چه جدي باشد چه شوخي ديگر کاري به اين حرف ها ندارم . بايد هر چه

در دلم انباشته شده را  رک و راست با او در ميان بگذارم تا لااقل فردا

آرواره ی وجدان ذهنم را نجود . مي خواهم هر  چه در دلم انبار شده را در

طبق اخلاص بگذارم و اين تجزيه شدن تدريجي را به اعتراف بنشينم . شايد

اين آخرين نوشته باشد و شايد ميلم بکشد و هزار نامه ي ديگر قطار کنم .

چه ميدانم فعلاً که احساس دارد خونم را مي مکد و فکر زلال آن چشم ها

يک لحظه از سرم بيرون نمي رود . اين روزها با خودم که فکر مي کنم

میبينم زندگي ام در يک بي ارادگي خاص دست و پا مي زند . نه اينکه من

کرخت و سست باشم . نه . .. نه  ...  منظورم دست هاي تيره و نامرئي

سايه اي است که دارد گلويم را مي فشارد و چشم هايم را  پر  از ابر

میکند .

 سايه اي که فقط هم دهن جبر مي شود و  حرفهاي  هيچ  بشري  را 

گوش  نمي دهد  . دست هايي که تجزيه مي کند و ... دايره ي زندگي ام

را که مي چرخانم مي بينم از اين دست ها خيلي خيلي سيلي خورده ام

سيلي هايي که اگر به کوه مي خورد هزار دره در خودش فرو مي ريخت و

مي پاشيد .  اما  هميشه سعي کرده ام در اين سيلي ها که از هزار طرف

مي وزند ، جا  خالي  بدهم  تا  خيلي  راحت حرفم را روي پوست اين

سطرهاي لال جاري کنم .حرفهايي که مخاطبش را گم کرده است و شايد

روزي در جايي دور آن را پيدا کند و آنقدر او را ببوسد که  باز سيب  اتفاق 

بيفتد  و شاخه هاي درخت فکر از برگ هاي دوستت دارم پر شود . من

مخاطبم را کنار همين ديروز در دايره اي دوّار پيدا کردم .

مخاطبي که يادش نيست روزي من و او از آن درخت تلخ دو برگ چيدم و به

موهاي يکديگر زديم . از آن روز تا به امروز آن تن اثيري زلال و آن دو بر که

آرام هيچ تغيير نکرده است . چشم هايي که وقتي به آنها زل مي زنم ،

تمام عصاره ي يک شب خيس از ستاره در من ريخته مي شود . چشم

 هايي که در تجزيه کردن من استاد است . داشتم مي گفتم من مخاطبم را

کنار همينن ديروز پيدا کردم . يادم هست وقتي با او حرف زدم و حرف دلم را

برايش نوشتم احساس کردم شاخ و برگهاي باستاني آن درخت دارد از تنم

بيرون مي آيد و او سرخ ترين ميوه را از لبانم مزمزه مي کند . احساس کردم

کيف زلالي هر دوي ما را آغوش گرفته است و ... .بايد قبول کرد حتي

معطران فلکي هم مي دانند شکوه پنهان يک انسان نبايد فاش شود اما

نمي دانم آن چشم ها چه با من کردند که با ديدنشان موجي از نيلوفر و راز

سرنوشتم را ارغواني کرد . واقعاً مثل پله اي شده ام که هي از خودم بالا و

پائين مي روم . هيچ کس باور نمي کند هرشب رو به ان ترنم جاويد سايه

ام دارد تبخير مي شود .

آخرين مخاطب زندگي مرا مي تواني در همين سطر ها و هذيان ها پيدا

کني .مخاطبي که مي داند و نمي تواند کاري بکند .