان بمانیم  و  زیر سایه  آن لغت تنها ، با تن ها به سمت  آن دریاچه رویایی زیبا حركت كنيم.خاک را ببوسیم تا به آسمان ایمان بیاوریم.پرنده باشیم تا بفهمیم ، محبت آسمانی ست که هرگز گم نخواهد شد.

 

                                                                                                      ارادتمند نازنینان

                                                                                                          ايرج زبردست

عطز حرف

 

کفشهای مارکوپولو را قرض بگیر و  جاده ابریشم ذهنت را آنقدر قدم بزن تا به انتهای ابتدایی برسی که هیچکس بجز خودت به استقبالت نیاید.جلوتر كه میروی به اتاقی میرسی ، بجای کلید برق یک شاخه گل میبینی ، آن را که بوییدی ، سمت چپ ، پنجره ای باز میشود و نسیمی اردیبهشتی و سرخوش، از همه سه شنبه ها حرف میزند.آنگاه درست مثل من ، ثانیه ای منهای گذر عمر نميشوي .فكر كن ، يادت حتما تو را به تماشاي ديروز دعوت خواهد كرد. نقطه ......با یک شاخه   برویم سر سطر.

بايد يادت باشد، ازدحام حیرت و دريا نوشي مولوي و عطر صداي  شهرام ناظري  كه از گلستانه راز ميجوشيد: من او بدم، من او شدم ،تا او بدم ، بي او بدم...... نشسته بوديم ، به فاصله دو صندلي ، فاصله اي كه بعدها ساعتم را در آبهاي دور انداخت. باري، بي او شدم تا او شدم.

...............................

فروردين ، پيراهنش را عوض كرد و با گل به ديدار همه آمد ، اما تو حتي يك شاخه حرف ، به سمت اين كاتب چشم براه پرت نكردي.كاتبي كه در خوابهايش هم ، يادت را ، بالش رويا كرده است. يادت باشد، من هنوز همان دايره حیران تقدیر هستم.دايره اي كه دور واژه ها ميچرخد و تنها يك نقطه اجازه قدم زدن در آن را دارد ، نقطه اي كه شعاع هاي بسياري را در من ادامه حيات كرده است.خوب ميداني، نقطه هاي ديگر هر كاري كنند ، نميتوانند به اين دايره جادويي عجيب پا بگذارند.آخر در اين دايره خبرهايي هست.خبرهايي كه تنها تو از آنها خبر داري و ماه و شبهايي كه ستاره هايش را به پنجره اتاقت ميچسباند. دايره اي كه هنوز ، چرخيدن به گرد تو را عبادت ميداند.

............................

يادت باشد ، در اتاق بايد بجای کلید برق ، یک شاخه گل ببینی و  آن را  ببويي ، سمت چپ ، پنجره  كه باز شد ، نسیمی اردیبهشتی و سرخوش، از همه جا با تو  حرف خواهد زد. آنگاه درست مثل من ، ثانیه ای منهای گذر عمر نخواهي شد. 

 

عطر حرف

 

بايد يادت مانده باشد، حوض ماهی ها و صداي معنوي آب. من روبروی تو ، خيره به تو ، كنار سعدي بي زوال ،حافظ و عرشي كه در دلم به لرزه در آمده بود ، تا هماي  فال در نگاهمان پر بزند:

                                          چه مستي است ندانم كه رو به ما آورد

                                             كه بود ساقي و آن باده از كجا آورد

                                                               

                                           به تنگ چشمي آن ترك لشكري نازم

                                             كه حمله بر من درويش يك قبا آورد  

میبینی چقدر خوب یادم مانده است.بايد ياد تو هم  مانده باشد. میدانم تو هم خوب يادت مانده است ، آن روزهاي سالم و سرشار، آن روزهاي پر فروغ خاطره هاي بي برگشت.

