عطر حرف
چند روزی آنجا اوقاتم را لبریز از غربت کرده بود.چند روزی دور از شیراز شهر جادویی کلمات بودم.شهری که هر جا میروم مثل رویای شیرین آن شبهای سلیس با من است........تهران شبیه دختری است با روسری سیاه.شهر جالبی که تنها جسمش نفس میکشد و روح آن در تابوت سایه های گیج مدفون شده است.اینبار نه برای نشست ادبی ، نه برای کار خاصی رفته بودم.فقط دیدار دوستان بزرگوار شاعرم و کمی تفریح، چشمهایم را نبض آرامش کرده بود............و عجیب اینجا بود تا به تهران رسیدم آسمان آغوشش را باز کرد و باز باران از قاب خاطره هایم عکس گرفت. باران دوست داشتنی ترین واژه دنیا. واژه ای که مرا همیشه بیاد او می اندازد : آه باران، باران پنجره را شست / از دل من چه کسی نقش تو را خواهد شست.....سفر زیبایی بود ، سفری بارانی و دل انگیز.سفری که به من آموخت هیچ اتفاقی، اتفاقی نمی افتد.