عطر حرف
کسی باور نمیکند اگر بگویم خواب مسجدی را دیدم که در آن عنکبوت قرآن میخواند و کلاغی پیر اذان میگفت. یا آدمهایی را دیدم که بی سر در زیر باران راه میرفتند اما سایه هاشان سر داشت.کسی باور نمیکند اگر بگویم چند نسل قبل از پدرم من به دنیا آمده ام.
........................
خواب دیدم از درخت، از سنگ ،از رود، از باد حکایت تو را میشنوم . خواب دیدم عجیب از تو دورم عجیب به تو نزدیکم .خواب دیدم تو شبیه مادرم بودی، مادری که من پیش از تولد او بدنیا آمده بودم.
..............................
خوابهایم را در کف دست معبری گذاشتم.معبری که جای چشمهایش دو علامت سوال داشت و گیسوانش را برف شانه زده بود.آرام تر از صبح به خطهای کف دستم نگاه کرد و گفت :چه جاده مبهم مه آلودی، چه فرصت اندکی، چه شب بی چراغی. اما به زودی صبح ازشانه های تو طلوع خواهد کرد و یک پیاله پر از ستاره از دستهای روشن او خواهی گرفت.
..........................
خواب دیدم باد مرا برده بود ،اما کسی بدنبال من میگشت ،کسی که نامش معنای ماه میدهد و شب، ستاره چین رویا و طراوت اوست.کسی که میداند زرتشت در نیچه راه میرفت تا بگوید: خواب مسئله کوچکی نیست و بخاطر آن یکروز باید بیدار بود.
.................................
خواب دیدم بیدار هستم