                                                              

همين چند ساعت پيش ، با محمد علي بهمني، شاعري كه دلش براي خودش تنگ مي شود ، بر مزار شيخ سطر ، شيخ غوغا زبان ، سعدي زيبانگر بودم. كه ديروز ، از راه رسيد و باز يادم را نقاشي حرف كرد.

                                                             

                                       يك ارديبهشت ماه جلالي خيامي

                                                ياد روز سعدي     

                                               بر همه خوبان پارسي گو  همايون باد.

                                                                                                    ارادتمند نازنينان

                                                                                                      ايرج زبردست

عطر حرف

 

اينجا درختها حرف میزنند و رودها آواز میخوانند.اينجا ، جاییست که تنها یک نفر در  آن  زندگی میکند.یکنفر که مثل باران به نبض  رویش و خاك نزدیک است .جادوي ازل است و آنقدر با حرف معاشر است كه حتی اگر متنی سپید هم روبرویش بگذارند آن را میخواند .خط سوم نه ، او خط چهارم است.افسانه ای که شمس و مولانا هم خواب آن را نمیدیدند. او  ازل را به رقص وا ميدارد و با حافظ ، ستر عفاف ملكوت را به تماشا مينشيند.اوما زیباست، آنقدر كه  اگر شمس هم  او را ميديد  بي گمان دامن مولانا را رها ميكرد.

.............................................

امروز در تالار آبگینه در بلوار چمران شیراز، نمایشگاهی از شعر شاعران نفس میکشید و تعدادي از رباعي هاي من هم لاحول ولاگو ،در قاب پايكوبي ميكردند. مکانی که در گوشه ای از آن، خاطرات من روي صندلي نشسته بود و با روياهايم حرف ميزد. نه.....نه......یادم گناهی ندارد که تهديدش كنم تا دیروز را مچاله کند و در سطل زباله بیخیالی بیندازد. باور كنيد ، يادم بهترين دوست من، در اين سالهاي سربي  بوده است و هست. بي فريب و بي دروغ برايم از او گفته است.يادم كودكي است كه هر شب  قصه هاي ساده  هانس كريستين اندرسن را تعريف ميكند و  خوابم را تا قلعه و شاه و دختر كبريت فروش ميبرد.يادم عكاسي ست كه هر روز كنار ديروز از اوما عكس ميگيرد و آن را به ديوار ذهنم ميچسباند. يادم گاهي از سر شوخي و ناز ،  ميگويد :دوسم دالي؟ يا به خـــــــــــــــــــــــوبي ميگويد :خوفي؟ يادم مثل گیاه سبز  و  مثل آب مهربان است. يادم را عجيب عجيب عجيب  دوست دارم.

............................................

 تو در تالار بودی با همان چشمها و چهره مينياتوري.با آن تن اثیری ناز ،كنار همان صندلي و ميز و تابلوهایت، تو آنجا بودي ، اما غیر از من هيچكس تو را نميديد.

..........................................

و بعد فهمیدم در جمع هم که باشی همیشه حضوری از غایب هست ، حضوری که جمع را خط میزند تا همه مفرد بمانند.

                                                                                               شيراز ۲۵ / ۱ / ۱۳۸۸

                                                                                                 ساعت ۱ بامداد

 

عطر حرف

 

قاره  که در فکر کشف میشود  كهكشاني در سلولها وسيع ميشود كه هزار راه شيري در آن سردرگم رسيدن به انتها میگردد.كشف همان آدم است که قاره شده است، قاره اي که در آن خبری از تهدید وقت و  دهان خاك نیست. و آرامش با ردایي سبز زیر درختهای سيب دراز کشیده است.این آدم همه آدرسهای دور و نزدیک را در خطهای کف دستش میبیند و تمام کوچه ها و اهالی جهان  را بهتر از نسيم و ابر میشناسد. او میداند هر چیزی که میگذرد امضای خودش را دارد و دیگر برگشتن، حرفی با قدمهای عابر ندارد. و میداند  هر ابتدايي پایانی دارد ، اما هر پایانی همیشه تمام پایان آن ابتدا نیست.مثل آدم منتظر، كه با انتظار، چشمهايش  را به آغاز پایان ، نزدیک میکند.اما باز انتظار پلك ميزند.

