رويا زدگي بي تعريف
چه حرفی از من در چشم هایت آویخت که این سان آسمان ، بی خورشید سلام ، به این خاکی بي ستاره نگاه کرد ؟ اینقدر تند جهان را سرعت نگیر ، باور کن زودتر از آنچه فکر کنیم به انتها می رسیم و باز ابتدایی دیگر با ما هم قدم خواهد شد.........باز هم با گچ سپيد سطر ، روی تخت سیاه تکرار می نویسم : جز همان اتفاق ، که شمع در اتاق فکر روشن کرده است ، هیچ رویای تاز ه ای را همآغوش عقربه هاي ساعت نخواهم کرد . اين سماجت نيست ، اين نوعي تبديل شدن ديروز به فرداست ، فردايي كه مست ، دست در گردن ديروز انداخته است ، تا در عابران آمده و نا آمده ، رشد كند. رشد کردن من در همان مکث ، در همان دیروز نجیب شكل گرفت. قانون طبیعت مرا مجاب کرد که در همان نقطه بایستم و جهان را به سمت های عجیب و نامكشوف کلمه و زیبایی بكشانم. راستش ـ باور ـ کنارم نمی نشیند که این سطرها را کتابت شده باشی؟ آخر تمام جواب ها را می توان در متن های آبی رو به دریا ، همان نامه های گوشه گیر پيدا كرد.......من دچار يك نوع رويا زدگي بي تعريفي هستم و اين زيباترين ثروتي است كه خدا در من آيينه كرده است ، آيينه اي كه هر گاه رو به آن زمزمه مي شوم ، جاي خود يك شاخه گل سرخ مي بينم و چند علامت سوال ، و درختي كه هنوز حکایت يكي بود ، يكي نبود را روایت مي كند.......شايد خيلي ها اين رفتار را عادي ، و به قول آن دهان : نرمال ندانند، اما همين رويا زدگي ، مرا تبديل به سرزميني وسیعی كرده است كه تمام ساكنانش شبيه يك نفرند، يك نفر كه در همه قدم مي زند و مثل صبح شاخه ای از نور به لب دارد و صدای پای اتفاق را می فهمد. من بايد بر خلاف جريان رودخانه ي طبيعت شنا كنم تا راه ديگري رو به دريا باز شود . باور كن گاهي منطق ، تنها تماشاگر رفتار احساس است و هيچ كاري از عقل ، اين قاطع ـ هر چه گفت ـ ساخته نيست. درست است كه منطق پويايي يك شخص كامل را زبان مي شود تا راه ، ما را به چاه نكشاند و سر درگم بغض های خیره به ندامت نشويم ، اما..... :
حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است / كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
اگر تاریکم و می دانی ـ اشتباه ـ دهان در من باز كرده است ، در کاسه ی ـ هر وقت ـ كمي نور بياور ، تا سايه ام را بيابم . سايه اي كه سالهاست به جاي من فكر مي كند. سايه اي كه ده سال پيش به دنبال او چون باد به پای همه ی جاده ها پیچید ، اما هنوز به خانه اش در کوچه ی بن بست صبر ، برنگشته است.
اين را مي پذیرم ،در سمت های زندگي ، تا قدم در تجربه ريختم : باختن ، جانم را آتش كشيد ، اما هر گاه نسيم كلمه ، تکه ای از روياي او را آورد ، لذت برنده بودن ، چشمهاي من و جهان را خيس ابرهای شوق كرد .
حالا دارد باران می آید ، حالا ديگر بايد برگردم ، کمی از آن نقطه دور شده ام......شايد هنگام برگشتن تا آن نقطه ، روياي تازه اي بيابم ، شايد كسي چند علامت سوال به من داد و منطقي شدم ، شايد ـ اشتباه ـ دست از سرم برداشت و قانون طبيعت اين كلمه هاي تب آلود راشفا داد.
خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش / بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر