عطر حرف
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
تهی از معنا ، با سایه ای که در کوچه های ورم کرده ی شهر قدم میزند ، سالهاست شب را تا صحبت مه و ترس کشانده است . هر گاه به ساعت خاکستری اش نگاه میکند ، سطح پر میشود از تاریکی . و عبور گم میشود در سنگلاخ های تردید . دهان ها را بو میکند و می نوشان بی زمان را با چشم و دهان بسته تا دخمه های بی روزن ، تا شام نای مسعود سعد میبرد ، تا نمناکی خاک و جانهایی که مسیح بر آنها زار میگرید. باید با اعتراف نشست و به چشمهای حقیقتی نگاه کرد که هزار قفل بر دهان دارد . باری تا تعقیب گسترده ی کابوس در چهره ی بی آرامش محتسب راوی ست ، دیگر جایی برای نفس کشیدن کلمه در حوالی سطر و رباعی های من در کتاب نمیماند . همان رباعیاتی که چون میوه های ممنوعه از درخت ابتدا ، از درخت ازل به خاک افتاده اند . رباعیاتی که آب از چشم شطح نوشیده اند و پیراهنشان بوی شیخ روزبهان و حلاج میدهد . بهتر از حکایت روشن آب میدانم یکروز طغیان وقت دست تاریخ را خواهد گرفت و مردم با چراغ صبح غبار از چهره ی دخمه نشینان صبور شب خواهند زدود . آنروز هر رباعی طناب داری ست بر گردن محتسب ، باری محتسب ، همان سایه ی دشنه در دست ، که میداند خورشید با نفرین خفاش ها هیچگاه رو سیاه نخواهد شد . به زودی همه ی مردم جای گلدسته های مسجد دو جام شراب خواهند دید و موذن با بانگ حی علی الشراب در میخانه ی صبح را رو به خورشید باز خواهد کرد.
ایرج زبردست
شیراز / ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
ساعت ۲ بامداد