..................................

اوما در اول، از او ، با او ، شکل در هم امضا شده بود . بعد با من ربط کلمه و شب را پیدا کرد و بعد فاصله از راه رسيد و چشم بسته، همه ضمیرها را خط زد.بعد اوما ماند و نمیدانم و فكرهاي دوري كه مرا تا  انتحار در حرف و نامه كشاند.بعد من ماندم و چشمهایی عريان ، که سجاده ام را هنوز رو به گامهای او پهن ميكند.

......................................

هذيان.....هذيان....... هذیاني نجيب و غريب كه عجيب دوستش دارم.هذياني که دوست دارد  پر از انتظار باشم ، تا اوما هميشه خودش را  كنار سطر  و متن، نزديك به منتظرش حس کند.

                                                                                                        شيراز ۲۱/۱/۱۳۸۸

                                                                                                       ساعت ۱:۳۳بامداد

عطر حرف

 

 کنار همین چند روز پیش، کبریت حرف متنی را در من روشن کرد كه هوشم را تا عدم سرعت برد.تا  بیخیالی را برای اندک زمانی معمار قصر عمر کنم. اما نه شمس گذاشت نه سهروردی و نه عطار سيمرغ نگاه . از عبور گفته بودم  و  از هفتاد سنگ و زایری که دلتنگی هایش را روی قلبم امضا کرده بود. نه نازی بود نه نیازی . شايد محكي براي جا بجايي كوهي كه هنوز دامنه اش را سجده گاه خويش ميخواهم.

....................................................

با سرآغاز خلوت ،حافظ پيرانه سر ،  سر خوش و قدح نوش  ، با فالی دست افشان ميخانه شدم:باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش / وین سوخته را محرم اسرار نهان باش....زبان در تبعيد و چشمهاي معترضم  يكسو نگري كردند و باز مرا چون كشتي شكسته اي  از ماسه هاي سرد كسالت بيرون كشيدند .

..............................................

 و تازه فهميدم ،چقدر  مسعود سعد ، نايش از تاريكي سرشار بود و صبح را در خانه بي روزن شب نماز ميگزارد.

.......................................

راستش هر چه فكر ميكنم ميبينم ،ديگر اين عقل براي من عقل نميشود.عقلي كه نه مرا ميشناسد ، نه خودش را . فقط ميخواهد او باشد و شكل تازه اعتنا ، تا با جادوي زبان ، مكانيسم تكلم جهان را تغيير دهد.باور كنيد من ديگر زورم به اين عقل لجوج اميدوار نميرسد.حتي حرف پير تبريز هم ديگر كار ساز نيست: با عقل آب عشق به يك جو نميرود / بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم

..........................................

دعا کنید، تا  باز نفس قدسی آن متن مهربان، سحر خیز یاد و رویایم کند.

                                                                                                    ارادتمند خوبان

                                                                                                    ايرج زبردست

                                                                                          ساعت  ۵ بامداد ۲۰/۱/۱۳۸۸  

عطر حرف

 

دست خدا ، آن رويا، آن زایر هفتاد سنگ قبر میگوید:مثل ضمیر، امضا به جاي شخص مينشيند.اما من آنقدر كه در ضمير هستم ، مضمر در امضايم نيستم. اگر هستم امضاي من ضمير من است، و امضاي شما ضمير شما، و امضاي همه ضمير همه.و زاير در جايي ديگر متن را نگاه ميكند:در شخص من دو شخص هست:يكي مفرد كه امضا ميكند،ديگري جمع كه ميخواند.و در لحظه خوانش ما سه تاييم.و من مثل زاير، رو به خاك زمزمه میکنم:تمرين تكرار تمرين بود ، تكرار ماندن بود.تمرين مرور بر ماندن بود.تمرين حركت نميكند.يك مرور جز يك مرور نيست. زاير به جايي دور خيره ميشود:باري ، كاري كه گذشته ميكند تهديد آينده است.بارها در رفتن مانده ام ، اما  اينبار ميخواهم درست كنار ، كنار بنشينم.آنقدر كه عزلتي بي من ، به من اجازه دهد تا خودم را از فاصله پرت يا صدا كنم و در تكثير دوباره ازل پيدايشي از نو آغازم كند. آنقدر تنها که مرگ  بیاید و پیراهنش را با پیراهنم عوض کند.

..............................................

 تو ، او بودي و او همه من بود ، خوب ميداني ، آنكه شلاق ميزند، پشت كسي را كه شلاق ميخورد امضا ميكند.اين را آن عابد سرزمين رويا، هفتاد بار در گوشم خواند . زايري با لباسي سپيد كه با تسبيح كلمات فال ميگرفت . باد  پنجره را  بست تا اين پرنده بطور عجيبي تنها بماند و نخواند ، پرنده اي كه فقط براي او ميخواند و رازش را  براي درخت ميگفت.پرنده ای که دیگر به آسمان فکر نمیکند.

...................................................

 بدرود امضا ، بدرود زاير ،بدرود اوقات اثيري ، بدرود ضمير نامه هاي نانوشته در فردا ، بدرود دوردست نزديك من.

 

عيدتان مبارك

 

او يعني سه تاري كه به يادگار، در اتاقم گذاشته ام بي آنكه انگشتانم شكل نت را در آن ريخته باشد.او همان ضميري است كه مرا منهاي هر چه ما ميكند و گاهي به جمله ناتمامي چون من سر ميزند و پنجره حرف را رو به  متن باز ميكند. با او  احساس ميكنم از آسمان حروف الفبا ميبارد و همه سه شنبه ها باراني ست.با او تمام بوم ها بوي سالوادور دالي و ون گوگ ميدهند.خوب ميداند قلب من چون كبوتري ست كه تنها در دستان او پرواز ميكند.

  او يعني فروردين،فرورديني كه هر سال كنار نوروز، تولدش را با هزار و سيصد و چند شاخه گل، شادمانه جشن ميگيرد.

شادي و  مهر، ترانه خوان  بخت  شما خوبان باد.

                                          عيدتان مبارك

                                                                                                           ايرج زبردست

                                                                                                   شيراز ۳۰ ۱سفند ۱۳۸۷ 

عطر حرف

 

حالا همه واژه ها حکایت مرا از بر دارند و سطری نیست که مرا ببیند و لبخند نزند.اینجا حتی اشیا هم یکریز با من قرار ملاقات میگذارند.قرارهایی که درست دو دقیقه به ساعت ۵ صبح در من شکل  میريزند.اینجا گاهی در چشمهای سپید جن ها شنا میکنم و تا اعماق دریاهایی میروم که نه شب در آنجا هست و نه روز پیراهنی بر تن دارد.تنها دیوار از سپیدی دیوار بالا میرود و بس.

........................

 با اینجا و چشمهاي جن ها ، از هوا به زمین می آیم و چهره ام را در اتاق بي در و ديواري میگذارم كه پدرم ساخته است.اعتراف میکنم اينجا تنها آن دو چشم را  میبینم و فرشته هايي که روی بوم نور چشمهاي او را نقاشی میکنند.بي شك  آن دو چشم در ملاقات های بعد از خاک هم، روایت ديگري از من خواهند شنيد.

..............................

امشب نه ماه در آسمان چراغ روشن کرده است  و  نه ستاره ای پیراهن سربی اش را به تن دارد.امشب سایه هایی چراغ به دست از آسمان پایین آمدند و سراغ مرا  گرفتند و يك بوم روي طاقچه فكرم گذاشتند و  رفتند. يك بوم با دو چشم تازه ، با دو چشم  فرورديني ، كه هر سال پلك زدنشان را به دنيا تبريك ميگويم.

...................................

