نامه ای به اوما
با گیسوان خورشید قهو ه ای ،با چشمهـای به راه ریخته ، تپه را وزید و ناگهـان
عطر حرف، در تیرگی های دره فانوس آویخت.
................................................
:آی اطرافی که گهواره ی نورید،این قصـه،ناگفته هـای قـطره ای ست که روزی
کـــنارخـاک برکــــه شــد و دســتم را تا ادامه هـا ی روشن هر سو برد.
این راههای رسیده از هر کجا،جست های گمی است که خیرگی هایش بیرنگی
مرطوب سمت ها را در آغوش دارد. و تو که رنگین جلوه های مهتابی، آنقدر راه
باش تا عاقبت بالْ ٬ شانه هایت را آسمان بکارد و آبی هـر سو های رفت بمانی.
..............................................
اوما، مسیر وقت های بی ثانیه ، با تو قدم زدن همان پر زدن است.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۱:۳۵ ب.ظ توسط امید
|