عطر حرف
اينجا درختها حرف میزنند و رودها آواز میخوانند.اينجا ، جاییست که تنها یک نفر در آن زندگی میکند.یکنفر که مثل باران به نبض رویش و خاك نزدیک است .جادوي ازل است و آنقدر با حرف معاشر است كه حتی اگر متنی سپید هم روبرویش بگذارند آن را میخواند .خط سوم نه ، او خط چهارم است.افسانه ای که شمس و مولانا هم خواب آن را نمیدیدند. او ازل را به رقص وا ميدارد و با حافظ ، ستر عفاف ملكوت را به تماشا مينشيند.اوما زیباست، آنقدر كه اگر شمس هم او را ميديد بي گمان دامن مولانا را رها ميكرد.
.............................................
امروز در تالار آبگینه در بلوار چمران شیراز، نمایشگاهی از شعر شاعران نفس میکشید و تعدادي از رباعي هاي من هم لاحول ولاگو ،در قاب پايكوبي ميكردند. مکانی که در گوشه ای از آن، خاطرات من روي صندلي نشسته بود و با روياهايم حرف ميزد. نه.....نه......یادم گناهی ندارد که تهديدش كنم تا دیروز را مچاله کند و در سطل زباله بیخیالی بیندازد. باور كنيد ، يادم بهترين دوست من، در اين سالهاي سربي بوده است و هست. بي فريب و بي دروغ برايم از او گفته است.يادم كودكي است كه هر شب قصه هاي ساده هانس كريستين اندرسن را تعريف ميكند و خوابم را تا قلعه و شاه و دختر كبريت فروش ميبرد.يادم عكاسي ست كه هر روز كنار ديروز از اوما عكس ميگيرد و آن را به ديوار ذهنم ميچسباند. يادم گاهي از سر شوخي و ناز ، ميگويد :دوسم دالي؟ يا به خـــــــــــــــــــــــوبي ميگويد :خوفي؟ يادم مثل گیاه سبز و مثل آب مهربان است. يادم را عجيب عجيب عجيب دوست دارم.
............................................
تو در تالار بودی با همان چشمها و چهره مينياتوري.با آن تن اثیری ناز ،كنار همان صندلي و ميز و تابلوهایت، تو آنجا بودي ، اما غیر از من هيچكس تو را نميديد.
..........................................
و بعد فهمیدم در جمع هم که باشی همیشه حضوری از غایب هست ، حضوری که جمع را خط میزند تا همه مفرد بمانند.
شيراز ۲۵ / ۱ / ۱۳۸۸
ساعت ۱ بامداد