 امشب آنچنان قد كشيدم که عرش سجاده ام شد  و  ماه مهر نمازم.امشب با شطح ، آنقدر  قدم زدم که  شيخ روزبهان، چراغ در دست در من دنبال چهره اش ميگشت و حلاج پايم را گل افشاني ذكر ميكرد. امشب همه ملايكان برشانه ام نشسته بودند  و از بايزيد ميگفتند و مردي كه بر آبها راه ميرفت و ميگفت:حبيب ليس يعدله حبيب . ملايكاني  كه خدا هم نامشان را نميدانست. امشب در خانقاه شطح، مثل تشديد بالاي سر الله سماع ميكردم.

.....................................

راستش امشب جاي قلبم، سيب سرخي را ديدم كه هذيان آن را دندان زده بود و كعبه گرد آن طواف ميكرد.

                                                                                                 ايرج زبردست  

                                                                                            شيراز  ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

                                                                                                  ساعت ۱ بامداد

عطر حرف

 

میتواند گلیم خاکی مرا در آغوش عرش پهن کند و عقلم را كنار عقل هايدگر بنشاند و چراغهای رابطه را در کوچه های هستي و زمان ، روشن نگه دارد.میتواند باشد و نباشد ، میتواند نباشد و باشد .حالا  كه  مرا ساكن دايم ، در  حركت و نوشتن كرده است ، بايد شكل فرود حرف را هم به من بياموزد  تا جهان را  در پاكت  نامه ا ي بگذارم  .  نبايد با  تاخير در باد رهايم كند.نبايد بگذارد اين قلم  بر خاك بيفتد و لكنت حرف ، جادو در حلقم بريزد . بايد  از تفكر رنگ و هجوم شكل خانه اي بسازد ، خانه اي پر از ستاره  كه پنجره اش رو به ماه باز شود و  از سقفش آسمان  و پرستو بچكد .باید لااقل کمی باشد تا هجوم واژه در متن صف بكشد. آه ، چه حرفهایی که با او دارم و در این سطرها نمیگنجد..........

..........................................

او، نقاش غارهاي باستاني دنيايي ست كه انسان و زمين  را مثل سهراب ميفهمد .از درخت ميپرسد و از آب جواب ميگيرد .  و من آتشي ، كه او يكروز با زمزمه  دو سنگ ، در صحرایی دور كشف كرد تا هميشه گرمای آن تابستان داغ یادم باشد .  او ترسيم زيستن عجيب و سرشار  اشيا با من ست ، ناممكن ممكني كه شايد يكروز از تبريز نگاهم ، رد شود و هزار قونيه مستم كند.او كه اين روزها سخت به انتظار  يك اشاره اش در آستانه رویا نشسته ام. 

................................................

اوما، محرابي ست كه هر شب در او شمع روشن ميكنم . اوما، صبحي ست كه از عبادتش سير نميشوم.

                                                                                                شيراز / ۲۰ اسفند ۱۳۸۷                                                                                                       ساعت ۵ بامداد

عطر حرف

 

باید پهنای حدس باشی،تا ابتدا ، انتها گردد و سرسام شوق،در سرتاسر فكر،طغيان كند.آن گاه در بستر حرف،ميتواني زيبا شوي و با لباني سرشار،بوسه و ماه را درهم آميزي.و عمر هم برهنه، در آغوشت نفس بريزد.بعد از آن،كم كم وقتهاي روان،آنقدر از گستردگي بازوان خواب ميگويند كه چشم،خيس از طپش رويا ميشود. و در وسعتي ناپيدا باد گيسوانت را شانه ميزند.رويايي عميق ، كه بي رحمانه مرا در توقف،رشد داده است.

.................................................

با اشيا و اطراف حرف كه ميزنم ، احساس ميكنم، تعريف ناياب و گمشده اي در من بال ميزند.احساس ميكنم سي- سیمرغ در اتاقم آشیان ريخته اند.سیمرغ هايي که از چشم عطار آب خورده اند و خواب سنایی را، هزار مثنوي، براي مولوي دف زده اند. سيمرغ هايي كه لغت موران را خوانده اند و بوي عقل سرخ سهروردي، هوش از سرشان ربوده است.

