شهرزاد فروردینی و آستان خالی دنیا


شاید حق با شهرزاد فروردین باشد که درنگ در آن لحظه ها را کمتر از بیست و چهار ساعت می داند، شاید  هم ، راه تابش آن همه پگاه تکلم را ، گم کرده است ، شاید هم من به انتهای جاده ی واقعیت نمیرسم ....یادم هست : آن گاه که شب گیسویش را شانه می کرد  و  خورشید آرام آرام در آیینه ی صبح لیلا می شد ، مجنون تر از من کسی سلام به آن گل سرخ  نمی کرد . دیروز  با لب های ساده اش گواه  این سطرهاست ، آن شب ها ساعت من عقربه نداشت و  زمان با سرعت ، هراس گریزان و نفس گیری داشت.......یک ثانیه تنها یک ثانیه ، باور کنید در یک ثانیه  ، طول و عرض جهان را طی کردم  و دست هایم پر شد از  گستره ی عطر  و زیبایی نایاب ماه ، ماهی دور ، ماهی زیبا ، زیباترین ناتمامی که حرف تمام قصه هایم شد .

ده سال ،آری ده سال ، رو به احضار رویایش نشسته ام و  هیچ  سیب دیگری سرگردان  كشفم نمیکند.....دیگر  هیچ خورشیدی حجم سپید یخ زده ی این حرف ها را آب نمی کند......

 ( آستان خالی دنیا و این صبح تبدار دوست داشتن ؟ )

باری عزیز ، تنها یک ثانیه طول کشید که سیمرغ های تازه آمدند و جانم را از آتش چشمهای نیشابوری  عطار افروختند و رفتند.......حالا که مولوی گیسو پریش ، در من سماع می کند و شمس روی دریاچه ی اشک هایم راه می رود ، سر در  کدام سمت بچرخانم که چشم های او صدا در من نریزد.......نه......نه......کاملا حق با اوست :  زائری در خویش کعبه ای ساخته  و دارد رو به خودش اذان می گوید و نماز  می خواند . از دور بوسه بر رخ مهتاب می زند  و  هزار فایز  ، پری خوان دشت سرگشتگی ست . سایه ای که دوست دارد نسیم باشد و  هر شب  سیب  نقر ه ای ماه را  بو کند .....دیوانه ای که در یک روز  ابری سرد ، روزی که  دی ماه ، بارانی بلندش را پوشیده بود ، به دنیا آمده است و  عقلش را  کبوتران کلمه ، خیس اعتراف کرده اند.

( سایه ام هر شب با دهانی ناپیدا بر حجمی پیدا سجده می کند........)

بگذار در ازدحام  این همه سایه ، این همه هجوم بی تفاوت ، رو به او ، رو به آن رویای بی توقف ، مثل رود  جاری باشم ، بگذار  تا آخرین پلک زدن ، کنار اجاق سرد جهان ، سرگرم  هوش همان یک ثانیه  ، از زمان سبقت بگیرم . بگذار بعد از عبور  ، خاکم نیز دعاگوی آن یک ثانیه باشد.

ندارم دستت از دامن ، بجز در خاک و  آن دم هم

چو بر خاکم روان گردی ، بگیرد دامنت گردم