عطر حرف
دست خدا ، آن رويا، آن زایر هفتاد سنگ قبر میگوید:مثل ضمیر، امضا به جاي شخص مينشيند.اما من آنقدر كه در ضمير هستم ، مضمر در امضايم نيستم. اگر هستم امضاي من ضمير من است، و امضاي شما ضمير شما، و امضاي همه ضمير همه.و زاير در جايي ديگر متن را نگاه ميكند:در شخص من دو شخص هست:يكي مفرد كه امضا ميكند،ديگري جمع كه ميخواند.و در لحظه خوانش ما سه تاييم.و من مثل زاير، رو به خاك زمزمه میکنم:تمرين تكرار تمرين بود ، تكرار ماندن بود.تمرين مرور بر ماندن بود.تمرين حركت نميكند.يك مرور جز يك مرور نيست. زاير به جايي دور خيره ميشود:باري ، كاري كه گذشته ميكند تهديد آينده است.بارها در رفتن مانده ام ، اما اينبار ميخواهم درست كنار ، كنار بنشينم.آنقدر كه عزلتي بي من ، به من اجازه دهد تا خودم را از فاصله پرت يا صدا كنم و در تكثير دوباره ازل پيدايشي از نو آغازم كند. آنقدر تنها که مرگ بیاید و پیراهنش را با پیراهنم عوض کند.
..............................................
تو ، او بودي و او همه من بود ، خوب ميداني ، آنكه شلاق ميزند، پشت كسي را كه شلاق ميخورد امضا ميكند.اين را آن عابد سرزمين رويا، هفتاد بار در گوشم خواند . زايري با لباسي سپيد كه با تسبيح كلمات فال ميگرفت . باد پنجره را بست تا اين پرنده بطور عجيبي تنها بماند و نخواند ، پرنده اي كه فقط براي او ميخواند و رازش را براي درخت ميگفت.پرنده ای که دیگر به آسمان فکر نمیکند.
...................................................
بدرود امضا ، بدرود زاير ،بدرود اوقات اثيري ، بدرود ضمير نامه هاي نانوشته در فردا ، بدرود دوردست نزديك من.