..........................................

تعريفي دور ، تعريفي نزديك، كه مثل ترس در ذهن بشر ترك خورده است . تعريفي كه يكروز، حكايت ناتمام مرا،در ذهن تمام مردم جا خواهد گذاشت.

................................................

 :.........و آنروز بي شك، تعريف ديگري از من، در رشد، توقف خواهد كرد.

                                                                                                     ایرج زبردست

                                                                                                شیراز/ ۲۵ بهمن ۸۷

 

عطر حرف

 

نامه اي به سيد محمد خاتمي

از اتفاقهایی که با دیروز راه میروند و از دیروزی که با موهای سپید و چشمهای خاکستری زیر درختهای تاریک دنبال کلیدهای روشن میگردد.همان کلیدهای روشنی که روزی عابران ناتمام، آنها را به جای دانه ي گندم در دهان سرد خاک آسیاب کردند و گذشتند.حتی اشیا و درختها هم میدانند ، دیروز حافظه ي عجیب و وسیعی دارد.دیروز این پیر هزار ساله ي آشنا، وقتی دهان باز میکند همه سکوت میکنند و لام تا کام ، نگاه در حیرت میریزند.هر چه باشد دیروز، پدر امروز و پدر بزرگ فرداست و دگمه های باستانی پیراهنش را تاریخ بسته است.دیروز بی منها ،بی ضربدر از سطرهای سپید و متن های سیاهی میگوید که خوابهای بی تعبیر امروز را به فردا نزدیک میکند. فقط باید چونان علامت ؟ بود و از تازیانه ي جواب نترسید.

................................................

 باري ، این روزها تنها راه رسیدن به یقین، نگاه به چشمهای بي فريب و دروغ تاریخ است که با عصای دیروز به دیوار بلند تجربه تکیه زده است.معلمی که روی تخته سیاه غفلت چراغ میکشد و جاده اي كه انتهايش به ستاره و لبخند ميرسد.باور کن ، با شک نیز ، هم عقیده که باشی میفهمی، همین معلم دارد به جای من این سطرها را برایت مینویسد. معلمی که نبض حافظه ی بشريت است و جهان را گلخانه اي آکنده از گلهاي سپيد صلح ميخواهد.

.......................................

:وقتی تردید خط خورد ، ورق خورد . باید کنار هر نقطه یک چراغ سبز گذاشت و خیابانی کشید که تصادف در آن افسانه باشد ،باید شکل راحت پنجره ای شد و هر روز به خورشید و سایه های بی خمیازه ي صبح سلام کرد ، حتی باید رنگ پیراهنت با دیگران متفاوت باشد ، باید هوای تازه ي بامداد را در آستانه ي مسمومیت قرن ، با سایه های شب زده تقسیم کرد و لب هر پنجره گلداني پر از نور و حرف گذاشت ، باید به همه ي کلاغ ها گفت : کبوتر باشید و به مترسکها پلک زدن را آموخت ، باید شاعر را مثل هوا آزاد گذاشت تا روی تن ابرها بنویسد : باران که بیاید همه عاشق هستند. باید عاشقانه به سیاست لبخند زد و  كابوس تبر را از همه ي باغ ها منها كرد ، باید تندیسی از اعتماد  و مهر ساخت و به دست مردم داد ، مردمي كه رود را ميفهمند و به شاخه ي نور و کلام ساده ی سنگ ايمان دارند ، تندیسی که هر روز صبح اذان بگوید و دهانش بوی ذکر  و غار حرا بدهد . باید از این آسمان زيبا ، هوای مسموم را گرفت   و کمی خورشید ، روی چهره ي غبار آلود ماه و ستاره ها پاشید.بايد آرام آرام ، اين خاك را دوباره از خواب بيدار كرد و  مثل آتش، مثلث حرف زرتشت را جشن گرفت.

................................................

