شهرزاد فروردینی
شهرزاد فروردینی و آستان خالی دنیا
ده سال ،آری ده سال ، رو به احضار رویایش نشسته ام و هیچ سیب دیگری سرگردان كشفم نمیکند.....دیگر هیچ خورشیدی حجم سپید یخ زده ی این حرف ها را آب نمی کند......
( آستان خالی دنیا و این صبح تبدار دوست داشتن ؟ )
باری عزیز ، تنها یک ثانیه طول کشید که سیمرغ های تازه آمدند و جانم را از آتش چشمهای نیشابوری عطار افروختند و رفتند.......حالا که مولوی گیسو پریش ، در من سماع می کند و شمس روی دریاچه ی اشک هایم راه می رود ، سر در کدام سمت بچرخانم که چشم های او صدا در من نریزد.......نه......نه......کاملا حق با اوست : زائری در خویش کعبه ای ساخته و دارد رو به خودش اذان می گوید و نماز می خواند . از دور بوسه بر رخ مهتاب می زند و هزار فایز ، پری خوان دشت سرگشتگی ست . سایه ای که دوست دارد نسیم باشد و هر شب سیب نقر ه ای ماه را بو کند .....دیوانه ای که در یک روز ابری سرد ، روزی که دی ماه ، بارانی بلندش را پوشیده بود ، به دنیا آمده است و عقلش را کبوتران کلمه ، خیس اعتراف کرده اند.
( سایه ام هر شب با دهانی ناپیدا بر حجمی پیدا سجده می کند........)
بگذار در ازدحام این همه سایه ، این همه هجوم بی تفاوت ، رو به او ، رو به آن رویای بی توقف ، مثل رود جاری باشم ، بگذار تا آخرین پلک زدن ، کنار اجاق سرد جهان ، سرگرم هوش همان یک ثانیه ، از زمان سبقت بگیرم . بگذار بعد از عبور ، خاکم نیز دعاگوی آن یک ثانیه باشد.
ندارم دستت از دامن ، بجز در خاک و آن دم هم
چو بر خاکم روان گردی ، بگیرد دامنت گردم