عطر حرف
حالا همه واژه ها حکایت مرا از بر دارند و سطری نیست که مرا ببیند و لبخند نزند.اینجا حتی اشیا هم یکریز با من قرار ملاقات میگذارند.قرارهایی که درست دو دقیقه به ساعت ۵ صبح در من شکل میريزند.اینجا گاهی در چشمهای سپید جن ها شنا میکنم و تا اعماق دریاهایی میروم که نه شب در آنجا هست و نه روز پیراهنی بر تن دارد.تنها دیوار از سپیدی دیوار بالا میرود و بس.
........................
با اینجا و چشمهاي جن ها ، از هوا به زمین می آیم و چهره ام را در اتاق بي در و ديواري میگذارم كه پدرم ساخته است.اعتراف میکنم اينجا تنها آن دو چشم را میبینم و فرشته هايي که روی بوم نور چشمهاي او را نقاشی میکنند.بي شك آن دو چشم در ملاقات های بعد از خاک هم، روایت ديگري از من خواهند شنيد.
..............................
امشب نه ماه در آسمان چراغ روشن کرده است و نه ستاره ای پیراهن سربی اش را به تن دارد.امشب سایه هایی چراغ به دست از آسمان پایین آمدند و سراغ مرا گرفتند و يك بوم روي طاقچه فكرم گذاشتند و رفتند. يك بوم با دو چشم تازه ، با دو چشم فرورديني ، كه هر سال پلك زدنشان را به دنيا تبريك ميگويم.
...................................
امشب آنچنان قد كشيدم که عرش سجاده ام شد و ماه مهر نمازم.امشب با شطح ، آنقدر قدم زدم که شيخ روزبهان، چراغ در دست در من دنبال چهره اش ميگشت و حلاج پايم را گل افشاني ذكر ميكرد. امشب همه ملايكان برشانه ام نشسته بودند و از بايزيد ميگفتند و مردي كه بر آبها راه ميرفت و ميگفت:حبيب ليس يعدله حبيب . ملايكاني كه خدا هم نامشان را نميدانست. امشب در خانقاه شطح، مثل تشديد بالاي سر الله سماع ميكردم.
.....................................
راستش امشب جاي قلبم، سيب سرخي را ديدم كه هذيان آن را دندان زده بود و كعبه گرد آن طواف ميكرد.
ايرج زبردست
شيراز ۲۹ اسفند ۱۳۸۷
ساعت ۱ بامداد