: باری ، بزودی برف خواهد آمد.برفي كه از سرنوشت سپيد آسمان با تو ميگويد. و رد پایت آنگاه ، روی برفها مینویسد: ا....ی.....ر.....ا.....ن

 

                                                                                                          با احترام و مهر

                                                                                                        ايرج زبردست

                                                                                                       شيراز / ۱۵ دي ماه ۱۳۸۷

                                                                                                                                         باز نگری /۲۰ بهمن ۱۳۸۷

 

عطر حرف

 

وقتی از گیاه و  آب تنها یک زمزمه میشنوی و آن هم نامي ست که در گذشته چونان باران،زندگی ات را شکلی از دریا و انزوا کرده باشد ...........نامی که یکروز آن را از دهان روشن صبح بشنوي و آنسان مست شوي كه مولوي و شمس ، هزار خانقاه دستار از سر بيندازند. نامی که حرفهای تازه ای از آن نگاه پاک ابتدا، روايت ميكند..........نامي كه همه دوستش دارند.

..............................................

 باید هم ، همه به رفت ـ آمد چشمهایم در این حوالی عریان خیره شوند و به جای چهره ام چهره ای دیگر را ببینند.وقتی در جهان آرام اشیا نيز صدایش را میشنوم ، دیگر چگونه میشود آن شکل را پنهان کرد و حرفی در سطر  نریخت.اين روزها جبر نوشتن از او ، آنقدر در من دف ميزند که گاهی فکر میکنم زیر درخت هزار نام طوبا نشسته ام و ملايكان دور ، برات در دست، متن بر زبانم  میریزند و ميرقصند.ملايكاني كه بوي نجيب سيب و شب نقره اي قدر ميدهند.

...............................................

باری، من در اینسان دیاری خانه دارم ،خانه ای که نمیدانم چند در دارد و چند دیوار و چند پنجره و چند همسايه.خانه ای که هم اینجاست هم آنجاست،خانه ای که صاحبش هر روز صبح با چراغ آ‌فتاب بیدارم میکند و هر شب با فانوسي از ستاره  تا جستجوی نامي دور میبردم . نامي آرام و سرشار، که گیاه و آب و اشیا ، شادمانه و بي وصف ، آن را سالياني ست زمزمه میکنند.

...................................

نامي كه هم كشف است و هم كاشف.هم متن است و هم كاتب. نامي كه تا گم نشوي آن را نخواهي يافت.

                                                                                        ايرج زبردست   

                                                                                       شيراز ۱۱/۱۱/۱۳۸۷

                                                                                                                  ساعت ۲۰ دقيقه بامداد

 

عطر حرف

 

 هوا سرد است، اما من سردم نيست.......... نه دوست دارم آتشی روشن باشد نه چراغی سوسوي  اندكي در چشمهایم بریزد...........  بی خیال عبور ماشینها و هیاهوی عابران، دارم در بلوار چمران قدم میزنم، با  همان سایه ای که دیروز  را بهتر از من میشناسد...........کمی جلوتر که میروم احساس میکنم  شهر روسری سپیدش را سر کرده است و دارد آرام آرام دنبال من میدود............... :سلام چقدر روسری سپید به شما می آید!.............فکر کنم دارم با کسی  به جز شهر حرف میزنم.......... کسی كه میدانم میداند ......کسی كه در همين حوالي ست.......كسي كه بوم عقل مرا  دوست داشت..........كسي كه با همين دستهاي مه آلود در دهان ديروز خاكش كردم.كسي كه باغچه ها را دوست داشت.......کسی که.........

................................................

زير لب ميگفتم خدا كند امشب این برف ، این  شعر سپيد ، تا بامداد ببارد.

..................................................

ايستادم.........قدمهايم بي حركت پشت سرم صف كشيده بودند.

..................................

خيلي فكر كردم، اما آخرش نفهميدم چرا رد پای او به جای رد پای من در برفها مانده بود.

                                                                                                     ايرج زبردست

                                                                                                شيراز / ۴ بهمن ۱۳۸۷