عطر حرف
قاره که در فکر کشف میشود كهكشاني در سلولها وسيع ميشود كه هزار راه شيري در آن سردرگم رسيدن به انتها میگردد.كشف همان آدم است که قاره شده است، قاره اي که در آن خبری از تهدید وقت و دهان خاك نیست. و آرامش با ردایي سبز زیر درختهای سيب دراز کشیده است.این آدم همه آدرسهای دور و نزدیک را در خطهای کف دستش میبیند و تمام کوچه ها و اهالی جهان را بهتر از نسيم و ابر میشناسد. او میداند هر چیزی که میگذرد امضای خودش را دارد و دیگر برگشتن، حرفی با قدمهای عابر ندارد. و میداند هر ابتدايي پایانی دارد ، اما هر پایانی همیشه تمام پایان آن ابتدا نیست.مثل آدم منتظر، كه با انتظار، چشمهايش را به آغاز پایان ، نزدیک میکند.اما باز انتظار پلك ميزند.
..................................
اوما در اول، از او ، با او ، شکل در هم امضا شده بود . بعد با من ربط کلمه و شب را پیدا کرد و بعد فاصله از راه رسيد و چشم بسته، همه ضمیرها را خط زد.بعد اوما ماند و نمیدانم و فكرهاي دوري كه مرا تا انتحار در حرف و نامه كشاند.بعد من ماندم و چشمهایی عريان ، که سجاده ام را هنوز رو به گامهای او پهن ميكند.
......................................
هذيان.....هذيان....... هذیاني نجيب و غريب كه عجيب دوستش دارم.هذياني که دوست دارد پر از انتظار باشم ، تا اوما هميشه خودش را كنار سطر و متن، نزديك به منتظرش حس کند.
شيراز ۲۱/۱/۱۳۸۸
ساعت ۱:۳۳بامداد