عطر حرف
هوا سرد است، اما من سردم نيست.......... نه دوست دارم آتشی روشن باشد نه چراغی سوسوي اندكي در چشمهایم بریزد........... بی خیال عبور ماشینها و هیاهوی عابران، دارم در بلوار چمران قدم میزنم، با همان سایه ای که دیروز را بهتر از من میشناسد...........کمی جلوتر که میروم احساس میکنم شهر روسری سپیدش را سر کرده است و دارد آرام آرام دنبال من میدود............... :سلام چقدر روسری سپید به شما می آید!.............فکر کنم دارم با کسی به جز شهر حرف میزنم.......... کسی كه میدانم میداند ......کسی كه در همين حوالي ست.......كسي كه بوم عقل مرا دوست داشت..........كسي كه با همين دستهاي مه آلود در دهان ديروز خاكش كردم.كسي كه باغچه ها را دوست داشت.......کسی که.........
................................................
زير لب ميگفتم خدا كند امشب این برف ، این شعر سپيد ، تا بامداد ببارد.
..................................................
ايستادم.........قدمهايم بي حركت پشت سرم صف كشيده بودند.
..................................
خيلي فكر كردم، اما آخرش نفهميدم چرا رد پای او به جای رد پای من در برفها مانده بود.
ايرج زبردست
شيراز / ۴ بهمن ۱۳۸۷