با گیسوان خورشید قهو ه ای ،با چشمهـای به راه ریخته ، تپه را وزید و ناگهـان

عطر حرف، در تیرگی های دره فانوس آویخت.

................................................

:آی اطرافی که گهواره ی نورید،این قصـه،ناگفته هـای قـطره ای ست که روزی

کـــنارخـاک برکــــه شــد و دســتم را تا ادامه هـا ی روشن هر سو  برد.

این راههای رسیده از هر کجا،جست های گمی است که خیرگی هایش بیرنگی

مرطوب سمت ها را در آغوش دارد. و تو که رنگین جلوه های مهتابی، آنقدر راه

باش تا عاقبت بالْ ٬ شانه هایت را آسمان بکارد و آبی هـر سو های رفت بمانی.

..............................................

اوما، مسیر وقت های بی ثانیه ، با تو قدم زدن همان پر زدن است.